‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره‌ها . . .. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره‌ها . . .. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

سینما سوخت و جان وین . . .

در ابتدا از یکایک شما دوستان خوبم بابت پیامهای مملو از مهر و پر از صفایتان سپاسگذارم . با اجازه شما اولین مطلب آغاز سومین سال امیریه را با خاطره ایی از همان زمانهای خوش گذشته شروع میکنم که یادی از شخصی و محله ایی که هرآنچه دارم از آنهاست کرده باشم . همانطور که بارها در نوشته هایم اشاره کرده ام بناچار بنا بر جبر روزگار دوران کودکی را در آغوش گرم و صمیمی مادر بزرگ جای گرفته و رشد کردم که امروزه این واقعه را از بختیاری خود میدانم که پروردگار از روی رحمتش این در را به رویم گشود بگونه ایی که میتوانم ادعا کنم دوران کودکی خوشبختی داشتم . آری باز اینرا هم بارها گفته ام خانه ما فاقد هر گونه وسایل سرگرم کنند ه ایی همچون رادیو گرامافون و تلویزیون بود که دلیلش تنها دینداری مادربزرگ بود او زن مومنی به مفهوم واقعی کلمه بود . در زمانهایی که کوچکتر بودم مشکلی نبود بالاخره هم مادربزرگ تقریبا کمی جوانتر بود و هم توقعات من از زندگی کمتر بگونه ایی که قصه های او و چیستانهایش حتی اگر تکراری هم بودند و یا رفتنمان به روضه ها و امامزاده ها از سر قبر آقا در مولوی و سید نصرالدین در پاچنار و امامزاده زید در بازار وغیره همواره جذابیت داشتند که اوج آنها سفرهای گهگاهمان به شهر ری زیارت شاه عبد العظیم و حضرت معصومه در قم که برایم همان لذتی را داشت برای کسانی دیگر رفتن به کنار دریا یا رم و پاریس و نیویورک . . .
اما همانطور که اشاره کردم اینها مربوط به دوران خردسالی قبل از مدرسه و یا زمان کلاسهای اولیه دبستان میشد و من هر روز بزرگتر میشدم و از بچه ها اطلاعات جدیدی دستگیرم میشد میفهمیدم فیلم هرکول و دار و دسته اش وهفت تیر کشهای غرب وحشی جنگهایشان از روضه های تکراری که آخوندها قهرمانانشان را چنان ذلیل میکردند که گریه مردم را در میاوردند و یا زیبا بودن ساحل دریا از ایوان طلای فلان امام یا امام زاده خیلی بهتر است, قصه ها ی مادر بزرگ هم تاریخ مصرفشان تمام شده بود و دیگر مرا خشنود نمیکرد. مادر بزرگ هم کم کم توانش را داشت از دست میداد که به سفرهای مذهبیش ادامه دهد و از طرفی هم فهمیده بود که لذت سابق را من از این مسافرتها نمیبرمبنا بر این بنده خدا دست به رفورمی زد و نوع گردشهایمان را عوض کرد از اتوبان کودک امیریه تا پارک ولیعهد ( دانشجو) پارک فرح (لاله) و بستنی گواهی و خوشمرام , کبابیها و چلو کبابیهای مختلف را جایگزین جاهایی که میرفتیم کرد, ولی اینها لذت های زود گذری بودند و تهی بودن فضای خانه را پر نمیکردند برای همین خود باید دست بکار میشدم که اینهم بدون کمک مادی و معنوی پیرزن امکان پذیر نبود که بنده خدا تا حد توانش قسمت مادیش را دریغی نداشت بشرطی که راحتش بگذارم که اینهم امکان نداشت چرا که برای ساختن و بنا کردن خیلی چیزها به کمکش نیلز داشتم که بعنوان مثال گذرا چند تایی را نام میبرم و اگر عمری بود و مناسبتی حتما حکایاتشان را در آینده خواهم نوشت . باری از گوشواره و دنباله درست کردن برای بادبادک و یا کندن برگ درخت توت برای کرم ابریشمهایم و یا جدا کردن گوگرد کبریت برای ترقه چهارشنبه سوری و . . . دست آخر همین شیرینکاری امروز که میخواهم شرح بدهم .
