‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

آ با کلاه آ بی کلاه و الف . . .

آن چند ماه مخصوصا چند روز آخر بر خلاف روزهای زندگیم به کندی میگذشتند انگار عقربه های ساعت حوصله حرکت نداشتند بیچاره مادر بزرگ را از لحظه ثبت نام تا روز موعود پاک کلافه اش کرده بودم . برای او سال قمری و ماه هایش مهم بودند که روز مذهبی و یا روضه ایی را از دست ندهد بعبارتی در این مورد همواره بروز بود و سال شمسی و ماه هایش که همگی را برج میخواند تنها سر برج برایش اهمیت داشت که کرایه خانه را بموقع ادا کند خالی از لطف نیست اینرا هم بگویم در روزهای هفته هم مشکل داشتیم مثلا دوشنبه او بزبان آذری کلاسیک و قدیمی هفته اوچی و سه شنبه هم چهرشنبه آخشامی و الخ . . . برای همینها هم نمیتوانست بدرستی و دقیق اول مهررا برایم مشخص کند.درست چهل و پنج سال پیش بود که مادر بزرگ در نیمه های تابستان اسمم را در دبستان نوشت واز فردای آنروز هم با راهنمایی اقوام و آشنایان که بچه مدرسه ایی داشتند شروع به خرید و تهیه وسایل لازم را نمود, از کیف چرمی سنگینی که بدون کتاب شانه را کج میکرد تا کلاه سورچی ها که گوش و پیشانی را در زمستان بپوشاند تا تکه مشمای سفیدی که روی یقه کت باید دوخته میشد و دوتا شلوار فاستونی طوسی سیر ( آنزمانها شلوار جین که به شلوار میخی معروف بود مد نبود تنها خانواده های کم بضاعت برای بچه هایشان میخریدند)و دستکش چرمی که کوچکترین سایزش دوبرابر دست من بود و بیشتر باعث یخزدن انگشتان دست میشد تا گرم کند و موقتا دست خالی مدرسه نروم یک جلد دفتر چهل برگ ساخته و پرداخته بازار بین الحرمین و یک مداد شیر نشان ومداد تراش و پاک کن که داخل کیف کذایی گذاشته شد و یک لیوان کتابی پلاستیکی آبی رنگ و شاید چیزهای دیگری که بیاد ندارم. آنچه که مرا ترغیب میکرد کنجکاوی و یا استفاده از این وسایل نبود حتی چند ماهی که محمد رضا پسر صاحبخانه بصورت مستمع آزاد در کلاس اول بود و در خانه برای اینکه به من فخر بفروشد مشقهایی که اگر هم نمینوشت مشکلی نداشت را طوری مینوشت که گویی رساله دکترایش تحریر میکند و کتاب مستعملی که داشت از دور عکسهایش را نشان میداد گویی اگر دستم میداد آنها پاک میشدند. آری اگر چه مدرسه رفتن محمد رضا و ندانستن معنی مستمع آزاد این مدت قلقلکم داده بود ولی اینهم دلیل اصلی علاقه من به رفتن مدرسه نبود بلکه تنها و تنها, تنهایی من در خانه پر از محبت مادر بزرگ بود نداشتن برادر و خواهری و همبازی نبودن رادیویی (آنزمان داشتن تلویزیون هنوز همگانی نشده بود)و حتی رفتن سینما و گردشگاه و غیره هم جایی در زندگی ما نداشتند گهگاهی زیارت امامزاده ایی و اهل قبور همین گردش و تفرج ما بود انصافا آنها را مخصوصا شاه عبد العظیم را برای کباب ناهارش و آبنبات قیچی و سید نصر الدین را برای روشن کردن شمع و پخش لقمه نان و خرما و یا پنیر و سبزی نذری مادر بزرگ دوست داشتم ولی روضه ها که کار تقریبا هر روزه ما بود رفته رفته با بزرگتر شدنم جذابیتش