‏نمایش پست‌ها با برچسب حیوانات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حیوانات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

رفاقت

در جهان امروز بویژه جایی که تعلق به آن داریم و دوستش میداریم شاهدیم که انسانها این اشرف مخلوقات و گل سر سبد آفرینش که خودرا بخاطر داشتن عقل و احساس برترین موجودات عالم هستی میدانند جدای آنکه کمر به نابودی محیط زیست بسته و هر روزه بعلت این بی مبالاتی ها شاهد بلاهای گوناگونی هستیم و هر چند صباحی هم شاهد انقراض حیوانی نیز هستیم که به این هم بسنده نکرده و بجان همنوعان خود میفتند و آنها را از هم میدرند و برای اینکه خدشه ایی به مدنیتشان وارد نیاید به این اعمال خود حتی لباس قانون تن میکنند و باز عده ایی به اینهم راضی نیستند بلکه آنرا با معنویت پیوند میدهند و کلاهی شرعی برایش میبافند و از واژه هایی که چه بازبان و فرهنگ مردمان و حتی با معنویت و مذهبشان بیگانه اند را بکار میگیرند ,حال در مقابل آدمیان که به دد منشی روی آورده اند و دنیا را غیر قابل تحمل ساخته اند در گوشه و کنار همین جهان گاها با برخی پدیده ها روبرو میشوییم مانند دوستی هایی بین حیواناتیکه هم جنس نیستند و سنخیتی هم با هم ندارند که هیچ بلکه به دشمنی دیرینه با هم نیز شهره اند که بعنوان مثال: من خود چندین حکایت را با سند و مدرک و زمان و مکانش را در اینجا درج کرده ام از گربه ایی که توله سگی را دایه میشود تا باز گربه دیگری که در قفس مرغ و خروس با کبوتری هم خانه میباشد . . . و یا دوست وبلاگنویس محترمم همه گربه های شاعر که در سرایش دو گربه با پرنده ایی کوچک روزهایشان را در صلح و صفا سر میکنند و صدها و هزاران مورد دیگر که شما یاران عزیز برخورد داشته ویا اطلاعی دارید وهمین داستانی که من در ادامه این پیشگفتار به آن خواهم پرداخت. باری وقتی آدمی با این دوستیها که مواجه میشود جدای از اینکه به رابطه فیمابین آن دو موجود غبطه میخورد و حسرتش را میخورد و از خود میپرسد آیا سیر تکاملی دیگری را زمین دارد آغاز میکند یک جابجایی خلق و خویی بین ساکنانش را تدارک میبیند؟
پاول کوچک Paulchen و خرگوشش لیزا Lisa

در همان پارک تفریحی که بچه شیرهای سفید را نجات دادند ( در پایین همین صفحه به سفیدی برف ) دوستی غیر مترقبه و باور ناکردنی بچه پلنگ بنگالی Amur Leopardبا خرگوشی در این مکان پژوهشگران را هم به اندازه تماشاگران دچار شگفتی و حیرت نموده است.پاول و لیزا هردو شش ماهه میباشند و یکی از دیدنیترین لحظه های آنها زمانیست که لیزای با 3 کیلو وزنش دوستش را که بیش از ده کیلو دارد را به بازی گرگم به هوا میکشاند و موجب خنده حضار میگردد. داستان پاول از این قرار است که گویی موقع تولد مادرش اورا پس میزند و همان پرستاربچه شیرهای سفید خانم رگینابچه پلنگ بیچاره که بگفته او اندازه موش بوده است را پذیرفته وبا شیشه به او شیر داده و بانی دوستی او با خرگوش نیز گشته است. رگینا برای اینکه پاول احساس کمبود خواهر یا برادر نکند و هم اینکه موقع خواب در سبدش سردش نشود خرگوش مزبور را در کنار او قرار میدهد که این عادت را هنوز هر دو حفظ کرده و دارند و شبها بر روی مبل کنار هم میخوابند. پرستار مهربان بعد از مدتی که پاول بزرگتر میشود اورا به نزد خانواده اش میبرد اما والدین و وابستگان پاول باز از پذیرش او سر باز میزنند و شاید همین باعث نزدیکی بیشتر او به لیزا گشته باشد در این گزارش میخوانیم که شدت علاقه پاول به دوستش آنقدر زیاد میباشد که به او اجازه میده سر ظرف غذایش که گوشت چرخ کرده میباشد برود و تا این حد که خود نیز به سراغ غذای لیزا که سبزیجات میباشد رفته و از کاهوی او نیز میخورد و موضوع دیگر حال که او بزرگتر شده و موقع بازی ناخن چنگالهایش که شش سانتی متر بلند و برنده بیرون میایند اما تا کنون حتی خراش کوچکی به لیزا وارد نکرده اند و این عشق و دوستی تا جایی پیش رفته که بقول گزارشگر مزبور پاول به زبان خرگوشی حرف میزند یعنی از او صدای فیف گربه سانان و غرش پلنگان خارج نمیگردد تا دوست به بزدلی مشهورش را نترساند. پاول که برای جبران کمبود ویتامینهای شیر مادر داروهای تقویتی دریافت میکند تا بهار رشد طبیعی خودش را داشته باشد و ا قسمت درام این داستان زمانی میباشد که مراقبینش بخاطر رشد پاول مجبور خواهند شد اورا از دوستش لیزا جدا کنند تا مباداروزی صبحانه لذیذی برایش گردد.