هر ساله موقع چهارشنبه سوری ابتکارات ما بچه ها گل میکرد ایده های تازه ایی پیدا میشد از پره دوچرخه تا کاربیت و پستانک چراغ زنبوری تا زرنیخ کلرات و غیره که یکی هم فیلم های سینمایی بود که این یکی را مربع مربع بریده چند تایی را میان کاغذی پیچیده و گوشه کاغذ را روشن میکردیم و گاز درون کاغذ باعث میشد کاغذ مانند فرفره ایی بچرخد و از زمین مانند بشقاب پرنده ایی پرواز کند و نسبتا بی خطر تر از بقیه بود. آنسال من فیلم را میخواستم امتحان کنم که در مهدی موش هیچکدام از کسبه نداشتند پرسان پرسان فهمیدم فقط یک خرازی سر کوچه ایی که به درخونگاه راه دارد میفروشد . (حال که نام درخونگاه بمیان آمد جای دارد که از یکی از بهترین فرزندانش که بتازگیها مارا ترک کرد یادی کنم از اسماعیل فصیح که نام و یادش همواره یاد باد) از میدان شاهپور مقداری راه بود که از بازارچه نو و سر فرهنگ باید رد میشدم درست چسبیده به بوذرجمهری تقریبا روبروی چلوکبابی شایسته و خیابان ابوسعید کوچه دهان پهنی بود که انتهایش باریک میشد و به درخونگاه و گذر مستوفی و کوچه کلیسا راه داشت . خرازی بزرگ دونبشه ایی که چندین ویترین بزرگی داشت که مثل خرازیهایی که میشناختم و حتی شاید بیشتر از آنها در مغازه اش جنس داشت . یکی از ویترینهایش قسمت پایینش پر بود از وسایل فیلم و یک آپارات و وسایل مربوط ساختن آپارات که مدتی جلوی این ویترین جادویی میخکوب شدم به تماشای وسایل آن مشغول شدم بعد از مدتی وارد مغازه شدم و از فروشنده فیلم چهارشنبه سوری خواستم همینطور او با قیچی فیلم را میبرید چون مغاذه خلوت بود بجز من کسی نبود من خوشحال فرصت را غنیمت شمرده از وی اطلاعاتی راجع به ساخت و وسایل آپارات خواستم فروشنده خوشحالتر از من ,که شکاری به دامش افتاده با آب و تاب توضیح داد و بطوری میگفت که قند تو دل من آب میشد بالاخره تعریفهایش کار خود شان را کردند و من پولی را که مادر بزرگ طبق رسم هرساله برای تفریح چهارشنبه سوری من داده بود را همگی را دودستی تقدیمش کردم و دو تا حلقه خالی پلاستیکی فیلم و دوذره بین و چند متر فیلم که با چسب به هم وصل شده بودند و بنا بگفته او نیمی هندی و نیمی هم وسترن با شرکت جان وین در یکی از حلقه های خالی پیچید و همه خرت و پرتهای لازم که داده بود را در پاکتی کهنه گذاشت و دست من داد و یک کارتن خالی که اندازه کارتن پفک نمکی بود را هم با هزار منت که پسر خوبی هستم برایگان بمن داد و همینطور که یکبار دیگر توضیحاتی که داده بود را تکرار میکرد با مداد جوهری جاهایی را که باید سوراخ میکردم را روی کارتن علامت گذاری کرد و برای شیر فهمی من آپارات دست سازی را هم بمن نشان داد تا جای ذره بین و حلقه های فیلم را ببینم . از مغاذه که بیرون آمدم در راه بازگشت به خانه دیگر راه نمیرفتم بلکه پرواز میکردم و در تمام این مدت بارها فیلم دوقسمتی ام را در ذهن خود سیر و سیاحت کردم و چه نقشه هایی برای دماغ سوخته دادن به دوستان کشیدم و شاید همینها باعث شدند که زمان برگشت من اگر نصف رفتنم نبود اما خیلی کوتاه تر از آن بود . وقتی خانه رسیدم فرصت ندادم مادر بزرگ پرسشی راجع به دیر کردن و یا کارتن همراهم بکند با خوشحالی که سینما را به خانه آوردم به او مژده دادم از او قیچی را خواستم مادر بزرگ از ترس اینکه با قیچی جسم سختی ببرم و کند شود دستم نداد خودش بنده خدا با استغفراله گفتن برشها را میبرید و و میگفت ببین میتونی آخرت مرا به باد بدهی از آنجاییکه دلش نمیامد من نراحت بشوم با اکراه کمک کرد تا دو تا میله را برای حلقه ها رد کردیم و ذربین ها را هم با بد بختی همانطور که