را از دست میداد آخه چند پیرزن در اتاقی جمع میشدند و آقا روضه خان انگار رگ خواب اینها را میدانست بعد از چند دقیقه حرفهایی که میزد لحنش را عوض کرده چیزهایی را مانند آواز میخواند که تمام این زنان رابه گریه میانداخت و این نمایش بدون استثنا در تمامی روضه ها تکرار میشد اگرچه باور کرده بودم که پدر در مسافرت هست و مادر بزرگ هم مادرم میباشد و هنوزخیلی از واقعیتها را نمیدانستم ولی قصه و بعد هم روضه و نوحه رقیه دختر یتیم امام حسین که با اشک ریزان مادر بزرگ و دوستانش همراه میشد حالم را میگرفت بدون آنکه علتش را بدانم. شاید فرار از این فضا ها از طرفی و بودن صدها پسر بچه کوچک و بزرگ دست بدست هم داده بودند که برای مدرسه رفتن بیتابی کنم و نکته جالب توجهش همه این مصمم بودن مرا علاقه ام میپنداشتند و به جگر گوشه هایشان که مایل به مدرسه نبودند سرکوفت میزدند حتی خانم فرد معلمم هم مرا الگویی ساخته بود تا بچه هایی که نمیتوانستند از مادر و خانه دل بکنند به آمدن به مدرسه ترغیبشان کند.
روز اول مدرسه در حیاط دبستان مولوی و کلاسبندی که تنها هفت تا کلاس داشتیم که لزومی نداشت اما باید اجرا میشد از لحظه هاییست که هرگز فراموش نمیکنم مخصوصا وقتی که آقای مظاهری اسم و فامیلم را خواند که دیگر باور کردم محصل شده ام و بعدش هم ورودمان به اتاق نمور و نیمه تاریک کلاس که هم سطح حیاطک مدرسه بود و به فرمان پسرکی از کلاسهای بالا که مبصرمان بود هر کدام بصورت هردم بیل در نیمکتها جا گرفتیم که خانم فرد وقتی آمد اول بترتیب قدمان جابجایمان کرد و در ادامه پوستری تقریبا بزرگی را که پر از تصاویر گوناگون بود را از تخته سیاه آویزان کرد که داستان دویدم و دودیدم و سر کوهی رسیدم بود. یکی دو روز را با آن سر کردیم و بعد نوبت درس و مشق رسید که در آغاز خانم معلم سر خطی میداد که بیشتر شبیه حروف الفبا بودند و منهم با افتخاری غیر قابل وصف انجام میدادم وهر صفحه ایی را که با این خطوط منظم سیاه میکردم احساس باسواد شدن را داشتم تا اینکه روزی آقای جندقی فراش مدرسه با بغلی پر از کتاب وارد شد و با کمک خانم فرد کتابها را بین ما تقسیم کرد و این اولین کتاب درسی زندگیمان شد راستی آقای جندقی که وظایف زیادی داشت دکه یا بوفه مدرسه هم از آن او بود که بجرات میتوانم بگویم پیراشکی چرب و مانده اش خوشمزه ترین خوراکی میباشد که تا بحال خورده ام آن پیراشکی ها حتی از دونات هایی که بچه محلهای نازنینم شمس و نق نقو الان در ینگه دنیا میخورند خوشمزه تر بودند . خانم فرد از فردای آنروز خطوط یاد شده را کنار گذاشت و اولین حرف الفبا را هم پای تخته کشید و یا نوشت همینطورآنرا دردفترهایمان سرخط داد آن حرف آ بود با کلاه و بیکلاه با ضمه و فتحه و . . . مادر بزرگ به آ من الف میگفت بعد ها فهمیدم حق با مادر بزرگ بود . باری الف را در عرض چند روز در کلاس نمور دبستان مولوی آموختم وبعد فهمیدم الف ها از هر جنس و نوعی همیشه دنباله دارند که آنهارا باید خود بیابم و بیاموزم .

