در جهان امروز بویژه جایی که تعلق به آن داریم و دوستش میداریم شاهدیم که انسانها این اشرف مخلوقات و گل سر سبد آفرینش که خودرا بخاطر داشتن عقل و احساس برترین موجودات عالم هستی میدانند جدای آنکه کمر به نابودی محیط زیست بسته و هر روزه بعلت این بی مبالاتی ها شاهد بلاهای گوناگونی هستیم و هر چند صباحی هم شاهد انقراض حیوانی نیز هستیم که به این هم بسنده نکرده و بجان همنوعان خود میفتند و آنها را از هم میدرند و برای اینکه خدشه ایی به مدنیتشان وارد نیاید به این اعمال خود حتی لباس قانون تن میکنند و باز عده ایی به اینهم راضی نیستند بلکه آنرا با معنویت پیوند میدهند و کلاهی شرعی برایش میبافند و از واژه هایی که چه بازبان و فرهنگ مردمان و حتی با معنویت و مذهبشان بیگانه اند را بکار میگیرند ,حال در مقابل آدمیان که به دد منشی روی آورده اند و دنیا را غیر قابل تحمل ساخته اند در گوشه و کنار همین جهان گاها با برخی پدیده ها روبرو میشوییم مانند دوستی هایی بین حیواناتیکه هم جنس نیستند و سنخیتی هم با هم ندارند که هیچ بلکه به دشمنی دیرینه با هم نیز شهره اند که بعنوان مثال: من خود چندین حکایت را با سند و مدرک و زمان و مکانش را در اینجا درج کرده ام از گربه ایی که توله سگی را دایه میشود تا باز گربه دیگری که در قفس مرغ و خروس با کبوتری هم خانه میباشد . . . و یا دوست وبلاگنویس محترمم همه گربه های شاعر که در سرایش دو گربه با پرنده ایی کوچک روزهایشان را در صلح و صفا سر میکنند و صدها و هزاران مورد دیگر که شما یاران عزیز برخورد داشته ویا اطلاعی دارید وهمین داستانی که من در ادامه این پیشگفتار به آن خواهم پرداخت. باری وقتی آدمی با این دوستیها که مواجه میشود جدای از اینکه به رابطه فیمابین آن دو موجود غبطه میخورد و حسرتش را میخورد و از خود میپرسد آیا سیر تکاملی دیگری را زمین دارد آغاز میکند یک جابجایی خلق و خویی بین ساکنانش را تدارک میبیند؟پاول کوچک Paulchen و خرگوشش لیزا Lisa
در همان پارک تفریحی که بچه شیرهای سفید را نجات دادند ( در پایین همین صفحه به سفیدی برف ) دوستی غیر مترقبه و باور ناکردنی بچه پلنگ بنگالی Amur Leopardبا خرگوشی در این مکان پژوهشگران را هم به اندازه تماشاگران دچار شگفتی و حیرت نموده است.پاول و لیزا هردو شش ماهه میباشند و یکی از دیدنیترین لحظه های آنها زمانیست که لیزای با 3 کیلو وزنش دوستش را که بیش از ده کیلو دارد را به بازی گرگم به هوا میکشاند و موجب خنده حضار میگردد. داستان پاول از این قرار است که گویی موقع تولد مادرش اورا پس میزند و همان پرستاربچه شیرهای سفید خانم رگینابچه پلنگ بیچاره که بگفته او اندازه موش بوده است را پذیرفته وبا شیشه به او شیر داده و بانی دوستی او با خرگوش نیز گشته است. رگینا برای اینکه پاول احساس کمبود خواهر یا برادر نکند و هم اینکه موقع خواب در سبدش سردش نشود خرگوش مزبور را در کنار او قرار میدهد که این عادت را هنوز هر دو حفظ کرده و دارند و شبها بر روی مبل کنار هم میخوابند. پرستار مهربان بعد از مدتی که پاول بزرگتر میشود اورا به نزد خانواده اش میبرد اما والدین و وابستگان پاول باز از پذیرش او سر باز میزنند و شاید همین باعث نزدیکی بیشتر او به لیزا گشته باشد در این گزارش میخوانیم که شدت علاقه پاول به دوستش آنقدر زیاد میباشد که به او اجازه میده سر ظرف غذایش که گوشت چرخ کرده میباشد برود و تا این حد که خود نیز به سراغ غذای لیزا که سبزیجات میباشد رفته و از کاهوی او نیز میخورد و موضوع دیگر حال که او بزرگتر شده و موقع بازی ناخن چنگالهایش که شش سانتی متر بلند و برنده بیرون میایند اما تا کنون حتی خراش کوچکی به لیزا وارد نکرده اند و این عشق و دوستی تا جایی پیش رفته که بقول گزارشگر مزبور پاول به زبان خرگوشی حرف میزند یعنی از او صدای فیف گربه سانان و غرش پلنگان خارج نمیگردد تا دوست به بزدلی مشهورش را نترساند. پاول که برای جبران کمبود ویتامینهای شیر مادر داروهای تقویتی دریافت میکند تا بهار رشد طبیعی خودش را داشته باشد و ا قسمت درام این داستان زمانی میباشد که مراقبینش بخاطر رشد پاول مجبور خواهند شد اورا از دوستش لیزا جدا کنند تا مباداروزی صبحانه لذیذی برایش گردد. پینوشت:
دنبال عکسهای دیگری از پاول و لیزا بودم که با اینعکس زیبا روبرو شدم که متاسفانه شرح و توضیحی نداشت من که خیلی خوشم اومد و فکر کردم این دو اینچنین غمگین منتظر صاحب مهربانشان میباشند که من اسم عکس را انتظار گذاشتم و یاد ترانه ایی از عارف افتادم که کمی شاد میباشد و برای زنگ تفریح بد نیست بشنویید . . .
















