در نوشته هایم بارها به مناسبتهایی از پارکشهر یا بقول قدیمی ها باغ سنگلج نوشته ام .از این مربع سبز در قلب شهر آنقدر خاطره دارم که گویی هر چه هم تعریف کنم پایانی ندارد . پارکشهر در های زیادی داشت که اصلی ترینش در غربی که به خیابان شاهپور( وحدت اسلامی) و دیگری در شرقی آن که به خیابان خیام شمالی باز میشد . قسمت شاهپور بجز چند میوه فروش که از در پارک تا خیابان ورزش امتداد داشتند هیچ جذابیت خاصی نداشت و شاید همین هم دلیلی بود که تردد کمتری درآنجا باشد بر عکس قسمت خیام مملو از آدم بود و دست فروشها در پیاده رو جلوی میله های پارک تنگاتنگ هر کدام کالای خودرا به رهگذران ومشتریان ارایه میدادند. در همین یک تکه جا بقول کتابهای افسانه ایی میشد از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را تهیه کرد.داستان امروز من هم مربوط به یکی از آنهاست همانطور که گفتم سبد سبد خاطره از سانت سانت آنجا و کسبه اش و . . . دارم که به نوبت اگر عمری و فرصتی بود و مناسبتی برایتان خواهم نوشت. بارها با مادر بزرگ که از آنجا رد شده بودیم و من امردی را که قایق حلبی که با نفت حرکت میکرد را میفروخت دیده بودم .او برای نمایش کالایش طشت پر آبی در بساطش داشت که یکی دو قایق در ان روی آب پت پت کنان حرکت میکردند که با جذابیت خاصشون تمام و حواس مرا جلب خود میکردند که متاسفانه هر دفعه تقاضای من برای خرید یکی از آنها با وتوی مادر بزرگ روبرو میشد . وتوهای مادر بزرگ هرگز نتوانستند آرزوی داشتن قایق نفتی از سر من بیرون برود . چند سالی گذشته بود و من آنقدر بزرگ شده بودم که تنهایی بتوانم پارکشهر بروم چند باری برای خرید رادیوگوشی که با ناودان کار میکرد از آنجا رد شده بودم تا اینکه یکبار که به همین منظور راهم از آنجا کج شد و از خوش شانسی آن مرد آنروز بساطش پهن بود دقایقی کنار طشت ایستاده و غرق رویاهایم بودم که به صدای دورگه مرد بخود آمدم که از من میخواست اگر نمیخرم از جلوی بساطش بروم ,در این زمان در درونم غوغا وکشمکشی بود که از خیر رادیو گذشته و قایقی بخرم که نصف قیمت رادیو بود تا اینکه شیطان کار خود را کرد من دو تومانی داده یکی خریدم . قایق را گرفته با شادی غیر قابل وصفی برای اینکه زودتر به خانه برسم میانبر زده وارد خیابان بهشت و از کوچه نزدیک تیاتر 25 شهریور ( تیاتر سنگلج ) خودرا به بوذر جمهری رسانده و از آنجا وارد درخونگاه شدم از کوچه پسکوچه ها خودرا به میدان شاهپور رساندم . بالاخره به خانه رسیدم دیدم که در نبود من آب حوضی آبش را کشیده و به سر و روی آن صفایی داده که میشد از تمیزی آب تازه ته حوض را دید . همینطور که از پله ها بالا میرفتم مادر بزرگ را صدا میکردم وقتی با او مواجه شدم و قایق را نشان دادم او اول کمی سرزنشم کرد که پول زبانبسته را برای تکه حلبی دادم و بعد مهر مادر بزرگی بر او چیره شده و نفتی را که لازم داشتم با کبریتی داد ولی اصرار میکرد طشت مسی اورا آب کرده و در بالکن قایقم را روشن کنم ولی من دوست داشتم در حوض قایقم