فروشنده گفته بود نصب کردیم و آپارات را همانطور که گفته بود رو به دیوار قرار داده حال من حقه خالی را هرچه میچرخاندم چیزی دیده نمیشد و بیچاره مادر بزرگ را هم کلافه کرده بودم آیا چیزی او میبیند او میگفت مگه خودت میبینی که منهم ببینم . بناچار دوباره بسمت مغاذه راهی شدم نفس نفس زنان وار د شدم بد شانسی یک مشتری پر چانه ایی آنجا بود بالاخره اواو رفت و من داستان را به فروشنده گفتم او دوباره آپارات خودش را آورد تازه متوجه لامپی شدم که در آن بود او گفت برق خطرناک است بهتره از چراغ قوه یا لامپی که با باطری کار میکند استفاده کنم .دیگه پول کافی برای خرید لامپ نمانده بود دوباره راهی خانه شدم در راه فکری بمغزم خطور کرد تا نقصان نور را بر طرف کنم .رفتم مغاذه حاجی ناظم زاده یکقرون دادم دو تا شمع خریدم با خوشحالی وارد خونه شده و مشکل را به مادر بزرگ گفتم. او کار خدایی سینی مسی بزرگمان را زمانی که من در رفت و امد بودم زیر آپارات قرار داده بود من پرده ها را کشیده چراغ را روشن کردم و شمع را تقریبا درجایی که لامپ آپارات قرار داشت گذاشته روشن کردم و در کارتن رابسته چراغ را خاموش کردم . حال سایه هایی در دیوار ظاهر شدند به مادر بزرگ گفتم او حلقه را یواش یواش بچرخاند و من تماشا کنم تا مادر بزرگ کنار آپارات قرار گرفت بوی سوختگی در اتاق پیچید تا ما بجنبیم گوشه کارتن شعله ور شد مادر بزرگ کارتن را پرت کرد به بالکن و بعد با پارچ روی آن آب ریخت تا خاموش شد تمام فیلمها سوخته بودند و حلقه ها هم کج و معوج شده بودند و تنها ذره بینها دود زده مانده بودند . مادر بزرگ وقتی چهره گرفته ام را دید و صدای بغض آلود مرا شنید بجای سرزنش کردن , گفت دیدی این چیزها بما آمد نداره , آن از رادیو گوشی ها یت که یکی دو روز بیشتر کار نمیکردند این هم از سینمایت, پاشو دست و صورتت را بشور باهم بریم سقا خونه سر کوچه شمع دوم را روشن کنیم که خونه آتش نگرفت . در راه مادر بزرگ که هنوز در حال دلداری و تسلا دادن بمن بود, من در فکر جان وین و بقیه آدمهای فیلم بودم که سوختند و من نتوانستم ببینمشان .

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

زندان جمشیدیه . . .

در پاییز 56 که دوران سربازی را طی میکردم بنا به غیبت طولانی و غیر موجه که بنا به قوانین آنزمان غیبت بیش از هفت روز فرار از خدمت محسوب میشد منکه 13 روز بدون خبر سر خدمت نیامده بودم مشمول آن قانون شدم که بنا بر حکم دادستانی ارتش باید سه ماه را در زندان دژبان (جمشیدیه ) سرمیکردم و عینا همین مدت هم به طول خدمتم اضافه می شد . در ادامه میتوانم بگویم از هیچکسی جز خودم چه آنزمان و چه بعد از آن برای این اتفاق که زندان رفتنم بود, گله ایی نداشاته و ندارم که این تنها بر میگردد به خامی و جوانی و حماقت شخص خودم و بس. اما بی انصافیست اشاره ایی گذرا به عکس العمل دست اندر کاران محل خدمتم کلانتری نداشته باشم که وقتی علت غیبتم را فهمیدند جملگی آهی کشیده و تمام سعی و توان خودرا بکار بردند تا گزارش ارسالی را باز پس بگیرند اگر چه بی ثمر بود ولی عمل آنها در آن ایام و سعی در جبران ظلمی که در حق من مثلا شده بود قابل فراموشی نیست.
آن لحظه بیشتر از من برای دو ماموری که ماه ها با هم شبها را در کوچه و پسکوچه ها با گشت دادن صبح کرده بودیم و رشته های عاطفی بینمان برقرار شده بود تلختر و سختر بود که مرا به ماموران زندان جمشیدیه تحویل میدادند هر دو با صدایی بغض آلود و چشمانی که اشک در آن حلقه زده بود و سعی در نگاهداری از فروریختنش بودند با آغوش گرفتن و تسلا دادنم جدا شده و رفتند.