پینوشت :

عکس بالا کلاس اول است و خانم فرد کنار من ایستاده نفر اول یک ردیف مانده به آخر کلاس با سپاس فراوان از سجاد گرامی که به این عکس رنگ و جلایی داد .

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

بیاد اون روزها

جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه، بريم از خونه
شونه به شونه، به ياد اون روزها
وای نازنين مريم
. . .

امروز صبح خیلی زود مثل بعضی روزها که فرصتی باشد ,کامپیوتر را باز کردم که سر خط خبر ها را نگاهی بیاندازم چون وقت بسیار داشتم امیریه را هم باز کردم که در لیست وبلاگ های من چشمم به آخرین مطلب دوست نازنینم فروغ عزیز که چند ساعتی از درجش میگذشت افتاد :
اقاقیا
سفر برای وطن محمد نوری را این جا گوش کنید - اینجا بخوانید محمد نوری را دوست دارم چون همواره با شنیدن اجرای ترانه در سفرش، کودکی ام را پرواز می کنم محمد نوری هم اکنون در بستر بیماری ست و در تنهایی ر...

زمانی که داشتم به اندازه ایی نبود تا تمام مطلب را بخوانم ولی تلخی این خبر کار خودش را کرد که از ساعت 5 صبح تا بعد از ظهر در محل کار به این هنرمند بزرگ سرزمین محبوبم بیاندیشم و تمام خاطراتی که با صدای گرم او داشتم را بیاد بیاورم و همینطور زندگیم در طول این سالها در اینور آب که بارها و بارها با ترانه های او دفتر خاطراتم که تنها دارایی من از خانه پدری میباشد را در ذهنم ورق زده ام و لحظاتی اگر چه کوتاه خودرا در آنجا احساس کنم, مثل جمعه بازار (ساز ناقاری جمعه بازار جومبن ديلا هاي جومبن ديلا هاي جان جان) که یاد جمعه بازارهایی از شهر های شمال میفتم و ترانه های فراوان بسیارش که هر کدام حکایتی از کسی و یا مکانی را برایم زنده میکند که از همه بیشتر ترانه عروسی که بنظر من زیباترین ترانه عروسی سرزمینمان میباشد که نوری با قدرت تمام با استفاده از تمام توان و شایستگیهایش خوانده ولی آنچه مرا وادار میکند این ترانه را گوش کنم برایم یاد آور بهترین روزهای روزگاران خوشگذشته میباشد همان ایام شاد و کم انده تر از این سالها و محله ما با مردمان پر مهر و با صفایش, سال 52 و اگردرست یادم باشد شبهای دوشنبه که شب مراد برقی بود و ملودی عروسی نوری در بیشتر قسمتهای آن موزیک متن آن بود . شبی که تهران خلوت ترین شبهایش را پشت سر میگذاشت و محله ماهم از آن مستثنا نبود ساعت هشت اگر رهگذری هم دیده میشد از شتابش میشد فهمید که نیتش زودتر رسیدن میباشد از تمام خونه ها تنها صدایی که میامد صدای هنرپیشه های سریال بود که با همهمه و قهقهه اهالی خانه به هم می آمیخت ,اصلا مردم همدیگر را دعوت میکردند که آن یکساعت را باهم باشند . ما یعنی من و مادر بزرگ بخاطر مانع شرعی و آخرت مادر بزرگ که بر باد نرود, تلویزیون نداشتیم گاهی در خانه مادرم نگاه میکردیم اگر خونه هم بودیم زن صاحبخانه از یکربع مانده پله ها را بالا میامد و مارا دعوت میکرد و تا رضایت نمیدادیم و همراهش نمیشدیم دخیل میبست که بعضی وقتها دخترانش نیز برای کشاندن ما به او میپیوستند. دروغ چرا مادر بزرگ بجز آغاسی که به چشم برادری دوستش داشت از خانه بدوش یا همان مراد برقی هم بدش نمیامد و بنده خدا پیوسته میگفت اگر گناه نبود منهم تلویزیونی میخریدم . خلاصه ما به اتاق آنها میرفتیم و شوهرش هم که هرشب دیر وقت میامد آنشب مغاذه را زودتر بسته و برای دیدن فیلم به خانواده اش میپیوست که بیشتر وقتها جعبه رولتی از لادن خریده و با خود میاورد. مراد برقی در محله ما زمانی به اوج خودش رسید که وجیهه ( معصومه تقی پور) دختر بزرگه جعفرآقا با خانواده اش به کوچه ما اسباب کشی کردند . معصومه اگرچه جوانی و زیبایی محبوبه (نگار ) را نداشت و لوندی دختر وسطی جعفر آقا را اما اهمیتی برای اهالی محل نداشت مهم او یکی از 7 دختران بود که همین موجب شده بود کوچک و بزرگ سلامش کنند و بچه کوچکتر ها حسرت برادر کوچکش را بخورند که خواهر معروفی دارد و پسر بزرگتر ها هم از جمالش چشم پوشی کنند و بقول خودشان در نخش باشند که معصومه طوری در کوچه رفت و آمد میکرد که گویی از رب النوعان هالیوود میباشد و کوچه ما هم بلوارش . . . که روی هم رفته دختر خوبی بود و با کسی هم کاری نداشت بقول معروف آسه میامد و آسه هم میرفت. باری دوشنبه شبها همانقدر که کوچه خلوت بود سه شنبه صبح قیامتی وانفسا بود که زنان همسایه چند تا چند تا جمع شده ازفیلم دیشب میگفتند و برخی که ساده تر بودند دوتا ناسزا نثار جعفر آقا و خان دایی میکردند و منتظر قسمت بعدی بودند. تمام اینها که من از بی حوصلگی فشرده و به اختصار بیان کردم تنها نشان از خوشی دلها داشت و نبود فاصله های وحشتناک طبقاتی و دغدغه های امروز بود.
محمد نوری از نادرخواننده های کلاسیک ما میباشد که تا آنجا که من بیاد دارم با بیشمار طرفداری که داشت زندگیش بر خلاف بیشتر هنر مندان بدور از جنجال بود و در رسانه ها هم بندرت خبری از او بچشم میخورد و شاید هم برای همین حال چنین در گوشه ایی تنها با بیماری خود دست و پنجه نرم میکند, هنرمندی که بیشتر از نیم قرن هم در خدمت مردم و هم فرهنگ کشورش بوده و زیباترین ترانه های میهنی را برایش خوانده است . از شاهکارهای بیشمار دیگرش یکی هم خواندن شعر شاعران معاصر از نیما تا فروغ میباشد که قبل از اینکه عاشقانه دختر محله مان رابرای حسن ختام در اینجا بگذارم با تمام دوستدارانش با فروغ خوبم همراه شده برای او دعا میکنیم هرچه زودتر از بستر بیماری برخیزدتا با دم مسیحاییش به زندگی یخ زده وپر از حرمانمان روحی تازه دهد.
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام ، بخشیده از اندوه بیش
بشنویید . . .

