خاطرات خاکستری :
دراین چند روزه گذشته بنا بر حال و هوایی که داشتم غرقه در افکار و خاطرات گذشته ام بودم و اغراق نیست که اگر بگویم هر انچه بیاد داشتم جلوی چشمان چیدم و چه سخت بود از کنار برخی از آنها گذشتن و به دیگری رسیدن و در همین مرور ها بود که به خاطراتی رسیدم که من بنا بر خاصیتی که داشتند من اسم آنها را خاطرات خاکتری گذاشتم.اینها شبیه تصویر شیی هستند که آدمی در ورودی تونلی آنرا در خروجی تونل ببیند چیزی شبیه به تصویر محو شکلی در لابلای برفکهای تلویزیون های سیاه و سفید قدیمی و اصلا شبیه شکل جسمی در فضای مه گرفته چه خوب است که شما بنویسید که برای چنین خاطراتی چه اسمی میگذارید و به چه تشبیه شان میکنید.برای مثال: این قبیل خاطرات را که متاسفانه تعدادشان هم کم میباشند را من از پدرم دارم ,که بر میگردد به زمانی که والدین جدا شدند و من و برادر پیش پدر ماندیم که او هم مجبور بود بیشتر بما بپر دازد که عمر آندوران تنها دوسال بود که مانند عمر پدر خیلی خیلی کوتاه . هنوز5 سال را نداشتم که پدر رفت وهمین چند خاطرات محو از او برایم بجا ماند که هنوزهم حفظشان کرده ام و دوستشان دارم . آنچه بیاد دارم گربه خانه ما ,حوض مسجد شاه که پدر دست و صورتم را میشست, ایستگاه قطار وترنی که در بغلش پیاده یا سوار میشدیم ( حدس میزنم قطار دودی بود ) و تکه های کوچک نان که صبح ها در شیر عسلی فرو برده و در دهانم میگذاشت و شیرین ترینش خروس قندی که هر شب موقع بازگشت از کار برای من و برادرم میخرید و میاورد و چند خاطره ریز دیگر تنها مانده هایست از پدر در ذهن من که سالها کارم این بود که در میان آنها بگردم تا شکل و شمایل پدر را بیابم که هرگز هم نیافتم ولی آنچه در این مختصر دارایی من به چشم میخورد و من میدیدم صفای خانه پدری و مهر و وفاداری پدر تا آخرین لحظه های بودنش بود. خب از این رو بود که دانش خود را از محیط جمع کردم مثلا پدر هایی را که دیده بودم و . . . با آنها در فانتزی خود پدر را ساختم ,مردی ترک زبان با قدی کوتاه و شکمی گنده و سری طاس که شانس آورد که دندان طلا برایش نگذاشتم که دلیلش جوانی او موقع مردنش که 35 سال بیشتر نداشت بود. آری من این پدر را هر روز بیشتر از روز قبل دوستش داشتم و امروز به حماقت بچه گانه خود میخندم که چرا در خانه اقوام پدری من سراغ عکسی از اورا نمیگرفتم . خلاصه چند سالی با او زندگی کردم تا اینکه عید نوروزی بود و طبق رسم هر ساله برای دیدن نامادری و دو خواهری که از وصلت پدر با او دارم ,رفته بودم نمیدانم چطور شد من به نامادری که از خانه پدری عزیز صدایش میکرد م , رو کرده گفتم عزیز آیا عکسی از بابا داری بمن بدهی او هم برق آسا گفت آره پسرم و بلند شد که برود بیاورد که آن لحظه اظطرابی وجودم را گرفت غیر قابل وصف ,او آلبومش را آورد و چندین عکس را در آورد جلویم گذاشت شوکه شده بودم. او با آنچه من ساخته بودم از زمین تا آسمان فرق داشت نه طاس بود و نه کوتوله و نه شکمی مثل طبل داشت و تنها شباهتشان همان نداشتن دندان طلا بود. حال عجیبی داشتم و چقدر برایم سخت بود که از میان آن چند عکس بخواهم یکی را انتخاب کنم دوست داشتم همه را بگیرم در این افکار با صدای عزیزبه خودم آمدم و او اجازه داد سه تا را بردارم .بی قرار بودم هرچه زودتر میخواستم بزنم بیرون بالاخره از آنجا بیرون آمدم و هر لحظه یکی از عکسها را از جیبم بیرون میاوردم و نگاه میکردم و در طول راه از خانه نامادری از دردشت و نارمک تا مهدی موش که ساعتی راه بود من نفهمیدم کی رسیدم پدر تازه را از همان لحظه ایی که دیدم دوستش داشتم اما مدتی طول کشید که از پدر ساختگی خود جدا بشوم و به او عادت کنم .
پینوشت :
تصویر بالا شاهکار خودم میباشد که در سالهای اولیه غربت که یادش افتاده بودم اورا چنین خاکستری مانند خاطراتش کشیدم .



