۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

با آرزوی بهترینها در سال جدید . . .


درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند

الغیاث از جور خوبان الغیاث

در بهای بوسه‌ای جانی طلب

می‌کنند این دلستانان الغیاث

خون ما خوردند این کافردلان

ای مسلمانان چه درمان الغیاث

همچو حافظ روز و شب بی خویشتن

گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث


حافظ

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

دیو شب . . .


دیو شب

لای لای ، ای پسر کوچک من
دیده بربند ، که شب آمده است
دیده بر بند ، که این دیو سیاه
خون به کف ، خنده به لب آمده است
. . . . .

. . . . .

نه برو ، دور شو ای بد سیرت
دور شو از رخ تو بیزارم
کی توانی بربا ییش از من
تا که من در بر او بیدارم


تمامی شعر در اینجا . . .


8 دیماه مصادف است با زادروز فروغ فرخزاد از این رو بی انصافی بود در امیریه, از او که گل سر سبد دختران افتخار آفرین محله مان میباشد, آری از او که برای تمام فصل ها و اندوه های ما شعری دارد تا مرهم درد هایمان باشد؛ یادی نمیکردم .

یادش و نامش همواره گرامی باد !‏

5 دقیقه سکوت در اینترنت . . .

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

از محرم ها . . .

در آن سالهای نه چندان دور و خوش خیلی خیلی بهتر از امروز با شروع محرم ولوله و همهمه ایی در محل میفتاد که با فرا رسیدن تاسوعا و عاشورا به اوج خود میرسید.من که در آن دوران نوجوانی بیش نبودم و همچون هم سنهای خود تمام عشق و علاقه ام حظور در تکیه و دسته بود . سوگلی تمام دسته های محل دسته بوعلی بود که مقرش در مسجد حاج حسن در خیابان ارامنه بود البته دسته بوعلی همان دسته مقدم بود که در کوچه وقفی در خانه خانواده مقدم شکل گرفت که با کوچ آنها دسته مزبور تغییر نام داده و بناچاربه مسجد مذبور اسباب کشی نمود که بخاطر وسعت و امکانات آنجا رشد کرد و خیلی بزرگتر از پیش گردید و به بزرگترین دسته محل مبدل گشت.محبوبیت بیشتر آن به خاطر حظور جوانهای محل بود که مسبب میشد بیشتر از هر دسته ایی تماشاچی داشته باشد ولی آنچه برای من و دوستانم مطرح بود با دسته بوعلی ما هم میتوانستیم پزی بدهیم در برابر دسته های نامی اطراف مانند دسته تمدن در خیابان شیر خورشید که برای خودش ارکستری وداشت و موزیک مینواختند یا دسته داوود صراف در قلمستا ن که بخاطر تعداد تیغه های علامتش زبانزد بود دسته بوعلی ما بیرق سیاهی با نوشته رسول اله داشت که بلندترین در بین تمامی دسته ها بود که بلند کردن و حمل آن بجز زور بازو برای خود هنری بود و برای من و دوستانم آرزویی خب همین دغدغه ها ی ذکر شده و سن و سال و خامی . . . دلایلی بودند که مانع میشدند توجهی به حاشیه داشته باشم و هر آنچه اتفاق میفتد و رخ میدهد که هرکدام بجای خود از لطافت و جذابیتی برخوردار بودند رانفهمم و یا درک نکنم اما امروزه در دلتنگیهای غربت بویژه در چنین ایامی که به بالاترین حد خود میرسد باعٍث میگردد که به گذشته ها نگاهی بکنم و آنچه شاهدش بودم حتی جزیی ترینش را نظری بیاندازم و حال فرصتیست راز و رمز خیلی چیزها را کشف کنم و غمگین تر از پیش و با حسرتی بیشتر به فاصله ها و هر آنچه که مرا از آنها دور کرد و یا از دستم گرفت لعن و نفرین کنم .

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

داستان واقعی . . .