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

منیریه . . .

از خزان 40 که پیش مادر بزرگ جای گرفتم و یا بعبارتی این موجود یگانه دوست داشتنی با از خود گذشتگی نگاهداری مرا پذیرفت مانند کیف دستی یا زنبیل خریدش شدم که هر کجا میرفت مرا باخود میبرد و آنهم بیشتر روضه و مسجدو زیارتگاه بودکه برای او عبادت و برای من تفریح و تفرج بود . در فواصلی هم هر از چند گاهی دیدار قوم و حویش و آشنایان هم در برنامه مان بود, که یکی از آنها دیدار عموی مادرم و خانواده اش بود که خانه آنها در انتهای امیریه و پشت بیمارستان نجات توی کوچه مریخ که روبروی مدرسه هدف پسران بود که برای رسیدن به آنجا باید از میدان منیریه میگذشتیم و داخل کوچه بهبودی که بالای البرز قرارداشت میشدیم و همین مجاورت خانه آنها به چهارراه پهلوی پایین (تقاطع خمینی و ولی عصر) باعث شده بود که هر اتفاق خاصی که در آن حوالی رخ میداد برای آگاهی بیشتر دیدار آنها را بهانه کرده و راهی خانه شان شویم, مثل فردای 15 خرداد 42 که وقتی منیریه را پشت سر گذاشتیم پر از مامور بود و از البرز به بعد هم تانکها قرار داشتند تا از کاخ مرمر که شاه هنوز ساکن آنجا بود حفاظت بکنند و اتفاق بعدی هم که چند سال بعد ما را به خانه عمو کشاند تاج گذاری شاه و فرح بود که قرار بود کالسکه آنها از کاخ مر مر برای اجرای مراسم, آنها را به کاخ گلستان ببرد که در امیریه مردم زیادی در حرکت بودند که بعد از منیریه تمام خیابان و پیاده رو ها پر از جمعیت بود که عدو سبب خیر شد تا من با پسر میزبان که هم اسم خودم بود با بچه هایی که آنجا بودند دل سیر بازی کنیم و آنچنان مشغول بودیم که اگر هورا کشیدن و دست زدن و جاوید شاه گفتنهای مردم نبود متوجه عبور خانواده سلطنتی نمیشدیم خلاصه ,این رویدادها و از همان جا ,خاطرات من از منیریه پایه ریزی شدند و با گذشت زمان همینطور بر آنها انباشته شد مخصوصا از زمانی که بزرگتر شدم و دیگر اجازه تنها بیرون رفتن راداشتم که از همان زمان میدان منیریه دیگرمحلی برای گذر گاه بیگاهم نبود که حظور در آنجا گویی تکلیف روزانه ام شده بود که به دلایل فراوانی بسویش کشیده میشدم تا خاطرات شیرینم ازاین میدان قدیمی و اصیل رقم بخورند . اگر تمام 28 سال خاطرات ایران بودنم را میخواستم و یا میتوانستم در کتابی بگنجانم بعد از امیریه ومحله مان بخش عمده ایی از آن را منیریه و خاطراتش به خود اختصاص میدادند ,از خرید توپ و آدمکهای پلاستیکی از فروشگاه های ورزشی که تعدادشان هم کم نبود, برای میز فوتبال دستی حسین پسر عمو تا دیدار دوستانی که بعد از پایان دبستان از هم جدا شده بودیم و هر کدام از ما به مدارس دیگری رفته بودیم مثل رهنما در منیریه و ابومسلم در نزدیکی آنجا و کارون . . . و یا قرارهایمان را با بچه ها در منیریه میگذاشتیم که برای اینکه پول بلیط اتوبوس را پس انداز کنیم و در استخر معینی قطاب بخوریم از منیریه پیاده بسوی باباییان راه میفتادیم و یا کلاس های تقویتی و تجدیدی فضیلت که این یکی را دو سالی تابستانها برای تجدید هایم مشتری دایمش شده بودم و خواهر همیشه زنده یادم که تنها یک بار و یک تجدید آورده بود تابستانی همراهم بود که دو ماه فراموش نشدنی از آن روزها برایم بجای بماند و باز حظور در این میدان بهانه ایی میشد که با دوستان تاجی بسمت مسجد فخریه راهی بشیم که شاید ناصر حجازی را در بنگاه پدرش ببینیم و سلامی بدهیم و درآستانه ورود به دهه پنجاه باز منیریه پلی بود برای شیک پوشی و مد روز پوشیدنمان که از آنجا خودرا به چهار راه لشگر میرساندیم با بیست تومان سفارش دوخت شلوار داکرون پارچه گشاد میدادیم . این خاطرات فشرده ومختصر تنها مشتی از خروار میباشد چرا که منیریه برایم ده ها و صدها . . . خاطرات قد و نیم قد دیگری دارد که هرکدام برای خود حکایتی میباشند که اگر فرصتی و مناسبتی بود و عمر نیز یاری کرد خواهم نوشت و برای حسن ختام حیف است که اشاره ایی به الویه شوخ که نه در تهران که در سراسر ایران تک بود نکنم که بعد از انقلاب که تمام جذابیتهای منیریه که مرا جلب میکردند یکی پس از دیگری از بین رفتند و دوستان هم بنوبت آواره شدند, تنها خوشمزگی اولویه شوخ که مزه ایی از روزگاران خوش گذشته را هنوز داشت مرا وادار میکرد راهم به منیریه کج گردد و باز همان هم آخرین خاطراتم از منیریه شدند که با خود اینجا آوردم .آنچه که مرا وا داشت که این نوشته را بنویسم,آتش سوزی و حفره ایجاد شده در این میدان بود که وقتی روی سایتها خبر سوختنش ظاهر شد غمی وجودم را گرفت که احساس میکردم که با سوختنش همان برگهای دفتر خاطراتم از منیریه سوختند و حفره هم جای خالی همان برگها میباشند که تنها مسکن حال پریشانم در آن لحظه خوشحالیم از عدم خسارت جانی بچه محلی بود .
بیاد روزگاران خوش گذشته Yesterday When I Was Young گوش کنید . . .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

