‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره ها . از آرشیو امیریه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره ها . از آرشیو امیریه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

گریز . . .

در قسمت دوم قاصدک دوست عزیزی در کامنت خود به خاطراتشان از بلور سازی و متعلقاتش اشاره کرده بود که در جواب منهم لینک مطلبم که در آن به برخی از آنچه ایشان نام برده بودند رادر امیریه اصلی برایشان نوشتم اما از آنجایی که ممکن است نتوانند به آن مراجعه کنند و از طرفی فکر کردم برای دوستانی که آنرا نخوانده اند شاید جالب باشد, یکبار دیگر نوشته ام را در محله ما . . . (اینجا ) قرار میدهم . بلور سازی از نامهاییست که خیلی خیابان ها آنرا دارند مانند بلور سازی خیابان شوش و یا در خیابان قزوین که مراد دوست گرامی و من بلورسازی در خیابان مهدی موش و امیریه میباشد و توضیح دیگر این مطلب در آپریل 2009 و یا اردیبهشت ماه پارسال نوشته شده که متاسفانه مقارن بود با ایام سوگواری زنده یاد خواهرم که برای فرار از آن حال و هوا نام مطلب با آنکه مربوط به بلور سازیست اما گریز میباشد و حتما با اشکالاتی املایی یا انشایی ممکن است بخاطر شراطی که گفتم همراه میباشدکه من برای اینکه به صداقت نوشته و . . . لطمه ایی نخورد بدون بازبینی و ویرایشی عینا در اینجا قرار دادم.