پینوشت:
دنبال عکسهای دیگری از پاول و لیزا بودم که با اینعکس زیبا روبرو شدم که متاسفانه شرح و توضیحی نداشت من که خیلی خوشم اومد و فکر کردم این دو اینچنین غمگین منتظر صاحب مهربانشان میباشند که من اسم عکس را انتظار گذاشتم و یاد ترانه ایی از عارف افتادم که کمی شاد میباشد و برای زنگ تفریح بد نیست بشنویید . . .

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

عجیب ولی واقعی . . .

دو روز پیش شاهد اتفاق عجیبی بودم بطوری که تمام فکرم را مشغول خود کرده است .محل اتفاق درون قفس قناری هایم بود با آنکه ده سالی است قناری دارم و در طول این مدت خیلی چیزها از این موجوداتی خوش الحان که چند گرمی بیشتر وزن ندارند دیده ام, از عاطفه تا وابستگی و غیره اما این حادثه یا اتفاق پدیده دیگری بود.چند ماه پیش فربد عزیز که تجربه زیادی راجع به حیوانات دارد راهنماییم کرد که برای مشکلی که برای قناری ماده ام پیش آمده بود جفتی بخرم که منهم به حرف او گوش کرده قناری زرد نری را خریدم از آنجا که جثه نسبتا درشتی دارد بیاد گوریل انگوری نامش را انگوری گذاشتم برخلاف تصور من که فکر میکردم با ورود قناری تازه وارد تا بهم عادت کنند چند روزی جنگ و جدلی خواهیم داشت, چنین نشد و بر عکس زندگی مسالمت آمیزی را شروع کردند البته دخترک خیلی زود دوست شد و بوبوش یا پسرک رفته رفته خرجش را از این دو جدا کرد بگونه ایی که شبها او تنهایی بالای تاب میخوابد ولی آندو بهم چسبیده شب را به صبح میرسانند و نکته قابل توجه اینکه شاید بخاطر حسادت و یا احساس دیگری خصومت جزیی بین بوبوش و انگوری پیش آمده در طول روز بندرت ولی غروبها بین ساعت و ششش و هفت نیم ساعتی بوبوش حالت حمله ایی گرفته شروع به جیغ و فریاد میکند اوایل انگوری بنده خدا عکس العملی نشان نمیداد ولی رفته رفته او هم حالت تدافعی گرفته و عین سرو صدای بو بوش را در میاورد ولی هیچکدام برخورد فیزیکی نمیکنند و وقتی خسته شدند به گوشه ایی خزیده به تمیز کردن بال و پر خود پرداخته و بعد به محل خواب خود که گفتم میروند. همین یکشنبه بعد از ظهر بود که بوبوش حالت غیر عادی مثل حالت کسی که دارد خفه میشود را داشت, فکر کنم شاهدانه مخلوط در غذایش بود که همیشه میان منقارش خورد میکند پریده و راه گلویش را بسته بود طوری که بیحرکت روی چوب مانده بود نرمال از من میترسد اما آن لحظه وقتی دستم را داخل قفس کردم توان فرار را نداشت بیرون آورده دیدم کاری نمیتوانم بکنم اورا در وان حمامش در داخل قفس رها کردم شاید آبی بخورد و رد شود که او با هزار بدبختی خودرا بیرون کشیده دوباره روی چوب ایستاد و وضعیتش بد تر هم شد در همین حین بود که دیدم انگوری خودش را با عجله به بو بوش رسانده نگاهی به او کرد و بعد نوک خود را به گردن او برده و پری که بیشتر مانند پرز بود را کند من ساده لوحانه فکر کردم حالا که بوبوش ناتوان شده و نا ندارد انگوری فرصت را غنیمت دانسته و انتقامجویی میکند در همین فاصله که من غرق افکارم بودم انگوری دو بار دیگر با ضربه ایی به گردن بوبوش باز پری را کند و بعد گذاشت رفت در این لحظه بوبوش به حال عادی برگشته و خودش بسمت آب رفت و کمی خورد و زندگی طبیعی خودش را دو باره شروع کرد. اینجا بود که تازه فهمیدم انگوری مهربان من همان کاری را کرد که ما انسانها وقتی لقمه ایی گلوی کسی گیر میکند میکنیم یعنی ضربه زدن به پشتش و . . . این عمل انگوری پیام اولی که برایم داشت رازی بود که در طبیعت و در ذات حیوانات هست و ما از آن بی خبریم مانند گربه مادری که دم کنده شده و آویزان بچه اش را با دندان کند کار جراح را انجام دادکه قبلا حکایتش را نوشتم و بعد عاطفه و هم نوع دوستی و گذشت که انگوری با جوانمردی از خود نشان داد و بفریاد کسی که با او هر روز مناقشه دارد شتافت که این رافت را زمانی که قناری ماده سابقم داشت جان میداد بوبی دوست سالهایم بالا سرش نشسته و با نگاهش از من میخواست کاری انجام بدهم , دیده بودم .
پینوشت :
متاسفانه عکسی از انگوری در دسترس ندارم حتما بعدا خواهم گذاشت و بوبوش قناری تیره رنگ در عکس میباشد.
مطلب آخر دوست گرامیم پگاه : بينديشيم... حقيقت دارد هم حکایتیست خواندنی . . .

