۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

سلامی دوباره . . .

با سلامی به گرمی خورشید ایران زمین به شما یاران در این آخرین روزهای پاییزی ابر گرفته بی آفتاب, خیلی خوشحالم که بالاخره مشکلات کامپیوتر و اینتر نت هر دو حل شدند و باز میتوانم با قلم حقیر خود در خدمتتان باشم لازم میدانم به اطلاع شما عزیزان برسانم در دو ماهه گذشته تنها از قافله شما مهربانان دور افتاده بودم نه اینکه گمتان کرده باشم همانگونه که دیدید با آذرهایم از آن فاصله ایی که بینمان افتاده بود با شما همراه بودم دستم برای نوشتن کامنت و پیامی بسته بود تا حظورم را به آگاهیتان برسانم, اما تا آنجا که در توانم بود و امکانش را داشتم به خانه های یکایک شما سر میزدم و مانند گذشته از نوشته هایتان لذت میبردم و چقدر دوست داشتم که با خیلی از شماها هم صدا و هم فریاد بشوم و بگویم لچک و چادر اجباری همانگونه که در این سالهای درد و اندوه از عزت دختان میهن نکاست که بر آن افزود و الفبایی برای مبارزه و استرداد حقوق به یغما رفته شان گردید, مطمنا همین تاثیر را اینک نیز خواهد داشت. همانطور که گفتم مشکلات برطرف شد حال با اجازه شما دوستان این سری نوشته های من و آذرهایم را با ترانه ایی از آذرمحبی (رامش) به پایان میبرم و ادامه آنها را اگر عمری باقی بود به آذر های دیگری میسپارم .

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

قسمت سوم . . .