بلور سازی

بلور سازی از خیابانهای فرعی است که در دل امیریه واقع گشته که در تهران دوبلور سازی دیگر را میشناسم یکی در شوش و دیگری خیابان قروین این خیابان که محدود میشود به مهدی موش (مهدیخانی)و مولوی که امتداد ش از شمال اسفندیاری که میرسد به ظفرالدوله و از جنوب سلیمانخانی که انهم میرسد به راه آهن اما چرا اینجا را انتخاب کردم راستش این هم دلیلش از همان عکسهاییست که دوست عزیزم چند هته پیش فرستاد و در یکی از نوشته های قبلی اشاره ایی کرده بودم همان روز با دیدن این عکس که دنیایی با تصویری که من از این خیابان در ذهن خویش دارم تفاوت دارد همان نامش باعث شد خاطراتی که از این خیابان دارم زنده شود و بعد هم که دنیایم آشفته بازاری شد و هنوزهم هست که امروز یاد این خیابان افتادم و خواستم از آن دستاویزی سازم و گریزی بزنم و هم دور یشم از الانم و هم یادی کرده باشم از آن دوران شیرین که متاسفانه در هر گریزی وافعیتها درطی راه ظاهر میشوند یرای آدمی شگلک درمیارند و دهان کجی که ای کجا وقتی سعی میکردم بلورسازی را از زمانی که به یاد دارم اینجا رسمش کنم به زمانی رسیدم که دبستان دخترانه باختران زیر چهارسو چوبی منحل شد و شاگردانش مجبور شدند که دبستان منیژه بروند و این مسافر عزیزم یکی از آنان بود که با موهای بافته و روپوش رنگیش و . . دو سال با دوستانش از این خیابان عبور کرد و مانند من و دوستانم از پیرمرد هله هوله فروش سر بلورسازی لواشک و تمر هندی و. . فوتینا میخرید و بعد زندگی و حال باز فوتینا
منکه عادت نکرده ام اصلا بقول عوام زبانم نمیچرخه که زنده یاد و روانش شاد و غیره و ذالک را بر زبان جاری کنم مگر اینکه میگویم مسافر خسته من خانه نو ات راحتت باد میدانم بقیه را که من عاجزم دوستان ویاران میگویند بگذریم قرار هست گریز یزنم نه اینکه درجا بلورسازی را از اوایل دهه چهل بیاد میاورم همین مغاذه که فلافل و .. دیده میشود دومغاذه کنار هم بودند میوه فروشی که پسرش هم دبستان و همکلاسی بود و پیرمردی که اشاره کردم که نامش را بخاطر نمیاورم مش اسداله یا . . که قبل از پرداختن به دلبستگیهایم در آن فهرست بار از ویژگیهای این خیابان نام میبرم مسجد مشیر السلطنه که معروف به مسجد ساعت نیزهست که هنوز این ساعت قدیمی با دنگ دنگ خود سر هر ساعت سکوت محل را میشکست و همه این ساعت را دوست داشتیم هم برای اینکه شاید جز نادر محلاتی بودیم از چنین ساعتی داشتیم و صاحب نوستالژی و هم برای اینکه صدایش خبر از بودنها میداد و . . درست مقارن با مسجد آن دست خیابان دبستان رازی بود که زمانی شهره آفاق بود که بعدها دبیرستان دخترانه عبرت شد و تکه ایی از حیاط مدرسه که به بلور سازی باز میشد کتابخانه کانون پرورشی .. را آنجا ساختندکه هدف از این نوشته همین کتابخانه است که به آن برهواهم گشت سلیمانخانی که امتداد ش میباشد آنجا هم خانه جوانان بنا شد و یکی از قدیمی ترین کودکستانهای پایتخت بنام آرمان که برادر نازنینم خوشا بحالش پنجاه سال پیش یکی از کودکان خوشبخت که تعریف کت وشلوار وکیف چهار خانه کوچک شبیه جامه دانش را بعدها از بزرگتر ها شنیده ام آن جا میرفت . چندتایی از شخصیتهای نامی این راسته بخواهم نام ببرم که زمانی ساکن آن یوده اند اولیش همین دوست بر همه آشنا نق نقوی خودمان است بعد ی هم سلی حمدی فیل که با نوحه شروع کرد و بعدش کاخ جوانان نردبان ترقیش شد و باز شنیده ام که زمانی هم روانشاد مهوش که زمانی مدونای ما بود و هزاران عاشق سینه چاک داشت ساکن این کوی بوده که خاله در همسایگیش خانه اش بود پسر خاله بزرگه که شاهد بوده تعریف میکرد که جوانان برای مزاح چگونه این بانوی هنرمند را اذیت میکردند که ماشین سواریش گویی فولکس بوده بلند کرده آنطرف جوی آب میگذاشتند و باز چند خاطره ایی که یکیش را مادر بزرگم میگفت که عروسی دعوت بوده و داماد بینوا برای آنکه سنگ تمام گذاشته باشد جشن عروسی شاهانه ایی برگزار کرده باشد مهوش را دعوت کرده بوده که گویی سوپرایز هم یوده که از بد حادثه خانواده عروس مومن و از این موتلفه ایی ها که وقتی مهوش بالای صحنه میرود با آن لباس کوتاه ولوله ایی برپا میشود که تا صحبت طلاق ضرب العجل عروس خانم . . که با روانه کردن مهوش وپادرمیانیها قال را میخوابانند که دودش میرود تو چشم آقایان هنر دوست که نمیتوانند بهره مند گردند و مادر بزرگ بعد از سالها هر بار که تعریف میکرد همرا بود با تحسینش از هنرنمایی این بانو که باز این برادر عزیزم که در زندگی خیلی خوش بحالش بوده منکه چهره پدر را بیاد نمیاورم او یکدنیا از او خاطره دارد از افتخاراتش حضورش با او در کنسرت اپن ایر مهوش در میدان بهارستان در روز پلیس میباشد یا اینکه عکس پدر را در روزنامه که در میان خیل مردمی که در تشیع جنازه مهوش روانشاد بودند دیده است.
من خود بلور سازی را علاوه بر خیلی از خاطره هایم به خاطر سه چیزش که دوست داشتم هرگز فراموشش نمیکنم اولی بین سالهای چهل پنجاه بود لبنیاتی آنجا باز شد که بیشتر ماست بندی بود تا لبنیاتی دوغ طبیعی داشت که هم میشد آنجا خورد و هم ظرف برد و خرید که هنوز هم مزه دوغش که لایه کره ایی رویش بود بعد از سالها از یاد نبرده ام که با بچه ها دوستان بعد از بازی فوتبال آنجا میرفتیم دوریال میدادیم لیوانی دوغ خنک نوش جان میکردیم.