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

گربه فداکار . . .

مقدمه :
در همان گذشته هایی که بارها در باره اش در اینجا نوشته ام آری همان دورانی که هر گروهی از مردم که تعدادشان هرچقدر بود و باورهایشان هر چه بود احترام داشتند در چنین ماهی و ایامی تلویزیون ملی ما بخاطر همان احترامی که یاد شد در برنامه های روزانه خودش تغییر داده و گزارشها ی علمی و فیلمهای مستندی را که برای این ایام از کشورها و تلویزیون هایشان خریده بود را به نمایش میگذاشت و پر بیننده ترین و معروفترین هایشان مستند هایی بودند بنام راز بقا که شامل زندگی قبایلی از آمازون و آفریقا و یا موجودات زنده دیگری که از پرندگان مهاجر گرفته تا گربه سانان و غیره . . . که جملگی برای ماندن و بقای خود تلاش میکردند . آن دوران نه از اینترنت خبری بود و نه از تلویزیون های ماهواره ایی که به همین دلیل و نبود آلترناتیو یا جانشینی به تماشایشان مینشستیم . یادش بخیر همانقدر که جذابیت و آشنایی با دنیای ناشناخته ها بهانه ایی برای نگاه کردنمان بود همان میزان صدای جادویی و گیرای گوینده متن آن که آهنگ و ملودی خاص و دلنشینش گویی اصلا برای چنین کاری خلق شده ,بود که متاسفانه نام آن هنرمند بزرگ را بیاد ندارم تا در اینجا یادی از او بکنم که امیدوارم دوستان خواننده بیان کنند . در ادامه آنروزها همان روزگاران خوشگذشته چه کسی از ما تماشاچیان آن مستندها فکرش را میکرد که در آینده ایی نه چندان دور به جایی خواهیم رسید و وضعیتی پیدا خواهیم کرد که فیلم تلاشهایمان برای هویتمان ماندنمان و بودنمان مستند هایی برای راز بقا یی برای تلویزیونهای جهان خواهد شد و حتی دنیای مجازی تازه یافته و . . .
گربه فداکار
در دنیایی که انسانها وقتی مظلومی را که مورد تعرض ظالمی قرار گرفته را میبینند چشمانشان را می بندند و یا صورتشان را برمیگردانند و براه خویش ادامه میدهند داستان این گربه فداکار آنهم با چنین از خود گذشتگی اگر درس عبرتش نخوانیم پس چه میتوانیم بخوانیم آنهم ما آدمیان که همواره این موجود دوست داشتنی را به نان کوری و بی صفتی انگ زده اییم . باری خانم سوفی توماس ( Sophie Thomas ) نود هفت (97) ساله ساکن یکی از شهر های آمریکا در باغچه خانه خود مشغول کار بود که توسط چهار سگ از نژاد پیت بول Pit Bull دوره شده و مورد حمله قرار میگیرد تا جایی که یکی از سگها بازوی اورا گاز میگیرد دراین زمان که حمله سگها به اوج خود میرسد تیگر(Tiger) گربه این بانوی سالخورده که متوجه میگردد شتابان خودرا وسط سگها رسانده و آنها را متوجه خود کرده و به دنبال خود میکشد و باعث میگردد تا صاحبش خود را رها کرده و به داخل خانه برساند و خوشبختانه خود تیگر هم بدون آنکه لطمه و آسیبی ببیند خود را به داخل گاراژ خانه میرساند .
اصل خبر و مصاحبه با خانم سوفی توماس در اینجا . . .