این سگ پرتغالی پابلو ( Pablo)که مانند بنده ساکن آلمان و از قضا هم استانی نیز میباشد شغل شریفش امدادگریست که بعد از 167 ساعت از وقوع زلزله هاییتی باعث نجات خانم آنا زی زی 69 ساله( Anna Zizi ) شد . آنا حدود یکهفته بدون آب و غذا زیر آوار مانده بود که حال مشام قوی پابلو دلیل زنده ماندن او گردید. امروز که این خبر را در روزنامه خواندم دیدم هرگز نمیتوانم با پابلو روبرو گردم و از او بخاطر شاهکارش تشکر کنم چرا که من از سرزمینی میباشم که هم جنسان پابلو و . . . خشن ترین و نا انسانیترین رفتار را از هم میهنان من میبینند یعنی احساس شرمساری و . . . اما میدانم دوستی چون پابلو که بدون چشوداشتی بانویی را از زیر خروارها خاک نجات میدهد حتما در برابر خجلت من میگفت در در سرزمین تو و شبیه آن که متاسفانه در کره خاکی کم نیستند , مگر با بچه ها و آدمیان رفتاری بهتری دارند تا با سگ و گربه و پرنده و . . . داشته باشند
داستان از این قرار است که بعد از جشن و پایکوبی سال جدید خانواده ایی ساکن یکی از شهر های جنوب غربی آلمان که در خواب بودند که گربه خانه با احساس خطر با میوهای خود و چنگ زدن به درب اتاق خواب صاحبان خودرا از خواب بیدار میکند که زن و شوهر فرزند خودرا در آغوش گرفته به خارج خانه میگریزند و خویش را نجات میدهند ولی متاسفانه این گربه فدا کار دچار گاز گرفتگی شده و در درون خانه جان میسپارد . دیروز که تعطیلی سال نو پشت سر گذاشته شده بود فرصتی بود تا خیل خبرنگاران بسوی این خانواده سرازیر گردند تا اطلاعات بیشتری کسب کنند, که در این باره مرد خانه ادگار ( Edgar K ) توضیح داد در خواب بودم که صدای میو و چنگ بر در بیدارم کرد وقتی در اتاق خواب را باز کردم گربه هایمان لومپی و خواهرش سی سی ( Sissi ) سراسیمه و وحشت زده خودرا درون اتاق انداختند که در آنموقع شعله های آتش را در راهرو دیدم که گرما و دود آن بصورتم خورد که با عجله همسرم را بیدار کرده و خودرا بیرون انداختیم و با غم و اندوه میگوید که در آنجا بود که فریاد میوهای گربه ها را میشنیدیم که متاسفانه امکان بازگشت به خانه نبود که همسر ادگار سوزی ( Susi ) ادامه میدهد وقتی آتش خاموش شد وارد خانه شدیم بدن بی جان لومپی را در کنار تخت خواب دیدیم که نتوانسته بود خودرا نجات دهد, اما سی سی که خودرا زیر تخت پنهان کرده بود خوشبختانه زنده بود و او با تاثر فراوان ادامه میدهد که لومپی گربه خوب و مهربانی بود که نوازش کردن را دوست داشت و برای همین همیشه روی مبل کنار مان بود, ما اینک زندگی خودرا مدیون اوهستیم و باز با غم و اندوه میگوید که سوزی که زنده مانده و حالا با ما بخاطر نداشتن جا در منزل والدینم میباشد پیوسته میو کنان به دنبال برادرش میگردد. 