دومین چیزی که مرا جلب خود میکرد دکان مصالح ساختمان فروشی در کمر کش بلور سازی که آنزمانه موتوریزه هنوز نشده بود سه چهار تایی خری داشت که مصالح را اینها حمل میکردند که بعد از چند بار اینها مسیر را فراگرفته خود میرفتند دلم برایشان میسوخت که مو قع بار کردن و موقع خالی کردن چه رفتاری با آنها میشد ودر طول راه هم بچه ها راحتشان نمیگذاشتند و بدنشان که پر از زخم و جراحت حالا میفهمم که زبانبسته ها با حمل آهک با آن زخمها چه میکشیدند خوبه که این دوستان جوان که امروزه از طبیعت و حیوانات و . . حمایت میکنند آن حیوانها و خدا را شکر میکنم ماشین جایشان را گرفت گاهی که از آنجا رد میشدم مدتی نگاهشان میکردم .سومی که سوگلی و محبوب من بود همین کتابخانه بود که درست شد و بی انصافیست وقتی از مهوش و . . گفتم اشاره ایی نداشته باشم که فکر ایجاد آن و کاخ جوانها درگوشه و کنار شهر از پایین تا بالا و تمام آنچه مربوط به فرهنگ و هنر از موزه گرفته تا جشنواره ها یدون اغراق به جرات میتوان گفت و ادعا کرد که ایده اش برمیگردد میرسد به بانوی اول مملکت فرح دیبا چرا که چه شاه و چه خانواده اش نه خودشان به این حرفها میخوردند ونه گروه خونشان میخورد و واقعا مرهون این زن هستیم که امروزه اگر بغض و نفرت را کنار بگذاریم حتی آثار و بازدهیش را هنوز هم میبینیم و همه بزرگانی را که به آنها میبالیم در بزرگ شدنشان همین ها سهم داشتند بگذریم که تغذیه نیز میشدند از عزیزی شنیدم جایی خوانده که ابراهیم نبوی گفته خدمتی که شهبانو به فرهنگ این مملکت کرده بیشتر از جزنی بوده که به او گفتم جز این هم نیست که در این باره گفتن و نوشتن از حوصله اینجا خارج است حیفم آمد که بگذرم و اشاره ایی نکنم .در کلاس پنجم دبستان با ناصر دوست هم مدرسه ایی عضو کتابخانه شدیم اوایل گویی دنبالمان کرده اند کتاب بود میگرفتیم زود تر از موقع تمام کرده بعدی و . . . یادش بخیرسری کتابهایی بود بنام کتابهای طلایی که بیشتر داستانها از تام سایر و جزیره گنج و سه تفتگدار و غیره که معروف بودند با مهارت در این کتابها کوتاه شده و در خور کودکان و سوادشان نووشته بودند که جز کتاب کارهای دستی روزنامه دیواری تا فیلم سوپر هشت و و . . وجود داشت و از کتابدارهایی که آموزش برای این کار دیده بودند استفاده شده بود و رفتار مهربانشان بهمراه روانکاوی کودک طوری که کتابخانه پاتوق ما بچه ها شد ه بود که از برکت کتابخانه با بابای پیری که درست روبروی در کتابخونه جلوی یکی از درهای مسجد که همیشه بسته بود بساط تنقلات داشت که دختران دبیرستان از او خرید میکردند دوست شده بودم و گاهی که زود میرفتم و کتابخانه بسته بود کنار آتشی که در پیت حلبی داشت خودرا گرم میکردم تا باز بشود دو سالی گذشت و بزرگ شده بودم و طبق قوانین کتابخانه باید میرفتم کارت عضویتم تمدید نشد گفتند برو پارکشهراز طرفی غمگین از این جدایی بودم واز طرفی خوشحال بزرگ شده و کتابحانه بزرگتر ها میروم فردایش راهی شدم کتابخانه را تازه ساخته بودند و در آنزمان سنگ تمام گذاشته بودند وقتی داخل شدم محیط خشک آنجا را دیدم برخورد جدی کتابدارها را و تازه پرداخت حق عضویت و مراجعه کننده هایی که دوسه برابر من جسما و سنن بزرگتر بودند و با خوشان هم گویی قهر دلتنگ کتابخانه خودم شدم تنها چاره کار دست خانم شبنم بود کارمند دفتر مدرسه که تنها زنی بود که در حمع اولیا مدرسه وجود داشت که نزدیک شدن به او خود کار مشکلی بود زیرا ناظم خودشیرین مثلا میخواست ماپسرها مزاحمش نشویم مانع میشد دیدنی بود ورود این خانم به مدرسه از کلاس هفتمی جوجو تا دوازدهمی ها گنده مونده که در حال سبقت گرفتن از همدیگر برای دادن سلام بودند که خانم شبنم سلام مدرسه را پر میکرد که هرگز این ادب و نزاکت شامل حال هیچ دبیری که همگی مرد بودند نمیشد خلاصه ذاغ سیاه ناظم را چوب زدم تا از دفتر برای کاری بیرون آمد خودرا به خانم شبنم رساندم که کارت تحصیلی را گم کردم المثنی صادر کند کارتی در آورد که بنویسد خانم شبنم لطفا بنویسید 1338 نه پسر تو 36 هستی نمیشه از من اصرار و از او انکار بالاخره در 37 به توافق رسیده بودیم و او داشت مهر میزد ناظم مانند اجل معلق سر رسید اینجا چکار میکنی سر کلاس نیستی مزاحم . . که خانم شبنم کارت را داد و نه آقای محسنی طفلک کاری نداشت کارتش را گم کرده. . . که سریع بیرون آمدم و بعد از ظهر خودرا به کتابخانه رساندم که من میتوانم سال دیگری باشم پرونده را بیرون کشیدند چطور شد یکسال کوچک شدی نه خانم اشتباه شده که با فروتنی و مهربانی کارت عضویتی نو صادر کردند و هنوز هم نمیدانم خنده آن دوخانم کتابدار به خاطر این بود متوجه داستان شده بودند یا برای چیز دیگری بود .مهم این بود که یکسال دیگری میتوانستم بروم در تابستانها دوغم را بخورم و زمستانها هم با آتش پیت حلبی بابا گرم بشم تا کتابخانه باز بشود.