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

Don't stop believin'


دومینیک Dominique زن جوان بیست و هفت ساله ایست که در شهر بوخوم آلمان زندگی میکندو دوستانش اورا دومی صدا میکنند. د می که قدی کمتر از یک متر (97سانتیمتر)دارد اومیگوید انجام کارهای روزانه اش بتنهایی از روی صندلی چرخدارکه بخاطر ضعف در نخاع و کمرش مجبور به استفاده از آن میباشد برایش بسیار سخت بودو نیاز بکمک کسی داشت.او میگوید از زمانی که کارهای خانه به گردن میس سوفی افتاده است راحت شده ام ودر ادامه حرفهایش با حرارت و ذوق و شوقی میگوید میس صوفی میتواند درب را باز بسته کند دکمه آسانسور را فشار بدهد اشیا را از زمین بردارد حتی میتواند لباسها را از ماشین لباس شویی در بیاورد . . .

میس سوفی مادر سگ سه ساله ایی از نژادGolden retrieverگلدن رتریور انگیسی میباشد که دو سال درموسسه ویتاvita که سگهای آسیستان یا همراه تربیت میکند آموزش دیده است و از ماه مارس هم نزد دومینیک میباشد چون نحوه تربیت این سگها بر این منوال میباشد که بعد از آموزش در موسسه مدتی را هم با مربی خود در خانه بیمار یا مشتری بنا بر نیازهای بیمار آموزش ببینندو بعد مورد آزمون قرار گرفته و اگر صلاحیتشان تایید شد واگذار گردند.
مشکل اصلی گرانی این سگ هاست که بخاطر آموزششان میباشد که موسسه مربوط حداکثر در سال چهار سگ را میتواند تحویل بدهد بگونه ایی که در حال حاضر در مقابل هفتاد درخواست آنها تعداد سگهای در حال آموزششان بیست و پنج عدد میباشد .الان که چند ماهی از حظور میس سوفی نزد دمی میگذرد و صلاحیتش را بثبوت رسانده متاسفانه بخاطر اینکه دومینیک نمیتواند هزینه آنرا که 25000 یورو میباشد بپردازد باید از هم جدا گردند که این امر برای هروی آنها بعد از این مدت که باهم بوده اند و بقول مددکار اجتماعی که بر دومینیک نظارت دارد و معتقد است که بعد از وجود میس صوفی نگاه دمی به زندگی عوض شده است و حال از پس وظایف روزانه اش بخوبی بر میاید سخت است.

دومینیک که عضو گروه کر کلیسای شهر میباشد و در آنجا میخواند میگوید خواستم کنسرتی در آنجا بر گزار کنم اما وقتی فکر کردم دیدم نهایتا 1000 یورو بتوان جمع کرد . دومینیک که از طرفداران پر و پاقرص تیاتر موزیکال میباشد برای یاری ایمیلی به بارنی بلانک Bernie Blanks هنرپیشه اسپانیایی آمریکایی تیاتر که برادرش در تصادفی نخاعش آسیب دیده میفرستد . بارنی که با گروهش آنزمان در نیویورک روی صحنه بودند وقتی ایمیل را دریافت میکند از همان لحظه تصمیم میگیرد هر طور شده برای نگاهداری میس سوفی به دمی
کمک کند که در ابتدا برای جمع آوری اعانه وبسایتی بنام

دمی و میس سوفی domi-und-miss-sophie راه میاندازد و در ادامه فعالیتهایش به اتفاق همکارانش تصمیم میگیرد در شهر بوخوم نمایشی راروی صحنه ببرند تا از در آمد آن این زن جوان را به آرزویش که داشتن سگ آسیستانش میباشد برسانند .

پینوشت:
عکسهای دیگری از سگهای آسیستان و صاحبانشان را در اینجا ببینید و در صورت تمایل ویدیویی از تربیت این سگها و گزارشی از نینا دختر دانشجوی صندلی چرخدار نشین و سگ همراهش امیلی که اورا در بیرون آوردن جورابش کمک میکند را هم در اینجا ببینید . . .

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

بازهم معجزه . . .

