۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

افق روشن . . .


افق روشن ‘احمد شاملو’

روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبائی را خواهد گرفت.


روزی كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست.


روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمي بندند

قفل

افسانه ئيست

و قلب

برای زندگی بس است.


روزی كه معنايی هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی.


روزي كه آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوی قافيه

نبرم.


روزی كه هر لب ترانه ئيست

تا كمترين سرود، بوسه باشد.


روزی كه تو بيائی، برای هميشه بيائی

و مهربانی با زيبائی يكسان شود.


روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم . . .


و من آن روز را انتظار مي كشم

حتی روزی

كه ديگر

نباشم.


GB Bilder
پینوشت:
خانواده ندا آقا سلطان برای سالگرد شهادت فرزندشان مراسمی نخواهند گرفت، اما از مردم خواسته اند که در ساعات جانباختن ندا شمع روشن کنند.
فرشته قاضی، در صفحه فیس بوک خود نوشته است: مادر ندا از مردم درخواست کرده است ساعت 6:10 روز 30 خرداد ، یعنی ساعتی که ندا جان باخت به یاد ندا شمع روشن کنند.
هاجر رستمی مادر ندا آقا سلطان خطاب به مردم اعلام کرد: " خواهش من این است ساعتی که ندا جان باخت در خانه هایتان یا هر جایی که هستید به یاد ندا شمعی روشن کنید".
خانم رستمی افزود: برای ندا ، مراسم سالگرد ندارند اما به بهشت زهرا بر مزار ندا خواهد رفت.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

بیاد اون روزها

جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه، بريم از خونه
شونه به شونه، به ياد اون روزها
وای نازنين مريم
. . .

امروز صبح خیلی زود مثل بعضی روزها که فرصتی باشد ,کامپیوتر را باز کردم که سر خط خبر ها را نگاهی بیاندازم چون وقت بسیار داشتم امیریه را هم باز کردم که در لیست وبلاگ های من چشمم به آخرین مطلب دوست نازنینم فروغ عزیز که چند ساعتی از درجش میگذشت افتاد :
اقاقیا
سفر برای وطن محمد نوری را این جا گوش کنید - اینجا بخوانید محمد نوری را دوست دارم چون همواره با شنیدن اجرای ترانه در سفرش، کودکی ام را پرواز می کنم محمد نوری هم اکنون در بستر بیماری ست و در تنهایی ر...

