۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

روضه رضوان . . .

پدرم روضه رضوان،به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به ساندیسی نفروشم ...




برای اطلاع یاران امیریه طبق گفته دوستان گویی از امیریه رفع فیلتر شده و شما میتوانید به وبلاگ اصلی و آرشیوش دسترسی داشته باشید اما برای اطمینان خاطر همچنان مطالب امیریه در محله ما . . . نیزدرج خواهد شد!!!
این ساندیس خور را هم در اینجا ببینید .

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

پیروزی . . .

عکس بر گزیده سال 2009 که بانویی از بانوان سلحشور میهن را بر پشت بام نشان میدهد که بتنهایی شعارمیدهد .این عکس امروز در تمام روزنامه ها و رسانه های صوتی و تصویری و دنیای مجازی درآلمان و بیشتر کشورهای جهان با حکایت پشت سرش خبر روز بود . اینجاست که میتوان گفت کی گفته یکدست صدا نداره . اگر این پیروزی سبز نیست پس چیست ؟
وب سایت عکاس تصویر بالا با عکسهای بیشتری از بعد از انتخابات
در اینجا . . .

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

دوباره بهمن . . .

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

حافظ

22 بهمن دیگری در راه است و بسان رسم هرساله همه چه آنهایی که مانند من وهم نسلهایم که شاهدش بودیم و چه آنها نبودند و تمام اطلاعاتشان از اینجا و آنجاست و باز چه آنهایی که خرسندند و چه آنهایی که ناراضی و و و . . . بهانه ایست عقده گشایی کنند و گریزی بزنند و آنچه دیده اند و شنیده اند و آنچه نصیبشان شده و یا از دست داده اند را به اطلاع دیگران برسانند. همانگونه که گفتم من شاهدی از میلیونها شهودی میباشم و اغراق و غلو نیست که بگویم شاید از جمله کسانی که بنوعی به انفلاب نزدیکتر و از آغاز همراهش بودم, که این برمیگردد به همزمانی آن با خدمت سربازی من در شهربانی (کلانتری) درست چهلمین روز اضافه خدمتم مصادف شد با 21 بهمن که کلانتری ما به آتش کشیده شد که با رگبار اسلحه های انقلابیون کم مانده بود که آنشب بجای اینکه پایان خدمتم گردد پایان حیاتم شود . از آنسال آنروز را تولد دوباره خود میدانم که پارسال در مطلبی تحت عنوان 22 بهمن یا تولد دیگر من در امیریه حکایت آنشب را بتفصیل شرح داده ام که اگر مایل باشید میتوانید در اینجا بخوانید . باری اوایل در میهن و حال ربع قرنی در هجرت و دوری از یار و دیار و. . . این روز تولد دوباره را بجای جشن و پایکوبی هر سال بیشتر از سال پیش به ماتم دوری از خانه پدری و آرزوهای از دست رفته میشینم .

پینوشت:

برای اطلاع دوست گرامی رهگذر(دریاچه ی سکوت ) خبر داده اند که برای دسترسی به امیریه و آرشیو آن میتوانید از اینجا فیلتر شکنهای جدید را دریافت کنید : http://mili100.blogsky.com

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

کاسه داغتر از آش . . .

هنوز نه بداره نه به باره بلاگفا کاسه داغ تر از آش شده و به پیشواز رفته . . .

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

یکبار دیگر Love,Peace . . .

توضیح:
تقریبا نزدیک دو هفته دیگر وبلاگ امیریه دوسال خودرا پشت سر میگذارد که حتما در روز تولدش مطلبی خواهم نوشت . متاسفانه امیریه در طول زندگی کوتاهش در نیمه راه مانند خیلی وبلاگهای دیگر آفت زد یا آفتش زدند که دوستان را از رویتش و صاحب این قلم را ازمهر یاران محروم نمایند خب تنها کاری که میشد همچون کشتی گیران بدل زد که منهم زدم و محله ما را راه انداختم اما مشکلی که هست آرشیو امیریه میباشد که نمیتوان کپی آنرا اینجا منتقل نمود و این برای نوشتن برخی مطالب که پس زمینه ایی در آرشیو دارند وکه برای آشنایی خواننده مجبورم در لابلای نوشته لینکش را بگذارم تا بتوان رجوعی داشته باشند حال این خود مانعی برای نوشتن بعضی از خاطرات شده استو از طرفی برخی از دوستان بعد از پیدایش محله ما به جمع یاران امیریه پیوسته اند این عزیزان به هر دلیلی چه آشنایی با نویسنده و یا خط و مشی وبلاگ و . . . نمیتوانند به گذشته وبلاگ دست رسی داشته باشند باز مجبور شدم بدلی بزنم هم بتوانم آنچه را که میخواهم در آینده براحتی بنویسم. برای همین تصمیم گرفتم فعلا گاهی یکی از مطلبهای آرشیو را انتخاب کرده در محله ما قرار بدهم که اینبار بنا بر لطف و عنایتی که برخی از دوستان به رابطه من و مادربزرگم داشته اند و دارند واین نوشته ها باعث میشود آنها یاد مادر بزرگهای دوستداشتنیشان بیفتند امروز باهدف در این دوران وانفسای دلگیر و گاهی نفس گیر مطلبی را از ارشیو برون آورده و در اینجا قرار دادم که بجز آشنایی بیشتر وسیله و دلیلی برای لبخندی وبرای لحظاتی گریزی از حرمانها و . . . گردد.