در شروع من و آذر‌هایم نوشته بودم که راجع به ۱۶ و ۲۱ آذر نخواهم نوشت که باید بگویم مجبورم خلف وعده کنم البته این به آن معنا نیست که می‌خواهم به بررسی‌ و نقد این دو روز تاریخی‌ میهنمان بپردازم بلکه تنها رابطه آن‌ها را با خودم و خاطره هایی که ازشان دارم را مینویسم.در اولین سالهای دهه پنجاه که دبیرستا نی بودم ؛آنموقع‌ها هم برای رفع کمبود دبیر و هم برای کمک به دانشجویان وزرت آموزش و پرورش تعدادی از آنها را به کار میگرفت و راهی‌ دبیرستا نها میکرد.در مدارس به این دانشجویان درس آسان را به خاطر عدم تجربه و کمی‌ وقت میدادند.سال دوم دبیرستان بودم که سه تا از آنها نصیب کلاس ما شده بود هر سه باهم تفاوتهای فراوانی‌ داشتند اما روی هم رفته همگی‌ خوب بودند.یکی‌ از آنها به خاطر تیپ ظاهر یش که پوشیدن شلوار جین رنگ و رو رفته با اورکت و ریش . . .که مد ان روزگا ران بود و دیگر نحوه تدریسش که نيمي به درس و نيمي به جوک گویی توسط او و همکلاسیها اختصاص داشت و دست و دلبازیش در نمره دادن همگی‌ عاملی بودند که او نسبت به بقیه در بین بچه‌ها از محبوبیت زیادی بر خوردار شود بطوری که تقریبا سر کلاس او غایبی نداشتیم.
دبیر دانشجوی دیگر ما آقای ر بود که هم شکل ظاهر یش و هم رفتارش با دبیر یادشده تفاوت فاحشی داشت شيوه درس دادنش بسیار خشک بود؛ او که درس مدنی را بعهده داشت یادم نمیرود روزی که انواع حکومتها را و انصافا با مایه گذاشتن از اطلاعات شخصی‌ خودش خوب هم درس میداد اما به حكومت سوسیالیستی اشاره ایی نکرد یا اینکه مختصر گفت من و چند تا از بچه‌ها خواستيم بیشتر توضیح دهد با تندی سر جایمان نشاند و گفت نیزی به توضیح بیشتر نیست خودمان بعدها بیشتر یاد خواهیم گرفت..
.دبیر سوم عطا الله ص بچه یزد بودم او نه‌ مانند اولی هیپی و نه‌ مانند دومی‌ خشک بود ساده و بی‌ آلایش و بی‌ ریا و بی‌ پرده تا آنجا که میتوانست به پرسشها ی ما حتئ خارج از درس جواب میداد سخت گیر نبود که هیچ بسیار مهربان بود، طوری که من او را خانم بهبهانی‌ ( در قسمت اول این نوشت راجع به او نوشتم)در هیبت مردانه میدیدم. هر چه ماه‌ها در آن سال تحصیلی میگذشتند رابطه من به او نزدیکتر و نزدیکتر میشد ، بگونه ایی که در آخر سال او بیشتر برادر بزرگ برایم بود تا معلم که متاسفانه آن سال به آخر رسید و قرار داد آنها هم تمام شد .
سال تحصیلی‌ جدید شروع شد دبیر دانشجوی تازه ایی داشتیم اما هیچکدام از قبلی‌‌ها نبودند جای خالی‌ همه آنها بطور محسوسی احساس میشد بویژه دوست من عطا. در همان یام در اوایل آذر ماه بود که مادرم خبر داد عطا تلفن کرده و قرار گذشته مرا باخود به دنشگاهش ببرد با شنیدن این خبر از خوشحالی‌ داشتم پر درمی آوردم ؛دیدن او و دانشگاه که قولش را پارسال داده بود برای رسیدن روز موعود لحظه شماری می‌کردم. تا اینکه آن روز رسید قرار ما سر پل امیر بهادر جلوی اقبال آشتیانی که به اقبال گدا نامیده میشد بود . قبل از رسیدن من به آنجا عطا آنجا انتظار مرا می‌کشید ؛وقتی‌ با او ربرو شدم از فرط شادی زبانم بند آماده بود و شاید پیش خود شرمنده بودم که راجع به او بد قضاوت کرده بودم که بد قولی‌ نموده. . .بالاخره با هر جان کندنی بود با او سلام و احوال پرسی کرده و با او حرف زنان بسمت ایستگاه اتوبوس راه افتادیم.