زمانی که داشتم به اندازه ایی نبود تا تمام مطلب را بخوانم ولی تلخی این خبر کار خودش را کرد که از ساعت 5 صبح تا بعد از ظهر در محل کار به این هنرمند بزرگ سرزمین محبوبم بیاندیشم و تمام خاطراتی که با صدای گرم او داشتم را بیاد بیاورم و همینطور زندگیم در طول این سالها در اینور آب که بارها و بارها با ترانه های او دفتر خاطراتم که تنها دارایی من از خانه پدری میباشد را در ذهنم ورق زده ام و لحظاتی اگر چه کوتاه خودرا در آنجا احساس کنم, مثل جمعه بازار (ساز ناقاری جمعه بازار جومبن ديلا هاي جومبن ديلا هاي جان جان) که یاد جمعه بازارهایی از شهر های شمال میفتم و ترانه های فراوان بسیارش که هر کدام حکایتی از کسی و یا مکانی را برایم زنده میکند که از همه بیشتر ترانه عروسی که بنظر من زیباترین ترانه عروسی سرزمینمان میباشد که نوری با قدرت تمام با استفاده از تمام توان و شایستگیهایش خوانده ولی آنچه مرا وادار میکند این ترانه را گوش کنم برایم یاد آور بهترین روزهای روزگاران خوشگذشته میباشد همان ایام شاد و کم انده تر از این سالها و محله ما با مردمان پر مهر و با صفایش, سال 52 و اگردرست یادم باشد شبهای دوشنبه که شب مراد برقی بود و ملودی عروسی نوری در بیشتر قسمتهای آن موزیک متن آن بود . شبی که تهران خلوت ترین شبهایش را پشت سر میگذاشت و محله ماهم از آن مستثنا نبود ساعت هشت اگر رهگذری هم دیده میشد از شتابش میشد فهمید که نیتش زودتر رسیدن میباشد از تمام خونه ها تنها صدایی که میامد صدای هنرپیشه های سریال بود که با همهمه و قهقهه اهالی خانه به هم می آمیخت ,اصلا مردم همدیگر را دعوت میکردند که آن یکساعت را باهم باشند . ما یعنی من و مادر بزرگ بخاطر مانع شرعی و آخرت مادر بزرگ که بر باد نرود, تلویزیون نداشتیم گاهی در خانه مادرم نگاه میکردیم اگر خونه هم بودیم زن صاحبخانه از یکربع مانده پله ها را بالا میامد و مارا دعوت میکرد و تا رضایت نمیدادیم و همراهش نمیشدیم دخیل میبست که بعضی وقتها دخترانش نیز برای کشاندن ما به او میپیوستند. دروغ چرا مادر بزرگ بجز آغاسی که به چشم برادری دوستش داشت از خانه بدوش یا همان مراد برقی هم بدش نمیامد و بنده خدا پیوسته میگفت اگر گناه نبود منهم تلویزیونی میخریدم . خلاصه ما به اتاق آنها میرفتیم و شوهرش هم که هرشب دیر وقت میامد آنشب مغاذه را زودتر بسته و برای دیدن فیلم به خانواده اش میپیوست که بیشتر وقتها جعبه رولتی از لادن خریده و با خود میاورد. مراد برقی در محله ما زمانی به اوج خودش رسید که وجیهه ( معصومه تقی پور) دختر بزرگه جعفرآقا با خانواده اش به کوچه ما اسباب کشی کردند . معصومه اگرچه جوانی و زیبایی محبوبه (نگار ) را نداشت و لوندی دختر وسطی جعفر آقا را اما اهمیتی برای اهالی محل نداشت مهم او یکی از 7 دختران بود که همین موجب شده بود کوچک و بزرگ سلامش کنند و بچه کوچکتر ها حسرت برادر کوچکش را بخورند که خواهر معروفی دارد و پسر بزرگتر ها هم از جمالش چشم پوشی کنند و بقول خودشان در نخش باشند که معصومه طوری در کوچه رفت و آمد میکرد که گویی از رب النوعان هالیوود میباشد و کوچه ما هم بلوارش . . . که روی هم رفته دختر خوبی بود و با کسی هم کاری نداشت بقول معروف آسه میامد و آسه هم میرفت. باری دوشنبه شبها همانقدر که کوچه خلوت بود سه شنبه صبح قیامتی وانفسا بود که زنان همسایه چند تا چند تا جمع شده ازفیلم دیشب میگفتند و برخی که ساده تر بودند دوتا ناسزا نثار جعفر آقا و خان دایی میکردند و منتظر قسمت بعدی بودند. تمام اینها که من از بی حوصلگی فشرده و به اختصار بیان کردم تنها نشان از خوشی دلها داشت و نبود فاصله های وحشتناک طبقاتی و دغدغه های امروز بود.
محمد نوری از نادرخواننده های کلاسیک ما میباشد که تا آنجا که من بیاد دارم با بیشمار طرفداری که داشت زندگیش بر خلاف بیشتر هنر مندان بدور از جنجال بود و در رسانه ها هم بندرت خبری از او بچشم میخورد و شاید هم برای همین حال چنین در گوشه ایی تنها با بیماری خود دست و پنجه نرم میکند, هنرمندی که بیشتر از نیم قرن هم در خدمت مردم و هم فرهنگ کشورش بوده و زیباترین ترانه های میهنی را برایش خوانده است . از شاهکارهای بیشمار دیگرش یکی هم خواندن شعر شاعران معاصر از نیما تا فروغ میباشد که قبل از اینکه عاشقانه دختر محله مان رابرای حسن ختام در اینجا بگذارم با تمام دوستدارانش با فروغ خوبم همراه شده برای او دعا میکنیم هرچه زودتر از بستر بیماری برخیزدتا با دم مسیحاییش به زندگی یخ زده وپر از حرمانمان روحی تازه دهد.
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام ، بخشیده از اندوه بیش
بشنویید . . .

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

شفق سحر گاهی . . .