دیروز و امروز خیلی از روزنامه ها و سایتهای خبری محلی اینجا ستونی از اخبار خودشان را به گربه ایی اختصاص داده اند که همگی تقریبا از تیتر مشابهی هم استفاده کرده اند با این عنوان : گربه ایی که 6 هفته بدون غذا زنده ماند. یکی از این رسانه ها چنین نوشته بود گربه ایی که ثابت کرد که این ضرب المثل قدیمی که گربه ها هفت جان دارند حقیقت دارد.داستان این گربه بطور اختصار از این قرار میباشد : خانم کریستین ک برای آشپزخانه خود مبلمانی سفارش میدهد وقتی کارگران کابینتها را وصل میکردند بدون آنکه آنها متوجه بشوند گربه ایی غریبه که معلوم نیست چگونه وارد خانه شده خودرا زیر کابینتها مخفی میکند که کارگران با نصب چوبی که پایین کابینتها را میپوشاند که پایه ها معلوم نشوند کارشان تمام کرده و میروند و گربه زبان بسته آنجا گرفتار و زندانی میشود.
خانم کریستین میگوید گاهی در خانه صدایی که هم شبیه میوی گربه وهم بچه کوچک بود , را میشنیدم که وارد راهرو میشدم ساکت میشد حال فکر میکنم از ترسش بوده است که بعدا فکر کردم شاید از خانه همسایه باشد . تا اینکه به مسافرتی تقریبا طولانی رفتم که موقع بازگشت وقتی وارد خانه شدم بوی بدی میامد که یک مرتبه دوباره همان صدا را از آشپزخانه شنیدم که از شرکت مزبور خواستم که چوب را در بیاورند که چشمم زیر کابینت به گربه ایی خورد که نشسته بود و میشد فهمید که از گرسنگی چنین لاغر شده است. این یک معجزه بود که 6 هفته بدون غذا زنده مانده بود و ادامه میدهد این گربه زیرک در طول این مدت برای رفع تشنگیش از ترک شلنگ یکی از دستگاه ها استفاده کرده بود.کریستین اضافه میکند که یکی از کارگران گفت روزی که بعد از اتمام کارشان از خانه وی خارج میشدند مردی رهگذر را دیده بودند که بدنبال گربه گمشده اش میگشته و از آنها نیز سراغش را گرفته است , از این رو کریستین گربه را به خانه حیوانات میدهد به امید اینکه صاحبش پیدا شود.او میگوید حال هر وقت وارد آشپزخانه ام میشوم احساس بدی بمن دست میده که یادم میفته این گربه کوچک در اینجا چه رنجی را تحمل کرده است.



من امروز داستان این گربه را دنبال کردم که باید بگویم متاسفانه هنوز صاحبش پیدا نشده و طبق گفته یکی از کارکنان خانه حیوانات وضع عمومی او مطلوب نیست و برای همین از او مراقبتهای ویژه ایی میشود, تا سلامت خودرا هرچه زودتر بدست آورد که اگر خبر تازه ایی بود در اینجا به اطلاع شما دوستان خواهم رساند.

این تصویر که ربطی به نوشته بالا ندارد وقتی شادی این دو موجود را دیدم بویژه خنده شادی این گربه را حیفم آمد اینجا نگذارم . خبر مربوط میشود به یکروز قبل از اتفاق بالا که این بانوی سالخورده بعد از سه سال بیخبری, گربه گمشده اش بنزدش باز میگردد. او میگوید بجز آنکه تسلایی برای غم از دست دادنش پیدا نمیکردم همواره این فکر آزارم میداد که چه بلایی میتواند سرش آمده باشد . برای یافتنش و یا اطلاعی از او درب تمام مطب های دامپزشکها را زدم به همه خانه حیوانات مراجعه کردم ,اعلامیه هایی تهیه کرده هم پخش کردم و هم به دیوارها نصب کردم که نتیجه ایی نداشتو منهم قطع امید کردم .حال که روبی Robbie را بعد از سه سال دوباره یافته ام شادی غیر قابل وصفی دارم .

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

معجزه یا . . .


این سگ پرتغالی پابلو ( Pablo)که مانند بنده ساکن آلمان و از قضا هم استانی نیز میباشد شغل شریفش امدادگریست که بعد از 167 ساعت از وقوع زلزله هاییتی باعث نجات خانم آنا زی زی 69 ساله( Anna Zizi ) شد . آنا حدود یکهفته بدون آب و غذا زیر آوار مانده بود که حال مشام قوی پابلو دلیل زنده ماندن او گردید. امروز که این خبر را در روزنامه خواندم دیدم هرگز نمیتوانم با پابلو روبرو گردم و از او بخاطر شاهکارش تشکر کنم چرا که من از سرزمینی میباشم که هم جنسان پابلو و . . . خشن ترین و نا انسانیترین رفتار را از هم میهنان من میبینند یعنی احساس شرمساری و . . . اما میدانم دوستی چون پابلو که بدون چشوداشتی بانویی را از زیر خروارها خاک نجات میدهد حتما در برابر خجلت من میگفت در در سرزمین تو و شبیه آن که متاسفانه در کره خاکی کم نیستند , مگر با بچه ها و آدمیان رفتاری بهتری دارند تا با سگ و گربه و پرنده و . . . داشته باشند

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

گربه ایی که خانواده ایی را نجات داد و خود . . .