حرکت کند, خلاصه اصرارهای مادر بزرگ که آب حوض تازه عوض شده در من اثری نکرده ومن خودرا به حیاط رسانده و بچه های صاحبخانه را صدا کردم که در شادی به آب انداختن قایقم آنها هم سهیم گردند . فیتیله را روشن کرده داخل قایق گذاشتم کمی طول کشید تا شروع به پت پت کردن و حرکت کردن نمود حالا من چه حالی داشتم خدا میداند تو گویی کشتی ملکه الیزابت دارد اقیانوسها را طی میکند و من ناخدای آنم . قایق همینطور میچرخید و من نیز در دنیای فانتزیهایم با قایقم که حال کشتی بود از بندری به بندری و از دریایی به دریایی در حرکت بودم و سکانش را به چپ و راست میچرخاندم که به صدای بچه ها به خود آمدم صدای قایق قطع شده بود و چون تایتانیک به قعر حوض فرو رفته بود و پرده ایی از نفت روی حوض را اشغال کرده بود و مادر بزرگ که به دنبال من پایین آمده بود سر گرم سرزنش من بود که سطل آبی را به دستم داد و خود با لگنی نفتها را جمع میکرد و در آن میریخت و من ناخدای کشتی حال پاچه ها را بالا زده , آبحوضی بودم که آبهای آلوده را با خنده موذیانه بچه ها که هر رفت و آمد مرا بدرقه میکردند, سر کوچه در جوی آب میرختم .
دوستان عزیز همانطور که قول داده بودم حال در ادامه حق کشی ها حکایت حمام را برایتان مینویسم اگر چه حکایت و کار بزرگ پابلو تاخیری انداخت که میدانم شما هم جای من بودید این اولویت را به او میدادید و دیگر اینکه هدف از بیان این حکایات ساده و بظاهر پیش و پا افتاده ,این است که یاد آور گردم از آن جایی که شخصیت انسانها در کودکی شکل میگیرد و همین اتفاقات کوچک هستند که دست بدست هم میدهند و از کودک بیگناه و معصومی انسانی بدور از خصیصه های انسانی میسازند و نتیجه اش همواره در طول زندگی خود دیده و همچنان نیز میبینیم , حال در میان مجموعه کوچکتر خانواده و یا در سطح گسترده یعنی اجتماع و . . . در اوایل دهه چهل بیشتر خانه ها فاقد حمام بودند برای همین در محلات حمامهایی بصورت عمومی و نمره(خصوصی ) وجود داشتند که مردم آنجا میرفتند برخی از این حمامها بگونه ایی زبانزد بودند که از خیابان یا محلی که قرار داشتند معروفتر بودندو آن محلها را با آنها میشناختند ,که میتوانم بعنوان مثال حمام شیک در مختاری , فرشته در شاهپور کاخ در خیابان کاخ ( فلسطین) این یکی اولین حمامی بود که وان داشت و حتی در شهر رضاییه ( اورمیه )آبشار و نیاگارا . . . و چند تای دیگر در جاهای دیگر که متاسفانه یادم نیست. در محله ما وفور حمام بود از همان فرشته که تصویرش تزیین بخش این نوشته میباشد تا سیروس و مرجان و معزی و چند تای دیگر, مادر بزرگ بخاطر مریم خانم که معتقد بود دستش سبک است حمام فرشته میرفت, ولی مادر با آنکه در خانه حمام داشتند با دو خواهرانم به معزی که نمره بود و اوهم باز بخاطر دو کارگر آنجا نزهت و دلبر خانم که به اوسرویس خوبی میدادند . در همان سالهای اولیه دهه چهل بود که باید به حمام مردانه میرفتم و چون پدر در قید حیات نبود و برادر و مردی هم وجود نداشت همین دغدغه ایی برای مادر بزرگ شده بود که بعد از تحقیقات مادر بزرگ و مادر آنها فهمیدند که آقا مختار که در مهدی موش کنار مغازه سید بزاز مینشست کارگر حمام معزی میباشد .