این روزها که گرگ و میشی هوایش نشان از سپیدی میدهد اما جای حاشا نیست که غمی و اندوهی وجودم را احاطه کرده و امان نوشتن را از من گرفته که میدانم در داشتن چنین حال و هوایی تنها نیستم چه در داخل و چه در برون بنوعی بسیاری گرفتارش میباشند. دوست ندارم از یاس ونومیدی یا پریشانی که حال عمرش رو به پایان میباشد بنویسم و در این واپسین لحظه حیات آنهایی که عرصه را تنگ و آلوده کرده اندو شادیشان در همین ناشادی ماست را شاد کنم همانهایی که در آغاز همبستگیمان و بدنبالش خنده را از ما ربودند. اینک در این شفق سحر گاه آزادی که توانستیم همبستگیمان را باز پس بگیریم و دو باره یکی شویم و بیشمار, ایمان دارم دیرنیست و دور نیست که خنده وشادی و هرآنچه که بی یغما رفتند یا بردند را سرجایشان بازگردانیم و دنیایی زیباتر حتی از آن دوران خوش گذشته را که بارها آن را در اینجا وصفش کردم را بنا کنیم .


پینوشت :
1- این تصویرشادم کرد که بقیه را میتوانید در اینجا ببنید . . .
2- پدر، مادر، ما باز هم متهميم (مصطفی تاج زاده) با آنکه این نوشته سالها پیش میتوانست تحریر بشه, خب مهم اینه که نوشته شده است که انشااله کسان دیگری هم با گفتن ناگفته ها تا دیر نشده به تاج زاده ملحق شوند تا برای آنهایی که در مورد خیلی واقیعتها در طول این سالها هنوزشبهه و ابهامی دارند تا بتوانندآگاه گردند و تردیدهایشان برطرف گردد . این نوشته را هم میتوانید در اینجا
بخوانید . . .
3- از هر تفسیری صرفه نظر کرده تنها اینرا میتوانم بگویم که با دیدن این فیلم دل آدمی طوری خنک میشود که در صورت تمایل آنرا هم در اینجا
ببینید. . .

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

سبز , امید . . .

. Grün ist die Farbe der Hoffnung

سبز رنگ امید است .

. Hoffnung stirbt zuletzt

امید آخر از همه میمیرد .


اینروزها خیلی از دوستان در وبلاگهایشان بطور مستقیم و یا غیر مستقیم گریزی و اشاره ایی به انتخابات پارسال کرده و میکنند که در بسیاری از آنها یاس و نومیدی را میتوان دید که سایه انداخته اند که من بنا به اقتضا گاهی از ضرب المثلهای آلمانی برای کامنت گذاشتن استفاده کرده ام که برای مثال همبن دو مثل فوق که مربوط به رنگ سبز و امید میباشد . البته ما خود در فارسی برای امید از پدران و اجداد خود نیز بهترین مثل ها را داریم مانند :

در نومیدی بسی امید است

پایان شب سیه سفید است

پینوشت :

اینهم از ویکی پدیای فارسی که دانستنش بد نیست.

افرادی که دچار کوررنگی قرمز-سبز هستند، می‌توانند تفاوت این دو رنگ را تشخیص دهند؛ ولی آنها را به رنگی دیگر می‌بینند؛ برای نمونه سبز روشن را زرد و سبز تیره را قهوه‌ای می‌بینند.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

بازهم از گذشته ها . . .