تفاوت از کجا تا . . .

با اندوهی که تمام وجودم را مانند بیشمار هم میهنان از اعدام این عزیزان احاطه کرده و حال و هوای نوشتن را از من گرفته است این نوشته را با هر جان کندنی که باشد مینویسم تا آنهایی که بنا به شرایط سنی از دیروزمان خبری ندارند و اگر هم جسته و گریخته در باره آنزمانهاخوانده و یا شنیده اند و آنهم تحریف شده ,ببینند که تفاوت از کجا تا کجاست.
من از نسل نظام قدیمی ها میباشم که دوره دبستان ما 6 سال بود و کلاس ششم منهم مقارن بود با آخرین سالهای دهه چهل که بعد از شش سال با دوستانم باید دبستان را ترک میکردیم . دبستان ما مولوی در کوچه مطیع الدوله بیشتر از آنکه شبیه مدرسه باشد مانند خانه ایی تقریبا بزرگ و قدیمی بود که هفت یا هشت تا کلاس داشت که در دو طرف حیاط در بناهای دوطبقه ایی قرار گرفته بودند و حیاط مدرسه بقدری بود که ما بچه ها را بزودی در خود میتوانست جا بدهد که در مقایسه با حیاط برخی از خانه های محل خیلی کوچکتر از آنها بود و همین با عث میشد که با تمام سعی اولیای مدرسه بهداشت مدرسه تعریفی نداشته باشد و تا این حد که بقول دوست عزیزم بوی ادرار و . . . که از توالتهایی که به بعضی کلاسها نزدیک بودند اتاقها را پر میکردند که رطوبت و بوی نا هم به آن آمیخته میشدند نفسمان را میگرفتند. چون مدرسه اجاره ایی بود نه آموزش پرورش کاری میکرد و نه حاجی صاحب بی وجدانش دلش به حال ما میسوخت . مدرسه ما تعدادی معلم داشت که هر ساله کلاسی را بعهده میگرفتند و ما هر ساله میدانستیم و یا حدس میزدیم که معلم سال بعدی ما کیست ولی آنسال کلاس ششم شایع شده بود معلم جدیدی خواهد آمد که احتمالا معلم ما خواهد شد که همینطور هم شد . روز اول مدرسه ناظم مدرسه با معلم آقایی که سبیل پر پشتی داشت وارد کلاس شدند و بما خبر داد آقای بهروش معلم امسال ما میباشد و بعد از کلاس خارج شد و اورا با ما تنها گذاشت در همان ساعت اول متوجه فرق او با بقیه معلمها شدیم که فارسی را کتابی و با لهجه ترکی حرف میزد و از طرفی قیافه جدی و سبیلهایش باعث شدند که دست و پای خود را جمع کنیم و از او حساب ببریم در صورتی که آنسال تنها سالی بود که نه تنبیهی فیزیکی داشتیم و یا نمره تکی و یا مشقی از برای جریمه گرفتیم , بطوری که آخر سال همگی به حماقت خود خندیدیم . آقای بهروش با آنکه کتابی حرف میزد و لی ساده حرفهایش را میگفت و حرفهایی میزد که تا آنروز برای ما بیگانه بود یکی دوماهی نگذشته بود که با بغلی پر از کتاب وارد کلاس شد . او در طول این مدت بارها از کتابخوانی برایمان گفته و تشویقمان کرده بود او از ما پرسید چه کسی دوست دارد از او کتابی قرض کند که انگشتها بلند شدند و او کتابهایی را که آورده بود تقسیم کرد همه کتابهایی از صمد بهرنگی بودند که ما اورا نمیشناختیم و اولین بار بود عکس نقاشی شده اش را میدیدیم که سبیلهایی مانند آقای بهروش داشت . او بعد از پخش کتابها توضیح داد که قبل از انتقال به تهران با صمد و بهروز ( دهقانی) وممقانی و چند اسم دیگرهمکار بوده که با صمد بزبان آذری صیغه قارداش ( برادر خوانده ) بوده است که بعدها عکسهایی ازخودش و بقیه همکارانش درآذربایجان را نشانمان داد . روزی که کتابها را پس آوردیم او از ما پرسید اگر مایل باشیم که بخریم میتوانیم به انتشارات دنیا در خیابان نادری برویم مسول پخش کتابهای صمد در تهران میباشد و به صاحبش بگوییم که بهروش ما را فرستاده که تخفیف زیادی بگیریم با اینکه قیمت پشت کتابهابسیار نازل و حدود یک تومان بود . بعد از خواندن هر کتابی در باره اش بحث میکردیم و او ما را کمک میکرد پیام کتاب را بگیریم از مسلسل پشت ویترین 24 ساعت خواب و بیداری که قهرمان کتاب دوست داشت داشته باشد تا نور کم کرم شبتاب که بودنش بهتر از نبودنش هست و دزدی کلاغ سیاهه و . . .