بعد از غیبت صغرای ناخواسته که بمن تحمیل شد و موجب گشت تا فاصله ایی بین من و دنیای مجازی و دوستانی که در آنجا یافته ام بیفتد, خوشبختانه اینک که مشکلات بر طرف گشته دوباره توفیق آنرا یافته ام که به وبلاگهای این عزیزان دوباره سر بزنم و مطالب ناخوانده را بخوانم و اگر مطلب تازه ایی داشته باشند نقد و نظرم را درج کنم که در این دید و بازدید ها گاهی هم به جملات پرمهری نسبت به من و امیریه برمیخورم و گاهی هم به گلایه و گوشه و کنایه هایی که یقین دارم که این گلایه ها،جملگی از بزرگواری و لطف این عزیزان به امیریه میباشد که جای دارد بگویم این مهر را منهم بنوبه خود به خواننده های عزیزم داشته و دارم و. . . برای همین هم وقتی امیریه بد ست بخیلان فیلتر شد محله ما را که کپی امیریه میباشد را روبراه کردم تا همین عزیزان به دردسر یافتن فیلتر شکن و گوگل ریدر و . . . نیفتند و براحتی گذشته بتوانند امیریه را دنبال کنند .در ادامه دلیلی برای پنهان کردن نمیبنم که بیان کنم از این عزیزان انتظار داشتم که محله ما را که میتوانند رویت کنند آدرس آنرا تبلیغ کرده و به اطلاع باقی دوستان برسانند تا بقیه هم دست رسی داشته باشند . خب بعد از این مقدمه نوشته امروزم بر میگردد به دید و بازدیدهایم که در حمايت از حيوانات بي خانمان که تصویر بالا هم از آنجا ست هشداری دیدم که مرا یاد داستانی عجیب که تا حدودی شاهدش بودم انداخت که دیدم بیانش خالی از لطف نیست بویژه برای دوستانی که به دادخواهی و یاری حیوانا ت میپردازند.
در نیمه دهه هشتاد میلادی که وارد اینجا ( آلمان) شدم باالجبار در روستایی ساکن شدم و در آنجا بود که با رولف ( Rolf )همسرش مالیز ( Maliz ) آشنا شدم که بعدها تبدیل بدوستی شد. این زوج نسبتا جوان دارای یکدختر و پسر بودند بنامهای کریستینا ( Kristina ) و اشتفان ( Stefan ) که دو قلو بودند.انان به اتفاق والدین رولف در خانه ایی که در آلمان به خانه کشاورزان ( Bauernhof ) معروف میباشد زندگی میکردند.رولف کشاورز بود و همسرش معلم دبستان که در اوقات فراغتش همپای شوهرش در تاکستانهایی که داشتند کار میکردواو را در تهیه و تولید شراب یاری مینمود. گهگاهی من به خانه آنها میرفتم که بار اولی که آنجا بودم در حیاط خانه چشمم به دو گربه افتاد رولف که متوجه من شده بود گربه ایی که موهای بلندی داشت را به من نشان داد و بشوخی گفت که هموطن تو میباشد و توضیح داد که یکی از والدینش گربه ایرانی بوده است، که چهره زیبایش و موهای بلندش صحه بگفته های رولف میگذاشت . در بهار آنسا ل بار دیگری که خانه او بودم بچه ها یش با خوشحالی مژده تولد بچه گربه ها را دادند و آنها را بمن نشان دادند رولف توضیح داد که بچه ها قرار است آنها را به دوستان هم کودکستانی خود بدهند زیرا همین والدین گربه ها برایشان کافیست . بعد از مدت خیلی طولانی روزی که به دیدن رولف رفته بودم و در حیاط خانه ایستاده صحبت میکردیم و گربه های اوکنارپله های ورودی ساختمان ،جلو آفتاب ولو شده بودند لحظه ایی به صدای پیف آنها صورتم را بسمتشان برگرداندم که دیدم گربه ایی جوان گویی مزاحم شده و یا سربسرشان گذشته که عصبانی شده اند در همان حین دیدم گربه کوچک دم