خلاصه سه نفری در خانه مختار رفتیم وآنها قضایا را گفتند و او راهنمایی های لازمه رانموده و قرار گذاشت روزی که نوبت اوست مرا نزد او ببرند. در آنسالها هنوز لنگ و خشک را حمامی میداد وغدغن نشده بود و چون هنوز کیفهای و ساکهای کوچک ورزشی همه گیر نشده بودند همه با بغچه وسایل خودرا حمام میبردند که مادر بزرگ هم برای من بغچه سفیدی را درست کرده بود که زیر بغل گرفته و دنبال مادر رفتیم و بعد دسته جمعی راهی حمام معزی شدیم راستش من حمام فرشته را هرگز دوست نداشتم بلکه چون مادر معزی میرفت دوست داشتم منهم آنجا بروم که حال به آرزویم داشتم میرسیدم . حمام معزی در کوچه بن بستی بنام خودش در خیابان ظفر الدوله قرار داشت که بسیار کوچک و نقلی بود تنها شش یا هفت نمره داشت و یک دستگاه هم عمومی مردانه که آنجا هم شاید کمی بزرگتر از یک اتاق پذیرایی بود. مختار مرا با خود داخل حمام برد و به سید که لنگ و خشک میداد گفت لنگ بچگانه ایی بدهد و خودش هم برای بستنش کمک کند بعد با هم وارد شدیم سه کابین دوش بود که گفت بروم خودرا خیس کنم و بعدش هم گوشه ایی را نشان داد که بشینم پاهایم را سنگ پا بزنم و به کارگری که کیسه میکشید به ترکی گفت مش حیدر این بچه را کیسه بکش و بعد از آنهم خودش بالیفی که اندازه رو بالشی و پر کف بود صابونم زد و وقتی تمام شد گفت بروم دوباره زیر دوش خودرا آب بکشم و بعدش بلند بگویم خشک که منهم تمام آنچه را که گفته بود انجام دادم و دیدم سید با لنگ خشکی جلوی کابین آمد و آنرا دور من پیچید و گفت قبل از اینکه بیرون بروم باید پاهایم را در حوضی که آنجا بود فرو کنم و بالاخره آنروزحمام من تمام شد و مادر بزرگ که دنبالم آمده بود و در گوچه حمام معزی انتظارم را میکشید با دیدن من چند دعا و قربان صدقه نثارم کرده و با هم به خانه رفتیم . چنین پای من به حمام عمومی باز شد و از آن بعد خود تنهایی میرفتم مختار گاهی بود و گاهی هم نبود مشد حیدر گویی به ولایتش برگشته بود و کارگران تازه ایی آمده بودند جمعه ها که روز حمامم بود آنجا معمولا شلوغ بود البته فرقی نمیکرد ساعاتی از وقتم در حمام تلف میشد اصلا نمیشد حساب کرد کی نوبت من خواهد شد همینطور آدم بزرگها میامدند و همه هم عجله داشتند نیامده شسته میشدند و میرفتند گاهی هم با آقا زاده هایشان میامدند که آنها هم به میمنت وجود پدرانشان و انعامی که میدادند سریع کارشان تمام میشد من دعا میکردم مختار بیاید که گاهی پیش میامد که او در نمره بود میامد چون فرشته نجاتی به دادم میرسید که بعدها بیماری مانع کارش شد و صاحب حمام هم عوض شد که کارگران مانند سید و آقا جلال و دلاکها مانده بودند که باز در وضع من فرقی نمیکرد کمی بزرگتر شدم فهمیدم انعام میتواند کمی مشکل گشا باشد وقتی به مادر بزرگ گفتم گفت بچه انعام نمیدهد . بدترین روزها یکی ,یکی شدن روز سلمانی با حمام بود که چهار ساعت دست کم