Love,Peace ,مادربزرگ . . .

در روز گار خوش گذشته که این واژه تکیه کلامی برای من شده که میبینم در ادایش تنها هم نیستم همین آلمانی های هموطن, نیز به آن دوران دهه طلایی هفتاد ( Goldene 70er Jahre )میگویند که به عصر قدرت گل (Flower Power ) نیز مشهور میباشد. طوری که از کاغذدیواری خانه ها تا روی ماشینها تا لباسها و .. مملو از گل بود و به همراه آن دو وازه پیس(Peace )و لاو (Love)هم که لازمه این حرکت بود نباید نقصان میداشت بویژه پیس , گردنبندش هم رایج بود.
در مورد دهه هفتاد گفتنی و خاطرات فراوانی دارم که در مطالب بعدی راجع به آنها خواهم نوشت اما آنچه که امروزمیخواهم اشاره کنم دو خاطره از آن زمانهاست.
روزی درست یادم نیست سر موضو عی با مادر بزرگ جر و یحث میکردیم و نمیدانم چی میخواستم زیر بار نمیرفت و تا جایی که احساس کردم داره از کوره در میره و برای فشار خونش هم خوب نیست, خواستم به قضیه پایان بدهم و مثلا در افکار خویش که کاری کنم بخندد در اوج احساسات و عصیانش دو انگشت پیروزی را چون تیرو کمانی گشوده گفتم خانم پیس , ادای این واژه با آن ژست من اوضاع را که آرام نکرد بلکه آشفته تر از پیش هم کرد .ما یعنی جمع خانواده اورا خانم صدایش میکردیم با آنکه سالیان درازی تهران بود زبان ترکی خودش را حفظ کرده بود و آنرا بمن هم آموخته بود و زبان مشترکمان بود چرا برافروخته شد, پیس به ترکی بعنی بد و حال خانم پیس من برای او خانم بد معنا داده بود که بنده خدا با صدای بغض آلودی آفرین صد آفرین اینهم دستت درد نکنه تو برای زحمات من . دست وپای خودم را گم کرده بودم مثل سگ پشیمان, هر کاری میکردم آرامش کنم و منظورم را بیان کنم فایده ایی نداشت. بعداز ظهر رفته بود داستان را برای مادرم بازگو کرده بود و بیچاره مادر که زحمات من سر پیری گردن مادرش افتاده بود وقتی چنین موضوعاتی پیش میامد سیه بختی و مظلو میتش بیش از پیش جلوه گر میشد.او چنین مواقعی احساساتش را کنترل میکردو سعی میکرد طوری به قضایا پایان دهد, از طرفی مادرش و از سویی من فرزند دلبندش دلگیر نشویم. او انروز با عذر خواهی از طرف من اوضاع را به حالت اولیه باز گردانده بود و من که طبق عادت هر روزه سری به مادر میزدم پیشش که رفتم از طرز جواب سلامش فهمیدم مادر بزرگ پیش او بوده خلاصه بعد از سرزنشهای محتاطانه که دل من نشکند وگوشزد , فداکاری خانم برای هر دوی ما و اینکه الگویی برای این دوخواهر باید باشم و . . نوبت بمن رسید که منهم باسرزنشی خفیف تر که شما که تلویزیون دارید و خانه پر از مجله وروزنامه است و تمام کشور در تب پیس میسوزه چرا؟ هدفم را از این عمل ناشایسته بیان کردم و ومادر که به منظور من پی برد ناراحت از شماتت هایش با لاو مادرانه مرا در آغوشش گرفت و بعد خنده و قهقهه ما از این سو تفاهم که با آمدن مادربزرگ و دیدن پیس مابین ما, مادر برای جلو گبری از سو تفاهم بعدی با عجله ماجرا را شرح داد که اینبار آغوش دوم جایگاهم شد و سو استفاده شتابان من از این صلح که خانم برایم گردن بند پیس میخری و طفره رفتن او که میگفت نه , اگر بخواهی ازآقا ابوالحسن زرگر یک الله میخرم و من هم میگفتم الله پیس نیست و مادر بشوخی , چطوره یک لاو هم من برات بخرم که با چشمکی گفتم نه اونو خودم پیدا خواهم کرد.