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

اعدام نبود برو. . .

چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...

از شعر کسی که مثل هیچ کس نیست (فروغ فرخزاد)

هنوز بعد از سالها صدای شاگرد راننده در گوشم میپیچد اعدام نبود برو تا آنزمان بجز فروغ میدان اعدام را که دیگر نامش محمدیه بود نه بزبان ونه به قلم نام نبرد و برای همه تا زمانی که بودم میدان اعدام بود که متاسفانه در تقاطع دو خیابانی که نام بزرگان را یدک میکشیدند خیام و مولوی واقع شده بود و از عجایب که آنروزها اعدام از سمت مولوی نهایتش میرسید به شاه(میدانشاه ) و امروز اعدام از سمت خیام میرسد به امام .
از دوران کودکی از این میدان بدم میامد حالت ترسی داشتم از بزرگان شنیده بودم که مجرمان را قدیم اینجا دارمیزدند واسامی برخی راهم یاد آورمیشدند تا انجا که بیاد دارم اصغر قاتل یکی از آنها بوده و از این رو هنوز مردم میدان اعدامش مینامند شاید تاثیر همین حرفها بود که بنظرم شدیدا دلگیر میامد با آنکه حوضی داشت و فواره ایی و دور تا دورش درخت. از بد حادثه بطور مرتب سر راه من و مادر بزرگم قرار میگرفت خانه خالم که میرفتیم از آن عبور میکردیم سومین ایستگاه میدان محمدیه بود شاگرد راننده نزدیک ایستگاه فریاد میزد اعدام و اگر مسافری قصد پیاده شدن نداشت که کم پیش میامد با همان لحن دوباره به راننده خبر میداد اعدام نبود برو ومن چقدر خوشحال میشدم که اعدامی نیست و ما آنجا توقف نخواهیم کرد. بدترین موقع زمانی بود که با مادر بزرگ شاه عبدالعزیم میرفتیم که برای تعویض اتوبوس باید میدان اعدام پیاده میشدیم چون مبدا بود قدری هم منتظر باید میماندیم که شادی سفر به شهر ری زیارت امامزاده ها و نان و کباب ظهر و آبنبات قیچی و... از همه مهم تر رفتن سر خاک پدر باعث میشد فضای آن میدان غم انگیز را تحمل کنم و حکایت آخر از آنجا که مار از پونه بدش میاید . . . دوران سربازی نزدیک دو سال روزی حداقل دوبار از آن عبور میکردم که هیچ نیمسالی نیز چند روزی و چند شبی یرای امنیتش گشت هم داده ام با آنکه بزرگ شده بودم و داستان این میدان مربوط به دوران حیات من نبود اما تاثیر منفی خودرا هنوز داشت . بعد از انقلاب متاسفانه میادین بسیاری واقعا میدان اعدام شدند که نه تنها در تهران بلکه در تمامی شهر ها که گاهی فکر میکنم و میسنجم منکه افسانه میدان محمدیه و تجسم و یا فکر آنچه آنجا اتفاق افتاده سالها رنجم میداد پس وای بر بچه هایی که از ساکنین میادین اعدام و یا خدایی ناکرده شاهدین آن و . . . بودند و یا هستند.
در پایان به امید روزیکه در هیچ کجا نه میدان اعدامی باشد و نه قانون اعدام.