زمانم تلف میگردید یکی هم شب عید که نیازی بتوضیح نیست . چیزی که همیشه برایم پرسشی بیجواب بوده و هست در طول آنزمانها حتی یکبار هم پیش نیامد این مردان بزرگ که شاید خود را جوانمرد هم میپنداشتند حتی حاجی بازاریها و حتی آنهایی که جای مهر بر پیشانی داشتند و . . . هرگز یکنفر ندیدم به کارگر حمام بگوید که نوبت من یا بچه ایی مثل من میباشد و نه او که بر عکس با وقاحت نوبت مارا هم صاحب میشدند و اگر اعتراضی هم میکردی با دلاک حمام همراه شده چند تا لیچار هم بار میکردند . در همین جنگ و جدلها و اکراه در رفتن به حمام روزی در خانه عمو جاننم میهمان بودم او در واقع خان عمو بود ,همینطور که ازحال و احوالم و از درس و مشقم میپرسید بی مقدمه از من پرسید که آیا حمام معزی میروم یا حمام دیگری گوشهایم سیخ شد, چطور عمو جان, بله آنجا میروم از من پرسید حتما قاسم آقا را میشناسی, از این ببعد رفتی سلام مرا برسان و بگو برادر زاده منی و ادامه داد من آنجا را از قاسم آقا خریدم ولی گفتم خودش و دار و دسته اش بمانند و اداره کنند . این عمو جان از این کارها زیاد میکرد اصلا شغلش بود تا جایی زمانی هم سینمایی و گرمابه ایی در یوسف آباد را خریده بود. از خوشحالی داشتم بال در میاوردم دلم میخواست هر چه زودتر بروم حمام معزی و حالی از سید و بقیه بگیرم . خانه که آمدم موضوع را به مادر بزرگ نگفتم فردایش گفتم بغچه مرا ببندد میخواهم حمام بروم پونزده زار هم برای اطمینان از او گرفتم که قیمت کیسه و آب و صابون بود که در اوایل دوازده زار بود که گرانش کرده بودند . در راه حمام دو دل بودم تا رسیدم بگویم برادرزاده صاحب حمام هستم یا اینکه بیرون آمدم که به آنجا رسیدم تا سید را دیدم طاقت نیاورده بعد از سلام بی وقفه رو به او کرده پرسیدم حمام را فروختند ؟ او جواب سر بالایی داد که یعنی بمن ربطی ندارد با دیدن این عکس العملش داشتم به سید میگفتم که دیگر اینجا مال عموی من است که قاسم آقا گویی صدای مرا شنیده بود فوری وارد رختکن شد ونام عمویم را پرسید که احساس کردم عمو سفارش مرا کرده بود قاسم آقا انتظار مرا میکشیده است, او رو به سید نموده گفت لنگ تازه ایی بدهد که گفتم خودم دارم (از سالهای آخر دهه چهل حمامی ها حق نداشتن برای رعایت بهداشت به مشتریان لنگ و خشک بدهند)وارد حمام که شدم بسمت دوش رفتم دیدم سید شتابان داخل شد و در گوش دلاکی که همیشه مرا معطل میکرد چیزی گفت خلاصه آنروز کمتر از نیم ساعت کل حمام من طول نکشید و بیرون که آمدم سید با شیشه کانادادرایی سراغم آمد و برای اولین بار مشت و مال نرمی هم داد موقع خداحافظی قاسم آقا با زبان چرب و نرمی که به عمو سلام برسانم بدرقه ام نمود. وقتی که بیرون آمدم دلم به اندازه تمام آن سالها خنک شده بود . پینوشت:لازم است که بگویم تبیعضها و حق کشی ها در مدرسه و مسجد و تکیه . . . هم بنوعی جلوه گر میشدند اما در مقابل از جاهایی که بدور از این خصیصه بودند میتوانم از استادیوم و میخانه نام ببرم که اگر عمری بود و مناسبتی حتما خواهم نوشت .