مادر بزرگ برای کنترل آب مروارید چشمانش هر دوماهی چشم پزشک میرفت و برای مترجمی یکی باید همراهش میرفت بچه های دیگه که همراهش میشدند احساس خجالت میکرد مزاحمشان شده اما من اگر وقت داشتم و با او میرفتم کیف میکرد. من بجای اینکه نوه اش باشم پسرش بودم چیزی که خودش همیشه میگف. چند هفته ای بعد از همین ماجرای بالا بود وقت دکترش بود وبا او همراه شدم از عادات ویژه ایی که داشت باید تمام هزینه رفت و آمد و تنقلات در راه را خودش پرداخت میکرد حتی منهم اگر با او میرفتم هنوز در تاکسی چابچا نشده و در حال تکرار مسیر به راننده تاکسی سه راه شاه , میدیدی با سماجت اسکناسی را یواشکی کف دستت میگذارد که موقع پیاده شدن کرایه را بدهی یا نزدیک مطب که حق ویزیت را بپردازی آنروز شانسی کارها زود تمام شد و رو به او گفتم یک خواهشی دارم با هم بریم بستنی بخوریم از خدا خواسته که زحمت همراهی مرا جبران کرده باشد آره چرا که نه گفتم یه شرط داره میهمان من باشی از او اصرار جیب با جیب فرقی نداره بالاخره با قسم و آیه پذیرفت و باهم از آشیخ هادی مطب دکتر آنجا واقع شده بود راه افتادیم وارد خیابان فرانسه شدیم و یه حایی بود بین کافه تریا و ته دانسینگ فکر کنم اسمش آراکید روزها میشد قهوه و بستنی و غیره خورد مادر بزرگ را با چادر کرپ ناز مشکیش بردم آنجا میزی انتخاب کرده نشستیم وگارسن که میشناختم با کارت منو سر میز آمد و بشوخی حسین دوست دخترته گفتم آره تا جونت دراد . اطمینان داشتم مادر بزرگ دوست هم نداشته باشد همچون اسمش آنقدر خانم هست صدایش در نیاید و تحمل کند ,تنها نور کم آنجا و موزیک ملایم خارجی چیزهای مطلوبی برای او نیود , با کنجکاوی دور و بر را نگاه میکرد دختران وپسرانی که دو تا دوتا تنگاتنگ نشسته بودند و پرسش او که چرا روبروی هم نیستند و جواب من خانم این لاوه و پاسخ او که نامزدها قدیمها شرم و حیایی داشتند از تصور او که اینها را نامزد تلقی کرده بود خندیدم و چیزی نگبتم .بستنی را خوردیم و مدت طولانی نشستیم و گپ زدیم و در راه که برمی گشتیم از اینکه خوش گذشته میگفت و من احساس سبکی میکردم و یک غرور خاصی
و هنوز که هنوزه هر بار با بیاد آوردنش یک مسرت خاطری در خود احساس میکنم و بیش از پیش دلتنگش که بودنم و تمامی دارایی هایی که داشته و دارم از اوست و ایکاش بود بجای پیس روزی صد ها بار میگفتم دوستت دارم با لاو.
فردای آنروز پیرزن با آب و تاب از بستنی فروشی غجیب و غریبی که برده بودمش یرای همه تعریف میکرد واز لحظه هایی که خوش گذشته بود میگفت , مادر که منظور اورا میفهمید به شیطنت من و تجسم حظور مادرش در چنین مکانی میخندید , در مقابل نوه های دیگر و بخیلها و . . نغمه سر داده بودند که این پسره فردا پس فردا این پیرزن رو دیسکو هم خواهد برد.




پینوشت:


زمانی که این مطلب را نوشتم قبل از انتخابات بود و بدور از هر فکر و اندیشه ایی و حتی پیش بینیی که در کمتر زمانی پیس ( Peace) وطن گیر شد که امیدوارم بعد از رسیدن به آن روزی هم لاو ( Love ) بر ذره ذره خاک میهن و قلبهای آدمیانش خیمه زند .