از آغاز در کنار نوستالژی ها و تاریخی که خود در گیرو شاهدش بودم گاهی هم خاطره ایی از میان فراوان خاطراتم را در اینجا قرار داده ام که در مورد این آخری همیشه سعی کردم از نوع شیرینش را انتخاب کنم که در روزگارانی که مردم خود کرور کرور غم و اندوه دارند ,من نیز به آن اضافه نکنم , تمامی آنها یی را که تا بحال باز گو کرده ام مربوط بوده اند به قبل از انقلاب که همیشه از آن ایام , روزگاران خوش گذشته یاد کرده ام ,میباشند . چند وقتیه فکر میکنم دوستان شاید از یکنواختی زمان و فضا آنها خسته شده باشند مخصوصا آنهایی که هیچ آشنایی با آنزمان ندارند از این رو بدنبال خاطره تازه ایی بودم یعنی بعد از دگرگونیها و هفت هشت سالی که بودم دفتر خاطراتم را ورق میزدم و هر چه بیشتر میگردم کمتر میابم مگر خرید قاچاقی نوار کاستی بی کیفیت و یا در گوشه خانه ایی با ترس خالی کردن یکی دو پیمانه و شادی بخیر گذشتن آن و قراری با دوست مخالفی و نیفتادن بدام و بدون دفترچه از بقالی آشنا گرفتن بسته ایی سیگار و این قبیل اتفاقات که یاد آور تلخیهایی از جامعه ایی که روز گارانی همه چیز داشت را میتوان بعنوان خاطره ایی شیرین به خورد خلق اله داد. آری همینطور میگشتم و میگشتم که ورق برگشت و باز برگشتی بود به فصول اولیه این دفتر که اینبار باز مقصرین این رجعت صدای آمریکا بود و میهمانش داریوش , عزیزی از نسل ما و جوانی بر باد رفته مان , از ناچیز یاد گارانی که از همان دوران خوشگذشته که برایمان مانده و داریم. کسی از خود ما, کسی در کنار ما, کسی زخمی و زخم خورده چون ما که بعد از سالها همچون آن سالها حرفهایش را که حرف همه ماست و از دردهایی که درد مشترک همه ما , مانند آنزمانها در یاور همیشه مومن علی کنکوری و شقایق . . . اینبار در دنیای این روزای من فریاد میزند اما فرقی که داریوش در دنیای اینروزش با بیشتر ماها دارد و از او تافته جدا بافته ایی میسازد او مثل تمام این دوران نه یار را از یاد برده و نه دیاررا حتی قیصر را . . . آخ که دیدن بهروز بعد از سالها چقدر چسبید .
از هفته پیش که این برنامه را دیدم و دیشب هم تکرارش را نگاه کردم بارها این دو ترانه را زمانی که روحم در گذشته ها در پرواز بود گوش کردم ومیکنم هر بار خاطره ایی برایم زنده میشود , از سینما شهره سر مختاری که اورانوس شد و با مادر در آنجا رضا موتوری را دیدیم تا خیابان ری امامزاده یحیی و آب منگل و بازارچه نواب و دبیرستان پروین اعتصامی و فالوده یداله شیرازی بالاتر از اکبر مشتی با پسر خاله ایی که آن نزدیکی ها بود دنبال رد قیصر بودیم تا نوار فروشی بالای اتوبان کودک در امیریه که سه نوار را در یک نوار پر میکرد واتفاقا ترانه من و دل که تقریبا حال و هوای دنیای این . . . را داشت و هنوز در بازار پخش نشده بود را برایم ظبط کرد . همین چیزها و جاهایی که نام بردم سبب شدند که در گوگل دنبالشان بگردم که به عکس بالا بر خوردم که وقتی نام سینما فلور را دیدم از روی قصد آنرا اینجا گذاشتم که دوستانی که بارها تصویر ویران سینما فلور را در گوشه وبلاگم دیده اند بدانند که این مخروبه مانند خیلی ازجاهایی که ویران شدند در روزگارانی نه دور دست برای خود عظمتی و برو بیایی داشت که به اهالی محلی لحظه های فراموش نشدنی میبخشید و فیلم لاله و مراد جذابیت دیگری هم برایم دارد البته بیاد ندارم آنرا دیده یا ندیده ام, اما خاطره برادرم که گویی در صحنه ایی از این فیلم شرکت داشته که متاسفانه در تدوین همان قسمت بریده شده است که هنوز بعد از چهار دهه برادر با آه و حسرت از آن یاد میکند.

ناصر حجازي: دلم براي استقلال مي‌سوزد

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

از اینجا و همه جا . . .