تصویر میدان Measam Ahmadzadeh

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

آقای مهاجر . . .

* نوشته شده در شنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۸

از مغازه هایی که خیابانک ما داشت ومن برخی از آنها را بیشتردوست داشتم و دارم یکی از آنان هم دکان و هم صاحبش آقای مهاجر بود قبل از پرداختن به او و مغازه اش باید بگویم مهدی موش این خیابان فرعی وکوچک بخاطر اسمش که برازنده اش هم بود از خیلی از خیابانهای اصلی شهر معروفتر بود و آنزمانها تمامی رانندگان وسایل نقلیه عمومی وخصوصی میشناختندش و از آنجاییکه دو محله اصیل و قدیمی پایتخت را شاهپور و امیریه را به هم پیوند میدادچه ترافیک ماشینی و یا انسانی آن بیش از حد بود و شاید هم بخاطر همین بود که در هر سمت خیابان از آغاز تا انتها مغازه هایی بشکلهای نا منظم هندسی اما بطور مرتب مانند واگنهای ترن در جوار یکدیگر قرار گرفته بودند و صاحبان آنها برای تهیه قوت خود هرکدام به پیشه ایی مشغول جالب توجه اینکه نقطه آغازینش از سویه شاهپورمسجدی بود بنام خود خیابان و نقطه پایانش که امیریه بود میخانه ایی بنام کافه جلفا که میتوان گفت با محراب شروع میشد وبا میخونه تمام ویا بر عکس همانگونه دریکی از نوشته های پیشم نوشتم روی تابلو مهدیخانی بود و امروز نام شهیدی اما شاید صد سالی هست بین مردم هنوزهم مهدی موش میباشد و خوشبختانه نسل های جدید هم حفظش نموده اند .