او از سفرش به یزد و دیدن خانواده اش میگفت و گاهی‌ سراغ همکلاسیها را میگرفت تا اینکه به دانشگاه او رسیدیم.عطا در دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)درس میخواند باهم از دروازه وارد شدیم و از جلوی ماموری گذشتیم ؛ حالا من در خیابانهای آنجا راه نمیرفتم بلکه پرواز می‌کردم احساس بی‌ وزنی می‌کردم دیگر گهی حرفهای عطا رنمیشنیدم یا متوجه نمیشدم شده بودم مانند آلیس در سرزمین عجایب به همه چیز و همه کس با دقت خاصی‌ نگاه می‌کردم و هر چه در آن فضا وجود داشت از آسفالت خیابانها ت گنجشک‌ها ثله دنبال دانه بودند و درختان و . . . که هر آنچه آنجا میدیدم با آنچه که در بیرون دیده بودم فرق داشتند.با صدای عطا جلو ی ساختمانی به خود آمدم که با هم وارد آنجا شدیم که ناهار خوری بود.تعداد زیادی دانشجو آنجا بودند؛ که چند تا چند تا دور میزها نشسته بودند و تعدادی هم در سر صف غذا بودند که من و عطا هم پشت سر آنها قرار گرفتیم. ناهار آنروز اسلامبولی پلو بود که اگر خوشمزه‌ترین غذای زندگیم نباشد اما خوشمزه‌ترین اسلامبولی زندگیم می‌باشد که تا به امروز خورده‌ام .سر میز هم حواس من به دور و بر بود و باز همه چیز را زیر نظر گرفته بدموا مرتب سر و گردن خودرا اینطرف و آنطرف میچرخندم که گوش‌هایم را نیز تیز کرده بودم. بعد از خوردن غذا از سالن بیرون آمدیم و با گذاشتن از خیابانی به درب دیگر دانشگاه رسیدیم که وارد خیابانی فرعی شدیم و از رودخانه خشکی گذشته به ساختمانی که خوابگاه بود رسیدیم. وقتی وارد اتاق عطا شدیم دو سه نفر آنجا بودند که عطا مرا به آنها معرفی‌ کرد یکی‌ از آنها که هم اتاقی‌ او بود برای ما چایی آورد . عطا برایم توضیح داد که نوشته هایی که در طول آن چند ساعت در در دیوار دیدم که رویشان خط کشی‌ شده بود یا شکستگی پنجره هم برای اعتراض و هم اینکه بچه‌ها خودرا برای ۱۶ آذر در هفته دیگر آماده میکنندوا مختصری از تاریخچه آن را تعریف کرد.صحبت ما کشید به دبیرستان ما و عطا برای دوستانش از آنجا گفت و وسطه حرفهایش رو به من کرد گفت آقای ر را به خاطر میاورم گفتم اره و برخورد او را که قبلا نوشتم را .. . که عطا حرفم را باخنده برید و گفت او مجبور بو ده احتیاط کند چون وی از اعضای مرکزی کنفدراسیو ن می‌باشد .متاسفانه وقت چون برق گذشت و من باید بر می‌گشتم با عطا راهی‌ شدیم از ایزنهاور گذشته خیابان جنب کارخانه پپسی را گرفته به میدان جیحون رسیدیم و با اتوبوس روانه امیریه شدیم او مرا تا درب خانه همراهی کرد که مرا تحویل خانواده‌ام بدهد.بعد از انروز فراموش نشدنی‌ در آستانه ۱۶ آذر تنها یکبار تلفونی باهم حرف زدیم و دیگر ارتباط ما قطع شد و از او خبری نشد خوب در آن زمانها ارتباطات به سهولت امروز نبود و تماس ما تنها به همت عطا بستگی داشت که آدرس و تلفن مرا میدانست. از آن تاریخ تا به امروز هنوز هم که هنوز اگر کسی‌ هم شهرت او باشد از آن شخص میپرسم یزدیست و اگر کسی‌ را ببینم از اهالی یزد می‌باشد با عنوان کردن نام خانوادگی عطا میپرسم آیا آنها را میشناسد به امید اینکه او را بیابم.
ادامه دارد . . .
پینوشت:
با درود به شما یاران باید اذعان بدارم که متاسفانه مشکل اینتر نت من حل نشده و این نوشته هم با یاری مترجم نوشته شده که از همین جا اشتباهات را امیدوارم نادیده بگیرید همین طور بی‌ پاسخ گذاشتن پیام‌های پر مهرتان را .