1 - امروز در ایران روز زن و مادر میباشد و ما هم در اینجا چند وقت پیش داشتیم که در آنروز چه در وبلاگ بعضی دوستان و چه در صفحه اینجا به تمامی مادران بویژه مادران هم وطنم روزشان را تبریک گفتم .یاد معلم های دوران دبستانم بخیر که معلمین را که خود یکی از آنها بود ند مادران معنوی مامینامیدند و هر سال هم روز مادر این جمله را تکرار میکردند که هر روز روز مادر است و اختصاص روز ویژه ایی تنها سمبلیک میباشد و روز قدر دانی علنی ما از موجودیست که بودنمان و هر آنچه داریم از اوست میباشد . خب همانطور که اشاره کردم امروز در میهن من روز مادر است که مانند خیلی از روزهایی که بعد از انقلاب نامگذاری شده است هرگز نتواستم بپذیرم و حتی باور کنم و آنرا طوری سر کار گذاشتن خلق اله دانسته و میدانم, چرا که اولین قربانی انقلاب زنان بودند و هنوز نیز ادامه دارد که شکافتن و پرداختن به این موضوع که بر همگان عیان است, که تکرار قصه پر غصه ایست که به آن نیازی نیست . برای جلو گیری از سو تفاهم من مشکلی با دختر پیامبر حضرت فاطمه زهرا ندارم که مردم مسلمان وطنم این حق را دارند که تولدش را جشن بگیرند و شادی کنند و در رحلتش هم به سوگش بنشینند . من تنها روز تولد این بانوی بزرگ را روز مادر و زن ایرانی خواندن را نمیپسندم که در این سرزمین اهورایی خلقهای دیگری هستند که به آیین های دیگری اعتقاد دارند و یا برخی هم شاید ندارند پس حق و حقوق آن مادران چه میشود؟ برای همین بنظر من حال که مردم دنیا از هر دوره ایی از حیات بشر, به هم نزدیکتر شده اند چقدر خوب میشود به اتفاق بدور از گرایشهای سیاسی و مذهبی و . . . روزی انتخاب کرده و همگی از هر رنگی و ملیتی و گرایشی باهم چنین روز بزرگی را جشن بگیرند و حال تا آن روز که این فانتزی به واقعیت بپیوندد .در سرزمین خودمان خوبست روزی را باز با در نظر گرفتن آنچه بالا اشاره شد, روزی بدور از هر چیزی مثلا یک روز از بهار را که مظهر نو شدن و زایش هست را انتخاب کرده روز زن و مادر بنامیم .
2 - روز دیگری که اصلا ربطی ندارد روز در گذشت مطهری , کسی به آموزگاران اولیه ما که پدر و مادر و ابا اجداد ما ن و آموزه های آنها که ادب و فرهنگ ما میباشد در نوشته ها و گفته هایش همواره فحاشی و هتاکی و اهانت کرده است واقعا مضحک و خنده دار و حتی توهینی به معلمین میباشد که روز معلم نامیده شود, خب حال اگر کسانی علاقه ایی دارند روزی را برای خودشان روز مدرس بنامند و در حوزه ها بزرگش بدارند . پیشنهاد من در مورد روز معلم این است که بهتر است جهانی باشد وگرنه باز روزی از مهر ماه که آغاز درس و مدرسه میباشد بهترین زمان میباشد .
3 - دیشب هم شبی بود, اول تماشای فیلم ندا و بعد هم آفساید و مصاحبه بعد از فیلم با جعفر پناهی جملگی دست بدست هم داده آتشی به جانم انداخته اند و صحنه ها از رقص ندا و شور زندگی که در او بود و خاموش شد , تا دخترانی که نشستن بر سکوهای سیمانی استادیوم فوتبالی برایشان آرزوییست دست نیافتنی . . . همینطوری از جلوی چشمان عبور میکنند و غمی که هر لحطه بیشتر از پیش وجودم را احاطه میکنند ونهیبم میزنند که چنین عاقبتی حقمان نبود .
باری دیدن استادیوم آریامهر ( آزادی) این یاد گار دوران خوش گذشته که حتما در شیارهای دیوارهای سمندیش هنوز فریاد های من و خواهر نازنینم را که در اوج خوشی و خوشبختی از گلویمان بیرون آمده بودند را در خو ثبت کرده اند و خبر ندارند آن عزیز دیگر نیست نیست و منهم سرگردان و آواره در گوشه ایی از این دنیای بزرگ کوچک . .
آخ که چقدر طول کشید از امجدیه که در میان تهران قشنگ همچون قلب طپنده اش بود چشم بپوشم تا بتوانم به استادیوم صد هزار نفری , هم به راه دورش و هم خودش عادت کنم و وقتی هم عادت کردم مجبور شدم جدا بشوم و ترکش کنم . حتما در نوشته های آینده ازآنجا و خاطراتش خواهم نوشت .
4 - خبر خوش این هفته ام بعد از مدتها در وبلاگ دوستان عزیزم که با طبیعت و حیوانات سر و کار دارند و در خدمتشان میباشند جای خبر های دلخراشی که از آزار و کشتن حیوانات مخصوصا گربه ها میدادند که متاسفانه زیاد هم بود اینبار بیشترشان خبر از فارغ شدن گربه هایشان و نصب عکسهای نوزادان آنها بود که گویی گربه ها دست به دست هم داده و این بچه ها را بدنیا آورده اند به ما آدمیان بگویند هر چقدر مارا آزار دهید و بگیرید و بکشید ماهم مانند شما بیشماریم . . .
5 - یاد خرداد پارسال و مناظره هایش بویزه 13 خرداد و امیدهای بر باد رفته اش وگلهای پرپر شده اش و خردادی هایی که دیگر نیستند بخیر. . .
6 - . . .

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

دیداری دیگر, اینبار آندارنیک . . .