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

قایق . . .

در نوشته هایم بارها به مناسبتهایی از پارکشهر یا بقول قدیمی ها باغ سنگلج نوشته ام .از این مربع سبز در قلب شهر آنقدر خاطره دارم که گویی هر چه هم تعریف کنم پایانی ندارد . پارکشهر در های زیادی داشت که اصلی ترینش در غربی که به خیابان شاهپور( وحدت اسلامی) و دیگری در شرقی آن که به خیابان خیام شمالی باز میشد . قسمت شاهپور بجز چند میوه فروش که از در پارک تا خیابان ورزش امتداد داشتند هیچ جذابیت خاصی نداشت و شاید همین هم دلیلی بود که تردد کمتری درآنجا باشد بر عکس قسمت خیام مملو از آدم بود و دست فروشها در پیاده رو جلوی میله های پارک تنگاتنگ هر کدام کالای خودرا به رهگذران ومشتریان ارایه میدادند. در همین یک تکه جا بقول کتابهای افسانه ایی میشد از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را تهیه کرد.داستان امروز من هم مربوط به یکی از آنهاست همانطور که گفتم سبد سبد خاطره از سانت سانت آنجا و کسبه اش و . . . دارم که به نوبت اگر عمری و فرصتی بود و مناسبتی برایتان خواهم نوشت. بارها با مادر بزرگ که از آنجا رد شده بودیم و من امردی را که قایق حلبی که با نفت حرکت میکرد را میفروخت دیده بودم .او برای نمایش کالایش طشت پر آبی در بساطش داشت که یکی دو قایق در ان روی آب پت پت کنان حرکت میکردند که با جذابیت خاصشون تمام و حواس مرا جلب خود میکردند که متاسفانه هر دفعه تقاضای من برای خرید یکی از آنها با وتوی مادر بزرگ روبرو میشد . وتوهای مادر بزرگ هرگز نتوانستند آرزوی داشتن قایق نفتی از سر من بیرون برود . چند سالی گذشته بود و من آنقدر بزرگ شده بودم که تنهایی بتوانم پارکشهر بروم چند باری برای خرید رادیوگوشی که با ناودان کار میکرد از آنجا رد شده بودم تا اینکه یکبار که به همین منظور راهم از آنجا کج شد و از خوش شانسی آن مرد آنروز بساطش پهن بود دقایقی کنار طشت ایستاده و غرق رویاهایم بودم که به صدای دورگه مرد بخود آمدم که از من میخواست اگر نمیخرم از جلوی بساطش بروم ,در این زمان در درونم غوغا وکشمکشی بود که از خیر رادیو گذشته و قایقی بخرم که نصف قیمت رادیو بود تا اینکه شیطان کار خود را کرد من دو تومانی داده یکی خریدم . قایق را گرفته با شادی غیر قابل وصفی برای اینکه زودتر به خانه برسم میانبر زده وارد خیابان بهشت و از کوچه نزدیک تیاتر 25 شهریور ( تیاتر سنگلج ) خودرا به بوذر جمهری رسانده و از آنجا وارد درخونگاه شدم از کوچه پسکوچه ها خودرا به میدان شاهپور رساندم . بالاخره به خانه رسیدم دیدم که در نبود من آب حوضی آبش را کشیده و به سر و روی آن صفایی داده که میشد از تمیزی آب تازه ته حوض را دید . همینطور که از پله ها بالا میرفتم مادر بزرگ را صدا میکردم وقتی با او مواجه شدم و قایق را نشان دادم او اول کمی سرزنشم کرد که پول زبانبسته را برای تکه حلبی دادم و بعد مهر مادر بزرگی بر او چیره شده و نفتی را که لازم داشتم با کبریتی داد ولی اصرار میکرد طشت مسی اورا آب کرده و در بالکن قایقم را روشن کنم ولی من دوست داشتم در حوض قایقم حرکت کند, خلاصه اصرارهای مادر بزرگ که آب حوض تازه عوض شده در من اثری نکرده ومن خودرا به حیاط رسانده و بچه های صاحبخانه را صدا کردم که در شادی به آب انداختن قایقم آنها هم سهیم گردند . فیتیله را روشن کرده داخل قایق گذاشتم کمی طول کشید تا شروع به پت پت کردن و حرکت کردن نمود حالا من چه حالی داشتم خدا میداند تو گویی کشتی ملکه الیزابت دارد اقیانوسها را طی میکند و من ناخدای آنم . قایق همینطور میچرخید و من نیز در دنیای فانتزیهایم با قایقم که حال کشتی بود از بندری به بندری و از دریایی به دریایی در حرکت بودم و سکانش را به چپ و راست میچرخاندم که به صدای بچه ها به خود آمدم صدای قایق قطع شده بود و چون تایتانیک به قعر حوض فرو رفته بود و پرده ایی از نفت روی حوض را اشغال کرده بود و مادر بزرگ که به دنبال من پایین آمده بود سر گرم سرزنش من بود که سطل آبی را به دستم داد و خود با لگنی نفتها را جمع میکرد و در آن میریخت و من ناخدای کشتی حال پاچه ها را بالا زده , آبحوضی بودم که آبهای آلوده را با خنده موذیانه بچه ها که هر رفت و آمد مرا بدرقه میکردند, سر کوچه در جوی آب میرختم .