بعد از کارهای رایج پر کردن اوراق و گرفتن وسایل و دادن وسایل زندان گروهبانی که مامور زندان بود ارشد زندان را صدا کردکه بیاید و مرا به داخل ببرد. همینطور که در دنیای خود غرق بودم صدایی مرا به خود آورد حسین اینجا چه کار میکنی پسر, وقتی سرم را بلند کردم رضا (ش) بود اورا از دوران دبستان که در کوچه ما سعادت مینشست میشناختم . مشخصه او چاقیش بود رضا 4 سالی از من بزرگتر بود همان اوایل دبستان من او راهی دبیرستان شد وبخاطر همین دوستی بین ما وجود نداشت و حتی تا زندان با هم حرفی هم نزده بودیم.رضا یی که اینک من میدیدم از چاقی بیشتر شبیه دمیس روسس خوانده معروف آنزمان شده بود. شادی که از دیدن من نصیبش شده بود درچشمانش هم میشد دید, بدنبالش روان شدم به اتاقی رسید همان اول اتاق چند نفری دور هم نشسته بودند که رو به یکی از آنها که هم نام خودش بود گفت رضا ببین کی اومده, حسین پسر . . . خانم در محل تنها حسینی بودم لقبی نداشتم مگر در تنگناها بچه ها به نام مادرم متوسل میشدند. رضا که پشتش بما بود برق آسا از جایش بلند شده به طرف من برگشته مرا در بغل گرفت و همان پرسش رضا را تکرار توکجا اینجا کجا . رضا (ک) پسر حاج خانم همسایه دیوار بدیوار مادرم بود که اتفاقا یکبار با مادر و خواهرم و خانواده او به باغشان در برغان رفته بودیم . پسر حاج خانم ده سالی از من بزرگتر و صاحب زن و زندگی و راننده کامیون بود ,که سالیان سال سرباز فراری که حال به دام افتاده بود. پسر دیگری هم آنجا بود که رضا معرفیش کرد تقی (ط) و گفت که بچه بازارچه شاهپور میباشد و یکی دو بچه امیریه و شاهپور دیگر که نامشان یادم نیست را معرفی کرد که این دو در اتاق دیگری بودند . از همان لحظه من با آنها هم خرج شدم و رضا که ارشد بود از جای خواب تا کار ساده که تقسیم آذوقه بود تا ملاقاتی های حظوری و هر آنچه در توانش بود از من دریغ نکرد و همین حمایت های او و کلا وجود هر دو رضا و تقی باعث شدند که آن دو ماه را نفهمیدم چگونه گذشت.
خب زندان هم مانند هرجای دیگر و شاید هم بیشتر از هر جایی برای آدمی خاطره ساز میباشد که منهم از این قاعده مستثنی نبودم . چند تایی را فهرست بار میگویم .اولی وجود زندانیان سیاسی بود که هر روز حیات کوچک آنجا را قرق میکردند و آنها را برای هوا خوری آنجا میاوردند که هیچ رقم امکان تماس و حتی تماشای آنها امکان نداشت این موضوع برای این اندوه ناک بود که جمشیدیه ایستگاه آخر بود زندانیانی را به آنجا منتقل میکردند که به اعدام محکوم شده بودند و از آنجا آنها را به چیتگر برای اعدام میبردند که خوشبختانه دورانی که من در آنجا بودم این اتفاق نیفتاد , مگر تیمسار مقربی که همزمان با ورود من که بجرم جاسوسی برای شوروی دستگیر شده بود که متاسفانه در همان ایام اعدام شد. تلخترین حکایت این بود یک شب به اعدام او گروهبانی به سلول ما آمد و از رضا خواست تا از بچه ها که روزنامه دارند اگر نمیخواهند به او بدهند که برای تیمسار ببرد که من کیهان خودرا دادم .نکته جالبی که بعدها از آن گروهبان شنیدیم رفتار سرگرد ذوالقدر رییس زندان بود ( بعد از انقلاب اعدام شد) که دوسه باری که به دیدن تیمسار رفته بود با احترام فراوانی با او برخورد کرده بود و وی را همچنان تیمسار نامیده و احترام نظامی برایش بجا آورده و مثل اینکه حتی اجازه ملاقات با خانواده اش را به او که بعنوان خاین مملکت شناخته میشد را داده بود. اگرچه شاید به مذاق برخی خوش نیاید در دوران خوش گذشته مردان بزرگی بودند که کارهای بزرگی هم انجام میدادند و پای آن میایستادند مثل همین رییس زندان و خیلی های دیگر . . . خاطره دیگر مربوط میشود به تقی که برایمان با آب و تاب تعریف کرد او معتاد بود و دلیل زندانی بودنش هم مانند رضا ارشد زندان همین بود. تقی که از خانواده