پارسال تقریبا همین ایام ناصر حجازی میهمان برنامه صدای آمریکا بود که من چون از چند روز پیشتر میدانستم روز شماری و لحظه شماری میکردم تا زمان برنامه برسد وبعدش چه حالی داشتم که بعد از مدتها نه تنها دروازبان تیم محبوبم تاج که بچه محلی را میدیدم که شرحش را در مطلبی با عنوان دیدار نوشتم که بعد چند ماه بیماری او و بیوفایی آدمیان که خود حکایتی جداست و از این قوم مرده پرست هم جز این انتظاری نیست .یکشنبه شب یعنی همین پریشب که برنامه تفسیر خبر صدای آمریکا که تمام شد ونوبت برنامه ورزشی رسید. حوصله اش را نداشتم میخواستم که از برنامه خارج بشوم که گوینده شروع به معرفی میهمانش نمود که از پیشکسوتهای فوتبال که سالهاست عکسی و خبری از او جایی نبوده و . . . که کنجکاوی مرا بر انگیخت تا ببینم کیست. وقتی اعلام کرد آندرانیک اسکندریان میباشد , یک آن خشکم زد میخکوب شدم و خوشحال که در خروج از برنامه تعلل کردم و حال میتوانم بعد از سالها عزیزی از روزگاران خوشگذشته را ببینم عزیزی از تیم عزیزم تاج تهران سرور تمام لنگیها ( برای مزاح) . آندرانیک از زندگی ورزشی خود میگفت وچه خالصانه میگفت وقتی گوینده پرسید الگویش در فوتبال چه کسی بوده من که گوشهایم را تیز کرده بودم او از پله یا بکن باور و اوزه بیو . . . نام ببرد با فروتنی گفت اولین بار که امجدیه رفتم مهراب شاهرخی (بازیکن سابق پرسپولیس ) را دیدم عاشقش شدم او و پرویز قلیچ خانی الگو هایم بودند . آندرانیک در پاسخ به پرسشها از کسانی نام میبرد مثل دکتر زرکش کوزه کنانی اوفارل امیر آصف ومهاجرانی . . . که میدیدم همه را میشناختم , همه ما آنها را میشناختیم و میشناسیم که نا جوانمردانه به بوته فراموشی سپردیمشان و منتظر نشستیم تا از پیشمان پر بکشند و روحش شادی بگوییم . آنشب برنامه تمام شد ولی دغدغه های فکری من شروع شدند و خاطراتم از فوتبال و امجدیه جلوی چشمانم صف کشیدند و آهی از پس آهی میکشیدم همین امروز صبح زود که مه غلیظ و زیبایی شهر ما را در بر گرفته بود و اتوبوس از میانش میگذشت منکه هنوز در افکار خود غرق بودم گویی از تونل زمان به گذشته همان دوران خوش بر گشته بودم پسر بچه نوجوانی که زیر نورافکن گوشه امجدیه به دنبال جایی میگشتم و با صدای بوق حسن تارزان با تمام وجود تاج را فریاد میکردم چه فضای شادی چه مردم با صفایی آنجا بودند , کنار هم نشسته بودیم بدون آنکه به دین و کیش همدیگر کاری داشته باشیم و بازیکنان تیمهایمان را باز بدون اینکه توجهی به آیینشان داشته باشیم تشویق میکردیم دختران و زنان هم بدون آنکه مجبور بشوند در لباسی مبدل و یا چاقچوری اجباری بر سر افکنده باشند هر جور که دوست داشتند , بینمان نشسته بودند . پسرکی نان بربری تازه اش و دیگری لیوان آب یخش و بعدی هم آلاسکاهای پرتغالیش را فریاد میزد . یکی از برادران خوشخوان بچه های خیابان ارامنه که هم محلی ما و برادران بیانی میباشدداور بازیست سوت پایان بازی را میزند. برنده و بازنده همه برنده ایم که لحظات فراموش نشدنی داشته ایم .همینطور که از در امجدیه بیرون میایم که زودتر خود را به کوچه مون برسونم و برای قرمزهای کوچه کرکری بخونم, همکاری صدایم میکند نمیخواهی پیاده شوی میبینم که بجای کوچه جای دیگرهستم همان جایی که هنوز بعد از ربع قرنی هنوز خانه من نیست .اینبار بجای آه, بغضی گلویم را میگیرد که بیاد میاورم گوینده خبر داد میهمان یکشنبه دیگر برنامه اش, ایرج دانایی فرد میباشد که از یکشنبه دارم روزها را میشمرم تا این آشنای دیرین را بعد از سالها دوباره ببینم.