هرساله جشنهای آغاز سال میلادی متاسفانه همراه میگردد با حوادث و اتفاقات ناگواری که برای برخی تلخ کامی را به ارمغان میاورد که علت اصلی آنها مصرف بی رویه الکل و یا وسایل آتش بازی دور از استاندارد که بوسیله سوداگران بی وجدان از تولید کنندگان بی وجدانتر از آنها مانند چینیها و . . . که تنها کسب در آمد برایشان مهم است و بر جان آدمی اولویت دارد عرضه میگردد, که تراژدیهایی فراموش نشدنی ببار میاورد که تنها خوراکی میشود برای بنگاههای خبری و جراید و سایر رسانه ها که با تیتر زدن و درج آنها زندگی مطبوعاتی سال جدید خود را آغاز کنند. امسال بر خلاف مرسوم هرساله اولین خبری که در اولین ساعات آغاز سال با تصویری سمبلی ( تصویری که من در اینجا قرار دادم عکس اصلی گربه قهرمان میباشد) بر صدرخبرهای ارگانهای نام برده شده قرار گرفت مربوط به حوادثی که یاد شد نبود بلکه ربط داشت به فداکاری محبوبترین حیوان چهارپای کره خاکی یعنی گربه ,که یکی از آنها بنام لومپی (
Lumpi) که نیمه شب جان خانواده ایی را نجات داد اگرچه خود رهایی نیافت و فدا شد .
داستان از این قرار است که بعد از جشن و پایکوبی سال جدید خانواده ایی ساکن یکی از شهر های جنوب غربی آلمان که در خواب بودند که گربه خانه با احساس خطر با میوهای خود و چنگ زدن به درب اتاق خواب صاحبان خودرا از خواب بیدار میکند که زن و شوهر فرزند خودرا در آغوش گرفته به خارج خانه میگریزند و خویش را نجات میدهند ولی متاسفانه این گربه فدا کار دچار گاز گرفتگی شده و در درون خانه جان میسپارد . دیروز که تعطیلی سال نو پشت سر گذاشته شده بود فرصتی بود تا خیل خبرنگاران بسوی این خانواده سرازیر گردند تا اطلاعات بیشتری کسب کنند, که در این باره مرد خانه ادگار ( Edgar K ) توضیح داد در خواب بودم که صدای میو و چنگ بر در بیدارم کرد وقتی در اتاق خواب را باز کردم گربه هایمان لومپی و خواهرش سی سی ( Sissi ) سراسیمه و وحشت زده خودرا درون اتاق انداختند که در آنموقع شعله های آتش را در راهرو دیدم که گرما و دود آن بصورتم خورد که با عجله همسرم را بیدار کرده و خودرا بیرون انداختیم و با غم و اندوه میگوید که در آنجا بود که فریاد میوهای گربه ها را میشنیدیم که متاسفانه امکان بازگشت به خانه نبود که همسر ادگار سوزی ( Susi ) ادامه میدهد وقتی آتش خاموش شد وارد خانه شدیم بدن بی جان لومپی را در کنار تخت خواب دیدیم که نتوانسته بود خودرا نجات دهد, اما سی سی که خودرا زیر تخت پنهان کرده بود خوشبختانه زنده بود و او با تاثر فراوان ادامه میدهد که لومپی گربه خوب و مهربانی بود که نوازش کردن را دوست داشت و برای همین همیشه روی مبل کنار مان بود, ما اینک زندگی خودرا مدیون اوهستیم و باز با غم و اندوه میگوید که سوزی که زنده مانده و حالا با ما بخاطر نداشتن جا در منزل والدینم میباشد پیوسته میو کنان به دنبال برادرش میگردد.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

داستان واقعی . . .