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

ادامه . . .



من و آذر هایم (۲)
در ادامه همانطورکه نوشتم آذر امسال برای من آذری دگر است؛ که با تمام اندوه‌هایش همچنان برایم زیباست تا زمانی‌ هم که باشم همینطور هم خواهد بود.اگر قرار باشد یکی‌ از بیشمار خاطرات آذر‌هایم را انتخاب کنم همینی که مینویسم خواهد بود.
آذر ۴۰ بود و ما چهلم پدر را پشت سر گذاشته بودیم؛و الان دو ماهی‌ بود که پیش مادر بزرگ بودم؛ با آنکه هنوز زبان مشترکی نداشتیم یعنی‌ من ترکی‌ نیاموخته بودم ؛ ولی‌ زندگی ما روال عادی خود را یافته بود. (در اینجاست که همواره آرزو می‌کنم که ایکاش وسایلی که امروزه وجود دارند در آن زمان بودند و لحظه‌های من و مادربزرگ را بویژه در آن دوران که اشاره کردم زبان مشترکی نداشتیم را ضبط میکرد تا من حل میتونستم ببینم که روز‌های ما چگونه میگذاشتند و ما منظور خود را چگونه به دیگری بیان میکردیم.)
البته اینرا باید بگویم خوشبختانه ما در آنزمان با یکی‌ از بستگان مادر بزرگ در یک آپارتمان زندگی‌ میکردیم که متاسفانه بچه‌ها مانند من پدرشان را از دست داده بودند؛سه خواهر و چهار برادر بمدرشن زندگی‌ میکردند که یکی‌ از خواهر ه قبل از آمدن من ازدواج کرده بود که دو خواهر دیگر همه رقم بمن میرسیدن و مهربانی میکردند که فکر می‌کنم که نقش مترجم هم برای من و ما بعضی‌ میکردند که در آغاز مادر بزرگ مشکلی‌ نداشت.
در همان ایام بود که صبح با صدای مادربزرگ بیدارشدم; چشمانم را که باز کردم دیدم در جای دختر بزرگه و در کنار او هستم؛ هاج و واج مانده بودم نمیدانستم چه اتفاقی افتاده من دیشب در اتاق خودمان پیش مادر بزرگ خوابیده بودم ولی‌ حالا این جایم که بعدها فهمیدم که علّت آن وضع حمل مادر در آن شب بوده که نا پدری دنبال مادر بزرگ آماده ; او مرا در خواب نزد دختر همسایه برده همینطور دانستم که ۱۵ آذر بوده است .بعد از ظهر همراه مادر بزرگ به دیدن خاله جان رفتیم قبلا نوشته بودم بنا بر مصلحت اوایل مادر را خاله معرفی کرده بودند . . . وقتی‌ آنجا رسیدیم تلویزیون روشن بود من نزدیک آن نشستم ، همانطور که از قربون صدقه‌های مادر از دور لذت میبردم از طرفی‌ هم غرق تماشای تلویزیون بودم که هنوز هم یادمه فیلمی در باره قبایل آفریقایی پخش میشد؛ مسخ تماشا بودم نوزاد که من خبری از تولدش نداشتم ونگی زد که من به صدای آن از جا پریدم؛ که این هم موجب خنده مادر و مادر بزرگ شد و هم اینکه دو تایی‌ به تکاپو افتادند تا بغضی که از ترس سراغ من آماده بود را دور کنند.برای همین در سوگش که در آغاز سال امسال بود اینرا نوشتم:(خواهر نازم عزیز دلم روزی که به دنیا آمدی همانروزی که من از صدای ونگت ترسیدم آذر بود و خزان که تو شکفتی چون گلی در بامداد فروردین و امروز صبح که خورشید آمد و تورا برد سحر گاه بهاران بود که تو چنین زود و نابهنگام پژمردی و حال فروردین آذری شد که بر دل و جان ما افتاد .) باری از آن تاریخ ما هر ساله آن روز را که بقول زنده یاد مادر بزرگ حاجی لک لک‌ها آن نی‌نی را آورده بودند; در آن سالهای شاد بهانه ا یی قرار داده و جشن میگرفتیم و هر وقت لک لکی میدیدیم ازسپاس دستی‌ تکان میدادیم و منتظر میماندیم که بشنویم که اینبار برای چه کسی‌ و به کدامین خانه ا یی نوزادی آورده است و حال باز لک لکی میبینم نگاه می‌کنم ببینم آیا خواهر را پس آورده است.
پایان قسمت دوم
ادامه دارد . . .

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

من و آذر هایم . . .