آقای بهروش مانند لکومتیوی بود و ما واگن های متصل به او که ما را بدنبال خود و ایده آلهایش میکشید که طبیعتا بعضی ها به دلایلی جدا شدند ولی من و ناصر دوستم تا آخر با او بودیم و رقابتی هم باهم برای نزدیکی بیشتر به او پیدا کرده بودیم ولی من این حسن را داشتم که ریشه ام ترک بود بگونه ایی که در تنهایی با آقای بهروش بزبان مادریمان حرف میزدیم و نداشتن پدر نیز دلیل دیگری بود که بیشتر جذبش گردم افسوس روزها برق آسا میگذشتند و جدایی ما نزدیک تر میشد تا اینکه امتحانات مقدماتی برای معرفی برای امتحان نهایی شروع شدند و او تمام بچه ها یی که توانش را نداشتند درسشان ضعیف بود کمکشان کرد تا همه با هم شرکت کنیم و اوج امتحانات در انشا بود که او محیط مدرسه خودرا تعریف کنید را انتخاب کرده بود و ماهها با ما کار کرده بود که تمام کاستی ها را بنویسیم و ماهم اینکار را کردیم .که چند روز به امتحان نهایی بازپرسهای ناحیه به مدرسه ریختند همگی عصبانی که با مدیر مدرسه از ما خواستند انشا دیگری بنویسیم و ما هم نوشتیم و به کلاس بالاتر و مدرسه دیگر دبیرستان رفتیم . سال تحصیلی بعد شروع شد و از بچه ها شنیدم که آقای بهروش جز معلمین آنسال نیست فکر میکردم شاید باز منتقل شده است که مادرم و مادر بزرگم خانم بهروش را دیده بودند واو به آنها گفته بود که شوهرش را در تابستان ساواک بجرم کمونیست بودن و اشاعه آن وو تر غیب به جنگ مسلحانه و چندین جرم دیگر دستگیر کرده اند که با شنیدن دستگیری معلم محبوبم حالی پیدا کردم که گویی تازه پدر از دست داده و یتیم شده ام مدتها مادر و مادربزرگ را کلافه شان کرده و میپرسیدم آیا اورا هم مانند خرابکارها ( اصطلاحی که به مبارزین داده بودند) اعدام خواهد شد و مانند صمد خواهند گفت شنا بلد نبوده و . . .
در دبیرستان معلم دانشجویی که تقریبا افکارش مانند آقای بهروش بود تا حدودی از دلتنگیهایم کم کرد ولی همچنان نگران شنیدن اعدامش بودم تا جایی که حالا معلم تازه ام را راحتش نمیگذاشتم و مرتب ازاوکه تجربه بیشتری داشت عاقبت آقای بهروش را جویا میشدم و او مرا دلداری میداد .بالاخره چند ماهی از آن سال تحصیلی با دلهره گذشت که روزی مادرم مژده آزادی اورا داد و من که بد بین بودم فکر میکردم مادر دارد دروغ مصلحتی میگوید تا برای امتحانات ذهن من از این دغدغه راحت گردد که او قسم خورد که خود آقای بهروش آمده و سراغ مرا گرفته و حالا هم در دبیرستان دخترانه عبرت سر بلور سازی مشغول کار میباشد . من بازهم باور نمیکردم دبیرستان آنموقع روز بسته بود خانه آقای بهروش فقط میدانستم توی بازارچه شاهپور میباشد .آنروز و بدنبالش شب را با هزار بدبختی روز کردم و مدرسه را هم تا ظهر با بدبختی بسر رسونده و از سر پل امیربهادر با عجله به سمت دبیرستان عبرت راهی شدم . وارد دبیرستان عبرت که شدم چه حال داشتم نمیتوانم بیان کنم , چند دختر توی راهرو بودند که از آنها سراغ آقای بهروش را گرفتم که معلمی بدو خودرا بمن رساند که علت ورودم را پرسید که وقتی دلیلش رافهمید مرا بسمت اتاقی برد که با هم وارد شدیم تا خواست به آقای بهروش توضیح بدهد او از پشت میزش خودش را بمن رسانده و برای اولین بار بود که مرا بغل کرد هر دو بزور اشکهایمان را توانستیم کنترل کنیم . خانم معلم از اتاق بیرون رفت و مارا تنها گذاشت او از حال و روز من پرسید و چه کتابی را تازه گیها خوانده ام و از مدرسه جدید که من با صدای بغض آلودی جوابش را میدادم و او از خودش و داستان دستگیریش گفت و اینکه حال دیگر حق درس دادن و تماس مستقیم با دانش آموزان را ندارد و با چشمکی که مرا بخنده آورد گفت احمقها با دفتر دار کردنم آنهم در دبیرستان دخترانه مثلا خواستند مرا بشکنند و نمیدانند ما هامانند ماهی سیاه کوچولو علیه جریان آب شنا میکنیم, برای من چه فرقی میکند که در این دفتر هم به بچه ها خدمت میکنم.(الان که فکر میکنم میبینم که اورا با چنان جرمی از بین که نبردند حتی کارش را هم نگرفتند و او بدون دغدغه همچنان میتوانست نان شب خانواده اش را با حقوقی که از آموزش پرورش میگرفت تهیه کند ) بعد از آنروز تا زمان سربازی گاه وبیگاهی اورا میدیدم و بعد از دگرگونیها یکبار دیگر اورا در میدان شاهپور دیدم و بعدش هم هجرت و بی خبری که چند سال پیش که آخرین بار بود که خواهر مرحومم آمده بود با تاسف و تاثر خبر فوت آقای بهروش را داد و من باز مانند زمان دستگیریش با آنکه دیگر خود سن بهروش آنزمان را داشتم باز با مرگ معلمم خودرا تهی میدیدم. اینجاست که امروز بخوبی میتوانم حال و روز بچه های فرزاد و تمام بچه هایی که معلمشان را ازشان گرفتند را حس بکنم .
یاد همگیشان گرامی باد
توضیح: برای بزرگ کردن روی عکس کلیک کنید آقای بهروش ردیف وسط نفر دوم از سمت چپ و مرا هم نفر چهارم از سمت راست در ردیف نشسته میتوانید ببینید .