بعد از غیبت صغرای ناخواسته که بمن تحمیل شد و موجب گشت تا فاصله ایی بین من و دنیای مجازی و دوستانی که در آنجا یافته ام بیفتد, خوشبختانه اینک که مشکلات بر طرف گشته دوباره توفیق آنرا یافته ام که به وبلاگهای این عزیزان دوباره سر بزنم و مطالب ناخوانده را بخوانم و اگر مطلب تازه ایی داشته باشند نقد و نظرم را درج کنم که در این دید و بازدید ها گاهی هم به جملات پرمهری نسبت به من و امیریه برمیخورم و گاهی هم به گلایه و گوشه و کنایه هایی که یقین دارم که این گلایه ها،جملگی از بزرگواری و لطف این عزیزان به امیریه میباشد که جای دارد بگویم این مهر را منهم بنوبه خود به خواننده های عزیزم داشته و دارم و. . . برای همین هم وقتی امیریه بد ست بخیلان فیلتر شد محله ما را که کپی امیریه میباشد را روبراه کردم تا همین عزیزان به دردسر یافتن فیلتر شکن و گوگل ریدر و . . . نیفتند و براحتی گذشته بتوانند امیریه را دنبال کنند .در ادامه دلیلی برای پنهان کردن نمیبنم که بیان کنم از این عزیزان انتظار داشتم که محله ما را که میتوانند رویت کنند آدرس آنرا تبلیغ کرده و به اطلاع باقی دوستان برسانند تا بقیه هم دست رسی داشته باشند . خب بعد از این مقدمه نوشته امروزم بر میگردد به دید و بازدیدهایم که در حمايت از حيوانات بي خانمان که تصویر بالا هم از آنجا ست هشداری دیدم که مرا یاد داستانی عجیب که تا حدودی شاهدش بودم انداخت که دیدم بیانش خالی از لطف نیست بویژه برای دوستانی که به دادخواهی و یاری حیوانا ت میپردازند.
در نیمه دهه هشتاد میلادی که وارد اینجا ( آلمان) شدم باالجبار در روستایی ساکن شدم و در آنجا بود که با رولف ( Rolf )همسرش مالیز ( Maliz ) آشنا شدم که بعدها تبدیل بدوستی شد. این زوج نسبتا جوان دارای یکدختر و پسر بودند بنامهای کریستینا ( Kristina ) و اشتفان ( Stefan ) که دو قلو بودند.انان به اتفاق والدین رولف در خانه ایی که در آلمان به خانه کشاورزان ( Bauernhof ) معروف میباشد زندگی میکردند.رولف کشاورز بود و همسرش معلم دبستان که در اوقات فراغتش همپای شوهرش در تاکستانهایی که داشتند کار میکردواو را در تهیه و تولید شراب یاری مینمود. گهگاهی من به خانه آنها میرفتم که بار اولی که آنجا بودم در حیاط خانه چشمم به دو گربه افتاد رولف که متوجه من شده بود گربه ایی که موهای بلندی داشت را به من نشان داد و بشوخی گفت که هموطن تو میباشد و توضیح داد که یکی از والدینش گربه ایرانی بوده است، که چهره زیبایش و موهای بلندش صحه بگفته های رولف میگذاشت . در بهار آنسا ل بار دیگری که خانه او بودم بچه ها یش با خوشحالی مژده تولد بچه گربه ها را دادند و آنها را بمن نشان دادند رولف توضیح داد که بچه ها قرار است آنها را به دوستان هم کودکستانی خود بدهند زیرا همین والدین گربه ها برایشان کافیست . بعد از مدت خیلی طولانی روزی که به دیدن رولف رفته بودم و در حیاط خانه ایستاده صحبت میکردیم و گربه های اوکنارپله های ورودی ساختمان ،جلو آفتاب ولو شده بودند لحظه ایی به صدای پیف آنها صورتم را بسمتشان برگرداندم که دیدم گربه ایی جوان گویی مزاحم شده و یا سربسرشان گذشته که عصبانی شده اند در همان حین دیدم گربه کوچک دم ندارد فکر کردم اشتباه کرده ام که از رولف پرسیدم ایا بچه ها خرگوش آورده اند که جواب داد منظورت تیگر ( Tiger ) است گفتم آری او ادامه داد تیگر باقی مانده همان بچه گربه هاست که دستشان مانده و گفت او از بچگی علاقه عجیبی داشت زیر ماشین بره و وارد داخل آن بشه که من و مالیز همیشه مواظب بودیم تا اتفاق بدی نیفته تا اینکه یکروزی عجله داشتم ویادم رفت نگاه کنم همین که ماشین را روشن کردم صدای فریاد تیگر را شنیدم که خاموش کرده پایین آمدم دیدم خدا را شکر پروانه ماشین به دم او بر خورد کرده اما نکته ناراحت کننده این بود که دم او هنوز با بندی از بدنش آویزان بود. فورا با دکتر حیوانا ت تماس گرفتم داستان را گفتم دام پزشک گفت باید با عمل جراحی دم اورا جدا کند وقتی هزینه عمل را پرسیدم گفت حدود هفتصد مارک تلفن را قطع کردم مبلغ زیادی بود از طرفی وضع تیگر هم ناراحتم میکرد. با پدر و مادر و مالیز مشورت کردم و نظر آنها راپرسیدم که به نتیجه رسیدیم که نزد دکتر ببریم و راحتش کنیم . همینکه با مالیز وارد حیاط شدیم دیدیم مادر تیگر پشت او نشسته و دم اورا میلیسد همانجا ایستاده تماشایشان میکردیم که یک دفعه دیدیم مادرش با دندانش دم تیگر را کند و بعد مجددا شروع بلیسیدن محل زخم نمود که جلو رفتیم اورا از مادرش جدا کرده به نزد دکتر بردیم که زخم را ضد عفونی و پانسمان کند . رولف در ادامه از این واقعه طبیعی و مهر مادری و مداوایش تحسین و تمجید میکرد و میگفت دنیای حیوانا ت اسرار انگیز است و ما آدمیان از آن بی خبریم و من بشوخی به او گفتم خوشحالی تو شاید بخاطر پس اندازهزینه ایی است که باید میپرداختی و نپرداختی میباشد. بعد از آنروز تا زمانی که نقل مکان کنم چند باری که خانه رولف رفتم واز لحظه ایی که وارد میشدم چشمانم دنبا ل تیگر میگشت از اینکه میدیدم بزرگتر شده و سالم است خوشحال میشدم و وقتی اورا میدیدم که بدون دم در حیاط خانه جولان میدهد هم لذت میبردم و هم دلم برایش از اینکه دم نداشت میسوخت.
در پایان دوستان عزیز همانطور که در این زمستان مواظب میهمانهای ناخوانده که برای گرمای موتور ماشینهایتان هستید همشهریان کوچک خود، پرندگان کوچکی که توان مهاجرت به جاهای گرم و پر آذوقه ندارند را فراموششان نکید تا زمستان را دوام بیاورند تا اینکه در بهاران بتوانند برایتان نغمه سرایی کنند.