در آستانه آذری دیگر هستیم ماهی‌ تاریخی‌ و با گفتنیهای بسیار؛اما من تصمیم ندارم راجع به ۱۶ آذر بنویسم که می‌دانم خیلی‌ از دوستان بلاگر هر کدام به اندازه توانشان از آن عزیزان زنده یاد خواهند نوشت؛همینطور راجع به ۲۱ آذر که در رژیم گذشته به روزه نجات آذربایجان نامیده میشد چرا که می‌دانم همزبانهای ملی‌ و با غیرت که این یگانه گربه زیبای ایرانی‌ را با سرش همواره خواسته و میخواهند و از پیداییش تا به امروز برای حفظش از جان و مال خود مایه گذشته اند ؛امسال هم خود جواب آنها یی را که فیلشان یاد هندوستان کرده و خوابهای پریشان میبینند را خواهند داد.من در این نوشته از آذر‌های خود خواهم نوشت و از حسرت‌های یک ربع قرن دوری که آیا باز درختان عریان کوچه‌ها و خیبانهی امیریه،منیریه و شاهپور را در آذر ماهی‌ خواهم دید؟آیا باز صدای کلاغ‌هایی‌ که غروب‌ها از مدرسه بر میگردند را خواهم شنید؟آذر امسال برایم آذری دگر است با حال و هوائی دیگر که از همین الان بقول اهل ادب آذری گشته و به جانم افتاده است.در نوشته‌های قبلی‌ از علاقه‌ام به پاییز نوشتم و از اینکه در اولین ماه این فصل جادویی بود که زندگیم ورقه تازه آیی خورد که همان پیوستن به مادر بزرگ بود . . .ولی‌ با تمامی‌ اینها ماه سوم خزان را خیلی‌ بیشتر از دو ماه دیگرش دوست دارم; با آنکه امسال باید از آن بدم بیاید بر عکس بیشتر از هر سالی‌ دوستش دارم. شاید یکی‌ از دلایلش نام زیبایش می‌باشد که برایم یاداور آدمهایی و مکانهایی که با آن هم نام میباشند می‌باشد.
اگر از آدمها بخواهم بگویم میتونم از خانم معلم کلاس چهارم که نام کوچکش آذرمیدخت بود یاد کنم او آنقدر جوان بود که نمیتوانم بگویم چون مادری مهربان اما مانند خواهری دلسوز و پر مهر بود ؛که بی‌ دریغ و چشمداشتی به بچه‌های کلاسش بویژه من مهر میورزید . او اولین کسی‌ در آن زندگی‌ کوتاه من بود که این کار را نه‌ بخاطر وابستگیهای قومی و ‌‌خویشی و یا از روی وظیفه و . . . انجام میداد،آن زمان نام اش را دوست داشتم که پسوندی همچون زنان سلحشور ایران زمین در داستانهای شاهنامه, مندرج در کتاب‌های فارسی‌ مدرسه و یا تاریخ داشت و بعدها و امروز دوستش دارم که با این ماه پاییزی هم نام است چرا که هر ساله لا اقل شنیدن نام آذر ماه موجب میگردد او را بخاطر بیاورم و یاد خوبیهای این فرشته زمینی‌ بیفتم همانگونه که تا به امروز فراموشش نکرده‌ام تا هستم نیز فراموشش نکنم.
اگر از اماکنی که هم اسم میباشند چه جایی‌ بهتر از سرزمین مادر و پدرم آذربایجان که سبد سبد خاطره دارم که در نوشته‌هایم تا بحال به چند تایی‌ اشاره کرده‌ام که در آینده نیز خواهم نمود امروز از جای دیگری می‌خواهم بگویم از باشگاه آذر در خیابان شاهپور کمی‌ بالاتر از مختاری جنبه سینما اورانوس که با آنکه دهه‌ها دورم اما هنوز درب آهنی بزرگ آبی رنگش و تابلوی آنرا که رشته‌های ورزشی که آنجا آموزش داده میشد را بیاد میاورم و صاحب آنجا را که نام باشگاه بر گرفته شده ازنام خانوادگی او بود آقای آذری که بجز آشنایی و دوستی‌ خانودگی قرابت زبانی داشتیم او هم مثل ما ترک بود من به او برای این احترام می‌گذاشتم و میگذارم که با آنکه میتوانست از مکان باشگاه برای کاری نان و آب دار به‌قول عوام سود برد ترجیح داده بود باشگاه را بنا کند که بچه‌های محل را از نوجوان و جوان به ورزش بکشاند.

پایان قسمت اول
دوستان عزیز باز ناچارا باید تکرار کنم که متاسفانه در حال حاضر بخاطر نداشتن اینترنت از دادن جواب کامنتهای پر مهرتان معذورم و دیگر اینکه این مطلب را با مترجم نوشتم که غلط‌های املایی و انشایی میدانم خواهید بخشید.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

خاطره سارا . . .