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

شب یلدا . . .


بعد از پشت سر گذاشتن 25 آذر (روز مادر)همزمان با خرازی های محل که دستی به ویترین های خود میکشیدند و تتمه کادوهای و نوشته های مربوط به روز مادر را دور میکردند ;در مقابل میوه فروشی های میدان شاهپور به تکاپو میفتادند و بساط سور و ساط شب یلدای مردم را فراهم میکردندو هندوانه و خربزه های انباری را بیرون میاوردندو در کنار میوه های فصل مانند پرتقا ل و نارنگی و . . . جای میدادند. آنزمانها که هنوز لامپهای پرنور و مدادی وجود نداشتند این کسبه برای رئگ و جلا دادن به کالاهای خود از چراغهای زنبوری پایه دار و بی پایه استفاده میکردند که پیوسته میدیدی شاگرد ان مغازه در پی تعویض طوریها هستند یا اینکه مشغول تلمبه زدن . یادش بخیر کمی دور تر ها; میدان شاهپور واقعا میدانی بود که در وسطش حوض و گیاهی داشت که بعدها برای تسریع شدن ترافیک آنرا برداشتند . آنزمانها برای اطلاع جوانتر ها فروش میوه بنحو دیگری بود . از این قرار که در تابستان خیار و کدو و بادنجان دانه ایی فروخته میشدند و در زمستان هم مرکبات و غیره ;تایین نرخ آنها هم بر اساس تازگی و طراوتشان و کوچکی و بزرگی آنها بستگی داشت بعنوان مثال پرتقال ریز آبگیری دهشاهی و بترتیب یکقران و سی شاهی که بزرگتر و مجلسیش دوزاربود.باری ما مردمان خوش آنروزگاران به از امروز, همانطور که گفتم بعد از فروکشی موجهای روز مادر اینبار اسیر امواج شب یلدا شده و خود را رها میکردیم که مارا به طولانی ترین شب سال ببرند.
مادر بزرگ یکروز مانده به شب یلدا زنبیل پلاستیکی خودش را برمیداشت و با هم راهی میدانشاهپور میشدیم که اگر همزمان با آجیل مشکل گشای ماهانه او بود اول به قنادی سر ظفر الدوله میرفتیم که هم صاحبش مومن بود و هم مغاذه اش رو به قبله که بهمراه آجیل جعبه کوچکی شیرینی هم میخردیم و بعد به سمت میوه فروشیها روانه میشدیم و بهمراه انار و میوه فصل خربزه ایی در خور خود میخردیم .متاسفانه دو سال پیاپی خربزه ما خراب و یخزده در آمدند البته دلیلش فقر تکنیکی نگاهداری وانبار ویژه بود خلاصه همین باعٍث شد که چند سالی خریدش را تحریم کنیم.
در این روز در مدرسه در دوران دبستان بیشتر از زمان دبیرستان از صبح بچه ها در جنب و جوش بودندو راجع به یلدا حرف میزدندو لحظه شماری میکردند تا زنگ تعطیل مدرسه بصدا در بیاید که با شنیدن آن برای خروج ازدحامی میشد که هر کسی سعی میکرد زودتر خارج گردد. در طول راه همین شتابزدگی را در مردم رهگذر محله میشد دیدکه با پاکتهایی از کالا در تردد بودند.