بازاری و مومنی بود میگفت خانواده اش بر او فشار آورده بودند که ترک کند و برای اینکار تمام وسایل را برایش فراهم کرده بودند . اودر خانه پدری مشغول ترک کردن میگردد , چند روزی که دوران سخت را پشت سر میگذارد روزی پدر و برادرش که به بازار میروند او مادرش را که ننه صدا میزده صدا میکند و به میگوید چیزی که شبیه قره فروت هست برایش بیاورد . تقی سیگار حشیشی درست کرده و روشن کرده و از مادرش میخواهد که دوسه پکی بزند از ننه انکار و از تقی اصرار پیرزن بالاخره تسلیم میشود و بعد بگونه ایی که کار خانه و غذا را رها کرده با تقی به گپ زدن میپردازد . ظهر که پدر و برادر به خانه میایند و وضع درهم خانه را میبینند و از غذا هم خبری نبوده از مادر علت را میپرسند او باخنده جوابی میدهد در پرسش بعدی باز خنده و . . که برادر تقی متوجه داستان گردیده پدر را در جریان میگذارد پدر عصبانی شده با فحش و ناسزا ورو به تقی که فلان فلان شده خواستیم ترکت بدیم داری این پیرزن را عملی میکنی از خانه بیرونش میکنند . ما از سفاهت در آنزمان میخندیدیم و از او میخواستیم تعریف کند ولی بعدها در گذران زندگی به عمق فاجعه پی بردیم و از بد حادثه میشنوییم که در این سالهای اخیر چقدر به تعداد تقی ها بجای کم شدن اضافه هم شده و میشود.حکایت بعدی مربوط به امیر است که او هم از بچه های امیریه بودساکن خیابان البرز وقتی به زندان آمد و رضا مانند من اورا به اتاق خودش آورد و بما معرفی کرد .سرباز نیرو هوایی بود و متاسفانه مانند رضا و تقی اسیر اعتیاد که دوران ترک او در سلول و عذابی که میکشید را فراموش نمیکنم تنها دلخوشی او ساعت هفت رادیوی مرا بگیرد و در برنامه دو آهنگهای غربی روز را بشنود و بعد هم اطلاعاتش راجع به آنها برایم بازگو کند و همین او بود که خیلی از آنها را از تینا چارلز و دانا سامر و . . . را بمن شناساند. مشکل امیر عدم داشتن ملاقاتی بود که برای ما درد آور بود تنهایی او, بچه ها اورا هم خرج خودمان کرده بودند و از سیگار و خوراک نمیگذاشتند در تنگنا باشد. روزی نام اورا برای ملاقات خواندند ما شاد شدیم که بعداز مدتها کسی به دیدنش آمده ,که از بخت بد این خوشی با چشمان گریان امیر به یاس مبدل شد. برادر او حال که آمده بود خبر فوت مادرشان را آورده بودکه اینبارهم رضا و بقیه به فریاد او رسیده ضمن تسلا دادن, مجلس ختمی در آنجا برپا نمودیم . بالاخره دوران حبس در جمعه ایی بپایان رسید و اینبار جدایی از این رفقا بویژه بچه محل ها غمی و اندوه خودش راداشت مخصوصا که طبق مقررات شب را در پادگان پشت دیوارهایی که مرا از دوستان جدا میکرد به صبح میرساندم تا صبح ماموری برای تحویل گرفتن بیاید و تنها چیزی که باعث رضایتم بود موقع بیرون آمدن رادیویم را به امیر دادم تا بتواند به ترانه هایش گوش کند.باری من به زندگی بازگشتم و روزهایم یکی بعد از دیگری با این آرزو که دوستان هم محله همبندم هم ,بزودی به آغوش محله و خانواده هایشان بازگردند و فرصتی پیش بیاید تا بتوانم نیکی های آنها را به اندازه توانم جبران نمایم.در این دغدغه ها روزی که از کلانتری به خانه میامدم چشمم به حجله هایی افتاد که در فاصله هایی در محل قرار داده بودند و اعلامیه ایی به آنها نصب کرده اند با کنجکاوی به یکی از آنها رساندم ببینم کدام جوان ناکامی دار فانی را وداع گفته که تصویر رضا (ش) ارشد زندان را دیدم که در زندان درگذشته بود .چه حالی بمن دست داد درز میگیرم تنها اینرا میگویم که بیادش این جمله را گفتم : پرنده زمانی به آزادی رسید که جسمش را در قفس بجا گذاشت. در غربت هم در آخرین سفر خواهر مرحومم از او خبر فوت رضا پسر حاج خانم راشنیدم و تقی و امیر را هم هرگز بعد از جمشیدیه نه آنها را دیدم و نه از شان شنیدم که امیدوارم لااقل آنها تندرست باشند .