اما آقای مهاجر که بجز او مغازه ها و کسبه های دیگری بودند که سوگلی من محسوب میشدند اما بیشتر آنها مقطعی وبودند که دلیلش هم سن وسال و رشد من بود و آنهایی که الان میدانم دیگر وجود خارجی ندارند اما هنوزهم در ذهن و روح من محبوبند متل صفحه فروشی شرفشاهی که صدای ترانه های روز آنروزگاران به از امروز که از بلندگوی مغازه اش در فضای خیابان پخش میشد و روح محله را تغذیه میکرد و گاهی گیر کردن سوزن روی صفحه و تکرار و تکرار قسمتی از ترانه و یا اشتباه در دور گرام که منجر به تغییر صدای خواننده میشد دستاویزی میشد برای خنده و مزاح ما و یا پیر مرد پینه دوزی که جلوی دکان او بر حسب عادتی که داشت مرا هم مانند مشتریان مردش حضرت آقا مینامید و اوایل کیف میکردم و احساس بزرگی و بعد ها دیگر عادت کرده بودم که با هر رجوعی و یا سلامی آن واژه را بشنوم تا جا ییکه ورق برگشت و مملکت هم صاحب حضرت و هم آقا شده بود و تا زمانیکه بیرون بزنم باز حضرت آقایم میخواند و دیگری حصیر باف کلیمی بود تا زمانیکه پرده کرکره ها به بازار نیامده بود بازار پر رونقی داشت وتابسانها من به اتفاق همسن وسالهایم مشتری گزن یا چوب حصیر دومتری بلند تر از قد خودمان او بودیم برای ساختن بادبادکهای کاغذی .
برگردیم به آقای مهاجر و بقیه هم بماند برای نوشته های بعدی او و مغازه اش تافته جدا بافته بودند که شکل و شمایلشان هم با بقیه فرق میکرد مغازه دو دهنه او که از منزل قدیمی وی جداشده بود کرکره آهنی نداشت مانند دکانهای قدیم در چوبی با پنجره هایی که شبها با در های کوچک آنها را میبست یکی از مغازه ها که هنوز خودش صاحب آن بود همیشه بسته بود و انبار اجناسش بود از ویترین هم خبری نبود پیشخوانی که کل عرض مغاره را اشغال کرده بود و جعبه آینه های روی آن محل نمایش برخی از کالاهایش مغازه همیشه تمیز بود و مرتب و به اندازه مناسب کالا داشت و اصلا شلوغ نبود خود مغازه آمیخته ایی از چند شغل بود در وحله اول عطاری اما آقای مهاجرتنها علوفه را میفروخت تجویز نمیکرد همه را داشت از شیرخشت ,پرسیاوشان و ترنجبین و . . و اگر هم نداشت تهیه میکرد داروهایی شیمیایی مثل اپتالیدون آکسار, کاشه کالمین تا قرص سفر و مسهل و. . تا پماد ولی و ویکس و روغن سیاه غیره و ذالک قندو چایی هم داشت از انواع لامپها تا سیم برق از نخ پرک و کوک, بند انداختن و لحاف دوزی همینطور لوازم تحریر و شامپو وصابون کارخانه ایی تا دست ساز مثل برگردون وزیتون و غیره و سیگار. از عجایب آن مغازه خلوت هر چه که نیاز داشتیم آنجا یافت میشد تقریبا فروشگاه بهداشتی یا دراگ استور اولیه اولا تمامی اجناس بهترین نوع خود در بازار آن زمان بودند قند او کله بود فریمان یا شازند که بتوان هدیه برد و سیگار وینستونش چهار خط بود یا دو باندروله و نحوه بسته بندیش منحصر بفرد در کاغذ میپیچید با دقت و حوصله ووسواس با نخ کوک محکم می بست پاکت هایش هم فرق داشتند اما متاسفانه اهالی بجز عده معدودی رابطه ایی با او نداشتند و زنها و بچه ها اگرمجبور نمیشدند از او خرید نمیکردند این مرد بزرگ شدیدا مومن بمفهوم واقعی کلمه بود قدی بلند داشت با موهای کم فر کوتاه فلفل نمکی با ته ریش کوتاه بر اثر پیری دو کیسه پوستی زیر چشمانش و جای مهر نماز کم رنگی بر پیشانی ودیگر با خنده نیز قهر بود بندرت خنده اش را دیده بودم همینطور مسجد رفتنش را که اگر هم میرفت تنها در مراسم ترحیم حظور پیدا میکرد بنده خدا دور از جونش قیافه موتلفه ها را داشت به زنهای بی حجاب و یا کم حجاب بد نگاه میکرد و جوانهایی که مزاحم دختران میشدند بجز کسبه و مشتریانش کسی بااو سلام و علیکی نداشت بینوا چون روزها مشتری کم داشت یا نداشت مرتب خیابان را نگاه میکرد در انتظار خریداری که مردم حرف در آورده بودند که مواظب رفت و آمد مردم و اینکه کی با کی رابطه ایی و . . او دیر تر از همه مغازه اش را باز میکرد بخاطر نزدیکی خانه دیرتر از همه میبست که خود نعمتی بود اما مردم بی انصاف آنراهم به حساب کنجکاوی میگذاشتند اما تا در بی برفی شیشه لامپا یا گردسوز کسی میشکست یا لامپ و فیوزش میسوخت و فوریتهای دیگر ی پیش میامد همان بد گویان امیدشان این بود آقای مهاجر باز است .