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

لیلا . . .

اول بیماری سپس فیلتر و یک مسافرت کوتاه جملگی دلیلی شدند که این چند روز را بروز نباشم .حال بر گشته ام با توانی بیشتر و عزمی مصمم تر که علت آنهم پیامهای پر مهر شما یاران امیریه میباشد که از یکایک شما عزیزان صمیمانه سپاسگذارم و در مورد پرسش برخی از شما که چرا امیریه فیلتر شد , خود هم نمیدانم و راستش را بخواهید باید بگویم هرگز فکر نمیکردم کسانی که فتح جهانی را در افکارشان میگذرانند و به دنیایی شاخ و شانه میکشند از یاد آوری خاطرات و برخی نوستالژیها توسط شهروندی دور از یار و دیار در وبلاگی تنها با ده ها مراجعه کننده هم هراسی داشته باشند . در ادامه دوستانی مژده داده اند که به طرقی از سد فیلترمیگذرند و وبلاگ را میتوانند باز کنند از این دوستان خواهشی دارم که این راه ها را برای دیگر دوستان بنویسند تا آنها هم بجای محله ما به خود امیریه مراجعه نمایند . بعد از مقدمه بالا داستان لیلا را چند روز در روزنامه دیدم که همان روز میخواستم این زندگی مسالمت آمیز را ترجمه کنم اینجا بنویسم که متاسفانه بنا بدلایل بالا به تاخیر افتاد.

Im Kaisergarten in der Stadt Oberhausen gibt es eine ganz ungewöhnliche Wohngemeinschaft. Alle leben friedlich zusammen ادامه اصل مطلب . . .


ترجمه : یک زندگی غیر قابل باور در پارک شاهنشاهی شهر اوبرهاوزن (آلمان) در این خانه همه باهم در صلح زندگی میکنند.

در این پارک حیوانات بسیاری زندگی میکنند و باغ وحش کوچکی نیز در آنجا قرار دارد که قفس مرغ و خروس و کبوتری در آن قرار دارد که بتازگی گربه ایی هم به لانه آنها اسباب کشی کرده و به جمعشان پیوسته است . این گربه کوچک که در کنار دوستان پر دار خود از زندگی لذت میبرد . خانم مارتینا یکی از پرستاران و مراغبین پارک میگوید حدود هشت هفته پیش گربه کوچک رادر پارک پیدا کردم که مارا همه جا تعقیب میکرد او بسیار لاغر و بیماربود و بنظر میرسید یا خانه خودرا گم کرده و یا کسی اورا در اینجا رها کرده است . مارتينا سرپرستى گربه را ميپذيرد و نام ليلا را برايش انتخاب ميكند و از آن زمان ليلا با مرغ و خروس و كبوتر همخانه ميگردد . مارتينا به خبر نگار روز نامه توضيح ميدهد ليلا با كبوتر همخانه اش كاري كه ندارد بلكه مراقبت هم ميكند البته بنا بر غريضه جوجه اردكها و مرغابيها را دنبال ميكند كه آنها هم به داخل آب فرار ميكنند و ميافزايد گاهي راته ها ( موشها ي بزرگ) وارد قفس شده جوجه كبوتر ها را ميدزدند كه حال بابودن ليلا خطر آنها برطرف خواهد شد