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

قسمت سوم . . .


در شروع من و آذر‌هایم نوشته بودم که راجع به ۱۶ و ۲۱ آذر نخواهم نوشت که باید بگویم مجبورم خلف وعده کنم البته این به آن معنا نیست که می‌خواهم به بررسی‌ و نقد این دو روز تاریخی‌ میهنمان بپردازم بلکه تنها رابطه آن‌ها را با خودم و خاطره هایی که ازشان دارم را مینویسم.در اولین سالهای دهه پنجاه که دبیرستا نی بودم ؛آنموقع‌ها هم برای رفع کمبود دبیر و هم برای کمک به دانشجویان وزرت آموزش و پرورش تعدادی از آنها را به کار میگرفت و راهی‌ دبیرستا نها میکرد.در مدارس به این دانشجویان درس آسان را به خاطر عدم تجربه و کمی‌ وقت میدادند.سال دوم دبیرستان بودم که سه تا از آنها نصیب کلاس ما شده بود هر سه باهم تفاوتهای فراوانی‌ داشتند اما روی هم رفته همگی‌ خوب بودند.یکی‌ از آنها به خاطر تیپ ظاهر یش که پوشیدن شلوار جین رنگ و رو رفته با اورکت و ریش . . .که مد ان روزگا ران بود و دیگر نحوه تدریسش که نيمي به درس و نيمي به جوک گویی توسط او و همکلاسیها اختصاص داشت و دست و دلبازیش در نمره دادن همگی‌ عاملی بودند که او نسبت به بقیه در بین بچه‌ها از محبوبیت زیادی بر خوردار شود بطوری که تقریبا سر کلاس او غایبی نداشتیم.
دبیر دانشجوی دیگر ما آقای ر بود که هم شکل ظاهر یش و هم رفتارش با دبیر یادشده تفاوت فاحشی داشت شيوه درس دادنش بسیار خشک بود؛ او که درس مدنی را بعهده داشت یادم نمیرود روزی که انواع حکومتها را و انصافا با مایه گذاشتن از اطلاعات شخصی‌ خودش خوب هم درس میداد اما به حكومت سوسیالیستی اشاره ایی نکرد یا اینکه مختصر گفت من و چند تا از بچه‌ها خواستيم بیشتر توضیح دهد با تندی سر جایمان نشاند و گفت نیزی به توضیح بیشتر نیست خودمان بعدها بیشتر یاد خواهیم گرفت..
.دبیر سوم عطا الله ص بچه یزد بودم او نه‌ مانند اولی هیپی و نه‌ مانند دومی‌ خشک بود ساده و بی‌ آلایش و بی‌ ریا و بی‌ پرده تا آنجا که میتوانست به پرسشها ی ما حتئ خارج از درس جواب میداد سخت گیر نبود که هیچ بسیار مهربان بود، طوری که من او را خانم بهبهانی‌ ( در قسمت اول این نوشت راجع به او نوشتم)در هیبت مردانه میدیدم. هر چه ماه‌ها در آن سال تحصیلی میگذشتند رابطه من به او نزدیکتر و نزدیکتر میشد ، بگونه ایی که در آخر سال او بیشتر برادر بزرگ برایم بود تا معلم که متاسفانه آن سال به آخر رسید و قرار داد آنها هم تمام شد .