مقدمه :
1- با سلامی‌ به شما یاران امیریه می‌دانم که همگی‌ متوجه غیبت من شده اید که باید بگویم متاسفانه بجز سه دلیلی‌ که در نوشته قبلی‌ خود گفته بودم و قول داده بودم که با عزمی راسخ تر امیریه و محله ما را برپا نگاه خواهم داشت و به راهی‌ که آغاز کرده‌ام ادامه خواهم داد علت چهارمی از راه رسید و باعث گشت فاصله‌ای بیفتد که آنهم تغییر سرویس دهنده اینترنتی می‌باشد که از معضلات جامعه سرمایه‌ داری می‌باشد که راحت به دامت میاندازند وقتی‌ بخواهی جدا شوی با هر دستاویزی میخواهند نگاهت بدارند که این حکایت امروز من است که باید برای کارهای اداری و . . . مدتی‌ از داشتن اینترنت محروم باشم که فکر کنم تا دو یا سه هفته دیگر در خدمتتان باشم.در ادامه این را هم باید بگویم این محرومیت نتوانسته مانعی گردد که پیام‌های پر مهرتان را در امیریه و در محله ما مطلب‌های شمارا در وبلاگ‌هایتان نخوانم متاسفانه به خاطر دلیل بالا از دادن جواب و گذاشتن پیام معذور و شرمنده ام.
2-همانگونه که اطلاع دارید چند روز پیش آلمان ۲۰ سال فرو ریختن دیوار برلین را جشن گرفتک هنوز هم در رسانه‌های عمومی ادامه دارد . این روز و روزی مربوط دیگر بهانه‌ای میگردد شهروندان آلمان به ویژه ساکنین آلمان شرقی‌ نگفتهی سالهایشان ؛خاطرات تلخ و شیرین خودرا بگویند که متاسفانه بیشتر تلخند تا شیرین؛ از آنجا که درد و رنج‌های آنها تشابهات فراوانی به غمهای این سالها و روز‌های ما دارند باعث میشد که با کنجکاوی دنبال کنم و از تجربیاتشان درسی‌ بگیرم که خاطر ه انتخابی من مربوط به دختر ۷ ساله‌ای بنام سارا هربیش Sarah Hubrich
,می‌باشد که خالی‌ از لطف نیست.به امید به اینکه باشد روزی که دخترن کوچک میهن من هم همچون این دخترک مزه آزادی و رها‌ای را بچشند و آنها روزی و روزگاری دیده‌ها ، خاطرات خود را به جهانیان بازگو کنند.

هفت ساله بودم که دیوار فرو ریخت اما من انزمان معنای آنرا نمیدانستم. تجربه من برمیگردد به آوریل سال ۹۰ که با و الدینم قصد دیدار عمو و عمه‌ام رادار غرب داشتیم آنها در برلین غربی زندگی‌ میکردند.سفر ما مصادف بود با به صلیب کشیده شدن مسیح من دوست وفا در و همراه همیشگی‌ خود فریتزFritz, میمون پولیشی با خود داشتم که به مرز دو آلمان در پست دام پلاتزPotsdamer Platz رسیدیم اممر مرزی پاسپورت‌های مرا گرفت بعد از کنترل آنها به ما پس داد وقتی‌ نگاهش به فریتز روی زانوی من افتاد پاسپرت او را خواست ؛پدرم گفت همراهمان نیست مامور مرزی با بزرگواری اجازه ادامه راه را داد.شب در خانه عمویم پدرم با او مشقو لیتی پیدا کردند؛ آنها با نگاهی‌ به برگه شناسایی من روی مقوایی برای میمون من پاسپورتی درست کردند و با دوربین پولا رید عکسی‌ از او گرفته به آن چسبندند و محله صدور را باغ وحش شهر بخوم نوشتند. فردای آن روز ما موقع بازگشت دوباره در مرز توقف کردیم که اینبار مامور مرزی خانمی‌ بود که پشی مرا خواست پدرم پاسپورت فریتز را هم داد و به خانم مامور گفت دیروز همکرتن خواست همراه نداشتیم ، او پاس‌های مرا گرفت و رفت . با رفتن او پدر و مادرم دچار اضطراب و وحشت شدند که شاید مورد مواخذه قرار گیرند برای جعل مدرک دولتی و یا برای به تمسخر گرفتن آلمان شرقی‌ ؛ من از پشت شیشه خانم مامور را با چشمانم تعقیب می‌کردم ؛ دیدم او پشی ما را به دو همکار خود نشان داد و آنها لحظه‌ای بعد هر سه شروع به خندیدن نمودند طوری که داشتند ریس ه میرفتند.مدارک مارا دادند و من دیدم تمیزترین و زیباترین مهر مرزی المانشرقی را به رنگ سبز و بنفش را به پاسپورت فریتز زده بودند.