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

کامنت . . .

ناشناس:

آقا الان دیدم که چند پست از حق کشی نوشتی که گفتم این خاطره را برایت بگم . دایی من که اون هم ساکن امیریه بود کمی جاهل بود و چند فقره پرونده چاقوکشی داشت متاسفانه اون زمان این کارها رواج داشت و و به بدی امروز نبود. یکروز من مثل شما توی صف نون وایستاده بودم و نانوا داشت هی نوبت من را به آدمهای دیگه میدادکه یکدفعه دیدم همین دایی جاهل من از در وارد شد. این دایی من قد بلندی داره و چهارشونه و مو فرفری هست! خلاصه من داستان رو بهش گفتم و اون هم عصبانی شه و رفت جلو بدون هیچ سوالی و جوابی دوتانون از میخ ورداشت و پولش را پرت کرد رو میز و به من گفت بیا بریم.من یکدفعه دیدم که شاطر و نانوا و صاحب مغازه با هم بطرف ما حمله ور شدند . این دایی من که فکر اینجا رو کرده بود دست در جیبش با یک صدای شتترق بلند چاقوی ضامن دارش را باز کرد و گفت خ . . . هر کسی جلو بیاد را فلان . . . خلاصه هرسه اون ها که بطرف ما حملهور شده بودند در جا خشک شدند و ما بدون مشکل از مغازه بیرون رفتیم. این را ننوشتم که بگو چاقو کشی کار درستی هست فقط خواستم یه یادی بکنم از دوره و زمونه ایی که دیگه گذشته . سپری شده. یاد امیریه و بچگیم انداختی گفتم اینرا برایت بنویسم برای دیدن اصل کامنت روی نوشته کلیک کنید.
مطلب بالا را دوستی در قسمت کامنتهای نوشته قبلیم, برایم نوشته است از آنجایی این دوست که خودرا ناشناس ثبت کرده برای من غریبه آشنایی میباشد مانند تمامی یاران امیریه ولی از آنجایی که آدرسی از او ندارم که بروم مراتب سپاس خودرا بیان کنم فکر کردم بادرج نوشته در اینجا هم از او تشکری کرده باشم و هم برای دوستانی که به امیریه و کامنتهایی که دوستان در آنجا مینویسند دسترسی ندارند و تنها مطالب امیریه را در محله ما امیریه میخوانند آنها هم بتوانند خاطره این دوست را بخوانند .
جواب کامنت :
دوست عزیز با سپاس از پیام و خاطره زیبایت همانطور که در بالا نوشتم آدرسی از شما نداشتم تا نزدت بیایم مراتب امتنان خودرا از این آشنایی و اینکه یاری تازه به جمع یاران امیریه اضافه شده بیان نمایم . دوست خوب من جاهل ها وبقول قدیمی ها داش مشدی ها در همه دوره ها بوده و هستند که تنها شکل و پوششان تغییر میکرده است البته جاهلان قدیم بقول شما به بدی امروزیها نبودند که من جمله شما را اینطور کامل میکنم آن جاهلان تنها جاهل بودند ولی جاهلان امروز جاهلان جاهلند باز با اونیفورمی و پوششهای دیگر و مشی و مرامی بدور از جاهلان سابق که سنگ صبورشان طوطیشان باشد (داش آکل) و در نهایت شاید امروزیها جاهل باشند اما مشدی هرگز . . .

شماهم اگر از امیریه و امیریه اییها خاطره ایی و عکسی قدیمی و . . . داشتید اگر مایل بودید بفرستید تا در اینجا با نام خودتان درج کنم .