سال تحصیلی‌ جدید شروع شد دبیر دانشجوی تازه ایی داشتیم اما هیچکدام از قبلی‌‌ها نبودند جای خالی‌ همه آنها بطور محسوسی احساس میشد بویژه دوست من عطا. در همان یام در اوایل آذر ماه بود که مادرم خبر داد عطا تلفن کرده و قرار گذشته مرا باخود به دنشگاهش ببرد با شنیدن این خبر از خوشحالی‌ داشتم پر درمی آوردم ؛دیدن او و دانشگاه که قولش را پارسال داده بود برای رسیدن روز موعود لحظه شماری می‌کردم. تا اینکه آن روز رسید قرار ما سر پل امیر بهادر جلوی اقبال آشتیانی که به اقبال گدا نامیده میشد بود . قبل از رسیدن من به آنجا عطا آنجا انتظار مرا می‌کشید ؛وقتی‌ با او ربرو شدم از فرط شادی زبانم بند آماده بود و شاید پیش خود شرمنده بودم که راجع به او بد قضاوت کرده بودم که بد قولی‌ نموده. . .بالاخره با هر جان کندنی بود با او سلام و احوال پرسی کرده و با او حرف زنان بسمت ایستگاه اتوبوس راه افتادیم.او از سفرش به یزد و دیدن خانواده اش میگفت و گاهی‌ سراغ همکلاسیها را میگرفت تا اینکه به دانشگاه او رسیدیم.عطا در دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)درس میخواند باهم از دروازه وارد شدیم و از جلوی ماموری گذشتیم ؛ حالا من در خیابانهای آنجا راه نمیرفتم بلکه پرواز می‌کردم احساس بی‌ وزنی می‌کردم دیگر گهی حرفهای عطا رنمیشنیدم یا متوجه نمیشدم شده بودم مانند آلیس در سرزمین عجایب به همه چیز و همه کس با دقت خاصی‌ نگاه می‌کردم و هر چه در آن فضا وجود داشت از آسفالت خیابانها ت گنجشک‌ها ثله دنبال دانه بودند و درختان و . . . که هر آنچه آنجا میدیدم با آنچه که در بیرون دیده بودم فرق داشتند.با صدای عطا جلو ی ساختمانی به خود آمدم که با هم وارد آنجا شدیم که ناهار خوری بود.تعداد زیادی دانشجو آنجا بودند؛ که چند تا چند تا دور میزها نشسته بودند و تعدادی هم در سر صف غذا بودند که من و عطا هم پشت سر آنها قرار گرفتیم. ناهار آنروز اسلامبولی پلو بود که اگر خوشمزه‌ترین غذای زندگیم نباشد اما خوشمزه‌ترین اسلامبولی زندگیم می‌باشد که تا به امروز خورده‌ام .سر میز هم حواس من به دور و بر بود و باز همه چیز را زیر نظر گرفته بدموا مرتب سر و گردن خودرا اینطرف و آنطرف میچرخندم که گوش‌هایم را نیز تیز کرده بودم. بعد از خوردن غذا از سالن بیرون آمدیم و با گذاشتن از خیابانی به درب دیگر دانشگاه رسیدیم که وارد خیابانی فرعی شدیم و از رودخانه خشکی گذشته به ساختمانی که خوابگاه بود رسیدیم. وقتی وارد اتاق عطا شدیم دو سه نفر آنجا بودند که عطا مرا به آنها معرفی‌ کرد یکی‌ از آنها که هم اتاقی‌ او بود برای ما چایی آورد . عطا برایم توضیح داد که نوشته هایی که در طول آن چند ساعت در در دیوار دیدم که رویشان خط کشی‌ شده بود یا شکستگی پنجره هم برای اعتراض و هم اینکه بچه‌ها خودرا برای ۱۶ آذر در هفته دیگر آماده میکنندوا مختصری از تاریخچه آن را تعریف کرد.صحبت ما کشید به دبیرستان ما و عطا برای دوستانش از آنجا گفت و وسطه حرفهایش رو به من کرد گفت آقای ر را به خاطر میاورم گفتم اره و برخورد او را که قبلا نوشتم را .. . که عطا حرفم را باخنده برید و گفت او مجبور بو ده احتیاط کند چون وی از اعضای مرکزی کنفدراسیو ن می‌باشد .متاسفانه وقت چون برق گذشت و من باید بر می‌گشتم با عطا راهی‌ شدیم از ایزنهاور گذشته خیابان جنب کارخانه پپسی را گرفته به میدان جیحون رسیدیم و با اتوبوس روانه امیریه شدیم او مرا تا درب خانه همراهی کرد که مرا تحویل خانواده‌ام بدهد.بعد از انروز فراموش نشدنی‌ در آستانه ۱۶ آذر تنها یکبار تلفونی باهم حرف زدیم و دیگر ارتباط ما قطع شد و از او خبری نشد خوب در آن زمانها ارتباطات به سهولت امروز نبود و تماس ما تنها به همت عطا بستگی داشت که آدرس و تلفن مرا میدانست. از آن تاریخ تا به امروز هنوز هم که هنوز اگر کسی‌ هم شهرت او باشد از آن شخص میپرسم یزدیست و اگر کسی‌ را ببینم از اهالی یزد می‌باشد با عنوان کردن نام خانوادگی عطا میپرسم آیا آنها را میشناسد به امید اینکه او را بیابم.
ادامه دارد . . .
پینوشت:
با درود به شما یاران باید اذعان بدارم که متاسفانه مشکل اینتر نت من حل نشده و این نوشته هم با یاری مترجم نوشته شده که از همین جا اشتباهات را امیدوارم نادیده بگیرید همین طور بی‌ پاسخ گذاشتن پیام‌های پر مهرتان را .