پی‌ نوشت:
دوستان عزیز نمی‌‌خواستم دست خالی‌ باشم این مطلب را نوشتم. از آنجا یی که در اینترنت کافی‌ یا بقول شماها کافی‌ شاپ فارسی‌ نویس نیست باید با مترجم نوشت اگر اشکال املایی یا انشا یی در این نوشته اگر هست پوزش می‌طلبم
.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

به آفتاب سلامی . . .


به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

فروغ فرخزاد

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

لیلا . . .

اول بیماری سپس فیلتر و یک مسافرت کوتاه جملگی دلیلی شدند که این چند روز را بروز نباشم .حال بر گشته ام با توانی بیشتر و عزمی مصمم تر که علت آنهم پیامهای پر مهر شما یاران امیریه میباشد که از یکایک شما عزیزان صمیمانه سپاسگذارم و در مورد پرسش برخی از شما که چرا امیریه فیلتر شد , خود هم نمیدانم و راستش را بخواهید باید بگویم هرگز فکر نمیکردم کسانی که فتح جهانی را در افکارشان میگذرانند و به دنیایی شاخ و شانه میکشند از یاد آوری خاطرات و برخی نوستالژیها توسط شهروندی دور از یار و دیار در وبلاگی تنها با ده ها مراجعه کننده هم هراسی داشته باشند . در ادامه دوستانی مژده داده اند که به طرقی از سد فیلترمیگذرند و وبلاگ را میتوانند باز کنند از این دوستان خواهشی دارم که این راه ها را برای دیگر دوستان بنویسند تا آنها هم بجای محله ما به خود امیریه مراجعه نمایند . بعد از مقدمه بالا داستان لیلا را چند روز در روزنامه دیدم که همان روز میخواستم این زندگی مسالمت آمیز را ترجمه کنم اینجا بنویسم که متاسفانه بنا بدلایل بالا به تاخیر افتاد.

Im Kaisergarten in der Stadt Oberhausen gibt es eine ganz ungewöhnliche Wohngemeinschaft. Alle leben friedlich zusammen ادامه اصل مطلب . . .


ترجمه : یک زندگی غیر قابل باور در پارک شاهنشاهی شهر اوبرهاوزن (آلمان) در این خانه همه باهم در صلح زندگی میکنند.

در این پارک حیوانات بسیاری زندگی میکنند و باغ وحش کوچکی نیز در آنجا قرار دارد که قفس مرغ و خروس و کبوتری در آن قرار دارد که بتازگی گربه ایی هم به لانه آنها اسباب کشی کرده و به جمعشان پیوسته است . این گربه کوچک که در کنار دوستان پر دار خود از زندگی لذت میبرد . خانم مارتینا یکی از پرستاران و مراغبین پارک میگوید حدود هشت هفته پیش گربه کوچک رادر پارک پیدا کردم که مارا همه جا تعقیب میکرد او بسیار لاغر و بیماربود و بنظر میرسید یا خانه خودرا گم کرده و یا کسی اورا در اینجا رها کرده است . مارتينا سرپرستى گربه را ميپذيرد و نام ليلا را برايش انتخاب ميكند و از آن زمان ليلا با مرغ و خروس و كبوتر همخانه ميگردد . مارتينا به خبر نگار روز نامه توضيح ميدهد ليلا با كبوتر همخانه اش كاري كه ندارد بلكه مراقبت هم ميكند البته بنا بر غريضه جوجه اردكها و مرغابيها را دنبال ميكند كه آنها هم به داخل آب فرار ميكنند و ميافزايد گاهي راته ها ( موشها ي بزرگ) وارد قفس شده جوجه كبوتر ها را ميدزدند كه حال بابودن ليلا خطر آنها برطرف خواهد شد