شور و شوق شب یلدا موجب میشد که آنروز بچه های کمتری در میدانگاهی جمع بشوند البته کوتاه شدن روزها از چند هفته پیش از رونق آنجا کاسته بود میدانگاهی محل پهنی بود که با عقب نشینی خانه حسن آقا در وسط کوچه مطیع الدوله بوجود آمده بود که محل بازی ما و بچه های نسل قبل از ما و بعد از ما بود که از والیبال و فوتبال و شوت یکضرب و بیخ دیواری و لیس پس لیس و . . .در انجا بازی میکردیم.باری کسادی بازار میدانگاهی و شب یلدا و وجود کرسی و فرار از سرما همگی دست بدست هم میدادند که خودرا سریع بخانه برسانم که حاصل یا جایزه آن چایی داغ سماور نفتی ما بود که با تکه شیرینی از مادر بزرگ دریافت میکردم ,با جاگرفتن در کرسی در جای خودم آنرا نوش جان میکردم.از معجزات این شب طولانی یکی هم عجله من و بموقع نوشتن مشقهایم بود تا بتوانم از مراسم شب یلدا بیشتر استفاده نمایم. مادر بزرگ اجازه میداد که از کرسی بعنوان میز تحریر استفاده کنم, اما نوشتن خط درشت و ریز بخاطر مرکب و دوات و ترس از برنامه آینده آن که سرنگون شود غدغن بود .از بد حادثه نمیدانم تقریبا هر سا ل دراینروز کنار مشقها خط درشت هم بود. نکته جا لب اینکه نمیدانم چه علتی داشت که هر سا له هر معلمی که میامد و هر کلاسی که بودیم سوژه خط درشت ما توانا بود هر که دانا بود و ادب مرد به ز دولت اوست و چند تای دیگر بود.
قبلا بارها در نوشته های قبلی نوشته ام که من و مادر بزرگ عاری از وسایل صوتی و بصری بودیم و شبهایمان را با چیستان و قصه و . . . بسر میکردیم که شب یلدا هم جز این نبود. در آن شب ویژه بعد از شام و نماز مادر بزرگ او سینی مسی قدیم نسبتا بزرگش را روی کرسی قرار میداد میوه و آجیل و تخمه های خربزه و هندوانه که خود خشک کرده و بو داده بود را قرار میداد همینطور پیاله ایی انار دان کرده برای من و میوه ها ی دیگر که او گاهی از شبهای یلدای گذشته اش از خانه پدرش تا خانه پدر بزرگم تعریف میکرد وموقعی چیستانی را مطرح میکرد وموضوعات دیگر که برخا با آنکه خیلی از آنها تکراری بود باز من با دل و جان گوش میکردم و حتی گاهی خود از او میخواستم برایم تعریف کند و از کارهای دیگرمان کبریت بازی بود و بعضا با مشاعره کردن با تک بیتی های ترکی فالی میگرفتیم و دست آخر هم هر کدام جای خود جای خواب خود را روبراه میساختیم و با خاموش کردن چراغ و قصه ایی از شاه عباس که لباس مبدل میپوشید و بمیان خلق خود میرفت تا رنج و دردشان را بفهمد و به آرزوهایشان جامه عمل بپوشاند توسط مادر بزرگ از آنطرف کرسی برایم تعریف میکرد, شب یلدای ما بپایان میرسید ولی همین قصه ها مرا وادار میکردند آرزو کنم که ایکاش شاه ما هم مانند شاه عباس میان مردم میا مد و بعد این پرسش برایم پیش میامد که شاه اگر چنین کند و من با او روبرو شدم از من از آرزویم بپرسد کدام آرزویم را بگویم که اینجا پلکهایم سنگین و سنگین تر میشدند و در آخرین لحظاتی که خواب تمام وجودم را فرا میگرفت در همان حا لت آرزو میکردم که صبح که بیدار میشوم ایکاش حیاط را برف گرفته باشد .
شعر حافظ شب یلدای این مطلب را دراینجا بخوانید.
روزها و روزگارانتان به سپیدی برف و عمرتان همچو یلدا باد.