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

ادامه . . .



من و آذر هایم (۲)
در ادامه همانطورکه نوشتم آذر امسال برای من آذری دگر است؛ که با تمام اندوه‌هایش همچنان برایم زیباست تا زمانی‌ هم که باشم همینطور هم خواهد بود.اگر قرار باشد یکی‌ از بیشمار خاطرات آذر‌هایم را انتخاب کنم همینی که مینویسم خواهد بود.
آذر ۴۰ بود و ما چهلم پدر را پشت سر گذاشته بودیم؛و الان دو ماهی‌ بود که پیش مادر بزرگ بودم؛ با آنکه هنوز زبان مشترکی نداشتیم یعنی‌ من ترکی‌ نیاموخته بودم ؛ ولی‌ زندگی ما روال عادی خود را یافته بود. (در اینجاست که همواره آرزو می‌کنم که ایکاش وسایلی که امروزه وجود دارند در آن زمان بودند و لحظه‌های من و مادربزرگ را بویژه در آن دوران که اشاره کردم زبان مشترکی نداشتیم را ضبط میکرد تا من حل میتونستم ببینم که روز‌های ما چگونه میگذاشتند و ما منظور خود را چگونه به دیگری بیان میکردیم.)
البته اینرا باید بگویم خوشبختانه ما در آنزمان با یکی‌ از بستگان مادر بزرگ در یک آپارتمان زندگی‌ میکردیم که متاسفانه بچه‌ها مانند من پدرشان را از دست داده بودند؛سه خواهر و چهار برادر بمدرشن زندگی‌ میکردند که یکی‌ از خواهر ه قبل از آمدن من ازدواج کرده بود که دو خواهر دیگر همه رقم بمن میرسیدن و مهربانی میکردند که فکر می‌کنم که نقش مترجم هم برای من و ما بعضی‌ میکردند که در آغاز مادر بزرگ مشکلی‌ نداشت.
در همان ایام بود که صبح با صدای مادربزرگ بیدارشدم; چشمانم را که باز کردم دیدم در جای دختر بزرگه و در کنار او هستم؛ هاج و واج مانده بودم نمیدانستم چه اتفاقی افتاده من دیشب در اتاق خودمان پیش مادر بزرگ خوابیده بودم ولی‌ حالا این جایم که بعدها فهمیدم که علّت آن وضع حمل مادر در آن شب بوده که نا پدری دنبال مادر بزرگ آماده ; او مرا در خواب نزد دختر همسایه برده همینطور دانستم که ۱۵ آذر بوده است .بعد از ظهر همراه مادر بزرگ به دیدن خاله جان رفتیم قبلا نوشته بودم بنا بر مصلحت اوایل مادر را خاله معرفی کرده بودند . . . وقتی‌ آنجا رسیدیم تلویزیون روشن بود من نزدیک آن نشستم ، همانطور که از قربون صدقه‌های مادر از دور لذت میبردم از طرفی‌ هم غرق تماشای تلویزیون بودم که هنوز هم یادمه فیلمی در باره قبایل آفریقایی پخش میشد؛ مسخ تماشا بودم نوزاد که من خبری از تولدش نداشتم ونگی زد که من به صدای آن از جا پریدم؛ که این هم موجب خنده مادر و مادر بزرگ شد و هم اینکه دو تایی‌ به تکاپو افتادند تا بغضی که از ترس سراغ من آماده بود را دور کنند.برای همین در سوگش که در آغاز سال امسال بود اینرا نوشتم:(خواهر نازم عزیز دلم روزی که به دنیا آمدی همانروزی که من از صدای ونگت ترسیدم آذر بود و خزان که تو شکفتی چون گلی در بامداد فروردین و امروز صبح که خورشید آمد و تورا برد سحر گاه بهاران بود که تو چنین زود و نابهنگام پژمردی و حال فروردین آذری شد که بر دل و جان ما افتاد .) باری از آن تاریخ ما هر ساله آن روز را که بقول زنده یاد مادر بزرگ حاجی لک لک‌ها آن نی‌نی را آورده بودند; در آن سالهای شاد بهانه ا یی قرار داده و جشن میگرفتیم و هر وقت لک لکی میدیدیم ازسپاس دستی‌ تکان میدادیم و منتظر میماندیم که بشنویم که اینبار برای چه کسی‌ و به کدامین خانه ا یی نوزادی آورده است و حال باز لک لکی میبینم نگاه می‌کنم ببینم آیا خواهر را پس آورده است.
پایان قسمت دوم
ادامه دارد . . .