از بدو ورودم به مهدی موش که مادر بزرگم مشتری گل گاوزبان و حنا و. . اوبود مهر این مرد عبوس در دلم نشست و شاید تنها بچه ایی بودم سلامش میکردم بعضی مواقع پسرش آقا مهدی از اداره میامد مغازه را اداره میکرد او که هم جوان خوش بر و رویی بود و برعکس پدرش مردمی و خنده رو که خیلی ها صبر میکردند بعد از ظهر از او خریدشان را بکنند که متاسفانه طلوع خورشید زندگیش کوتاه بود و هنوز چهل را نداشته دار فانی را وداع گفت و دخترکی از خود برای پدر یادگار گذاشت .آقای مهاجر بیشتر از پیش شکست اما غرور و شاید باور او باعث میشد به روی خود نیاورد . در همسایگی او دکان کوچک خرازی بود که دوبرادر شریک بودند یکی از آنها همیشه در مغازه بود و زحمتها بر دوش او بود و دیگری کارمند بود غروب ها با پسرش دو سه ساعتی اداره آنجا بعهده میگرفتند تا اینکه اختلاف شدیدی بین دو برادر پیش آمد و شبانه پدر و پسرسهم برادر را دادند دستش بنده خدا که تنها در آمدش از مغازه بود با مقداری کالا مانده بود گوشه خیابان که آقای مهاجر همان شبانه مغازه دربسته خودرا خالی کرد و آنرا به او داد و اورا از دغدغه خاطر که خانواده چهار نفره خودرا چگونه سیر کند رهایی بخشید که با شنیدن این داستان احترامم به او بیشتر شد و محله از این بزرگواری تکان خورد بعدها شنیدم این برادر دانشجوی ستاره دار آنزمان بوده که سمپات یاعضو جوانان حزب توده که به عکس شاه در پرده سینما جوهر پرتاب میکردند و . . و برای همین هم از شغل دولتی و هم از ادامه تحصیل محروم گشته و با شنیدن این مطلب دیگر این پیر مرد عبوس و مومن را که دست کمونیست خدانشناس را گرفته بود برای جوانمردیش دیگر علاوه بر احترام دوستش هم داشتم .
در سال پنجاه وهفت که ماشین انقلاب به حرکت در آمده بود و در محله صف کشی ها آغاز شده بود و عده ایی دکانهای خودرا به پوستر رهبر انقلاب مزین کرده بودند و عده ایی همسو با بازاریان مغازه ها ی خود را میبستند و گروهی دیگر شبها در ماه دنبال عکس گمشده خود میگشتند آقای مهاجر باز در مغازه ساده و بدون پوستر خود به خیابان مینگریست و منتظر ورود خریداری بود گویی در خیابان خبری نیست و او صدای شعارها را نمیشنود انقلاب هم بثمر رسید و مستاجر او که باور کرده بود وضع دگرگون شده فیلش یاد هندوستان کرده بود عقده های سالیانش گشوده شده بود ند در کنار کیهان و اطلاعات که سالها با گیره رخت به ریسمانی آویزان میکرد حال روزنامه مردم را هم افزوده بود وسنگ حکومت تازه را به سینه میزد او هم مثل من و خیلی های دیگر فکر میکردیم حال آقای مهاجر این مرد با خدا و مومن در حکومت الهی گل از گلش بشکفد و با دمب خود گردو بشکند که او خونسرد تر از این حرفها بود من فکر میکردم باز مانند مرگ پسرش اینبار ایمان و باورش مانع یروز شادی اویند تا اینکه اردیبهشت پنجاه و هشت رسید که ایکاش هرگز نمیرسید چهار ماه بعد از انقلاب مادر چون آقا مهدی با چهل وچهار سال مارا ترک کرد وآخرین بار آفامهاجر را در مسجد در ختم دیدم و بعد از آن بود رابطه دیگری ونزدیکتری باهم پیدا کردیم و روزی که بمن گفت حسین آقا اینها قوم شرک هستند راستش ترسیدم چون بازار لو دادنها رایج شده بود اما با گذشت ایام و برخورد بیشتر دیدم اشتباه کرده ام این مرد وارسته آنزمانهایی که من اورا در مسجد و حسینیه ندیده بودم او از خیلی چیزها خبر داشته که متاسفانه ما نداشتیم اما درس بزرگ این بود که آدمها را از چهره ظاهری نه میتوانشناخت و نه میتوان درباره شان قضاوت کرد زمانی که بیرون آمدم او در قید حیات بود با علم به اینکه میدانم دیگر نمیتواند باشد باز دلم بسختی اجازه میدهد اورا میرا کنم و روانشادش بخوانم تا هستم یادش پیوسته برایم زنده خواهد بود.
عبادت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجّاده و دلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق پاکیزه، درویش باش


* نوشته ایی دیگر از آرشیو امیریه برای دوستان تازه .