ندارد فکر کردم اشتباه کرده ام که از رولف پرسیدم ایا بچه ها خرگوش آورده اند که جواب داد منظورت تیگر ( Tiger ) است گفتم آری او ادامه داد تیگر باقی مانده همان بچه گربه هاست که دستشان مانده و گفت او از بچگی علاقه عجیبی داشت زیر ماشین بره و وارد داخل آن بشه که من و مالیز همیشه مواظب بودیم تا اتفاق بدی نیفته تا اینکه یکروزی عجله داشتم ویادم رفت نگاه کنم همین که ماشین را روشن کردم صدای فریاد تیگر را شنیدم که خاموش کرده پایین آمدم دیدم خدا را شکر پروانه ماشین به دم او بر خورد کرده اما نکته ناراحت کننده این بود که دم او هنوز با بندی از بدنش آویزان بود. فورا با دکتر حیوانا ت تماس گرفتم داستان را گفتم دام پزشک گفت باید با عمل جراحی دم اورا جدا کند وقتی هزینه عمل را پرسیدم گفت حدود هفتصد مارک تلفن را قطع کردم مبلغ زیادی بود از طرفی وضع تیگر هم ناراحتم میکرد. با پدر و مادر و مالیز مشورت کردم و نظر آنها راپرسیدم که به نتیجه رسیدیم که نزد دکتر ببریم و راحتش کنیم . همینکه با مالیز وارد حیاط شدیم دیدیم مادر تیگر پشت او نشسته و دم اورا میلیسد همانجا ایستاده تماشایشان میکردیم که یک دفعه دیدیم مادرش با دندانش دم تیگر را کند و بعد مجددا شروع بلیسیدن محل زخم نمود که جلو رفتیم اورا از مادرش جدا کرده به نزد دکتر بردیم که زخم را ضد عفونی و پانسمان کند . رولف در ادامه از این واقعه طبیعی و مهر مادری و مداوایش تحسین و تمجید میکرد و میگفت دنیای حیوانا ت اسرار انگیز است و ما آدمیان از آن بی خبریم و من بشوخی به او گفتم خوشحالی تو شاید بخاطر پس اندازهزینه ایی است که باید میپرداختی و نپرداختی میباشد. بعد از آنروز تا زمانی که نقل مکان کنم چند باری که خانه رولف رفتم واز لحظه ایی که وارد میشدم چشمانم دنبا ل تیگر میگشت از اینکه میدیدم بزرگتر شده و سالم است خوشحال میشدم و وقتی اورا میدیدم که بدون دم در حیاط خانه جولان میدهد هم لذت میبردم و هم دلم برایش از اینکه دم نداشت میسوخت.
در پایان دوستان عزیز همانطور که در این زمستان مواظب میهمانهای ناخوانده که برای گرمای موتور ماشینهایتان هستید همشهریان کوچک خود، پرندگان کوچکی که توان مهاجرت به جاهای گرم و پر آذوقه ندارند را فراموششان نکید تا زمستان را دوام بیاورند تا اینکه در بهاران بتوانند برایتان نغمه سرایی کنند.

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

شب یلدا . . .


بعد از پشت سر گذاشتن 25 آذر (روز مادر)همزمان با خرازی های محل که دستی به ویترین های خود میکشیدند و تتمه کادوهای و نوشته های مربوط به روز مادر را دور میکردند ;در مقابل میوه فروشی های میدان شاهپور به تکاپو میفتادند و بساط سور و ساط شب یلدای مردم را فراهم میکردندو هندوانه و خربزه های انباری را بیرون میاوردندو در کنار میوه های فصل مانند پرتقا ل و نارنگی و . . . جای میدادند. آنزمانها که هنوز لامپهای پرنور و مدادی وجود نداشتند این کسبه برای رئگ و جلا دادن به کالاهای خود از چراغهای زنبوری پایه دار و بی پایه استفاده میکردند که پیوسته میدیدی شاگرد ان مغازه در پی تعویض طوریها هستند یا اینکه مشغول تلمبه زدن . یادش بخیر کمی دور تر ها; میدان شاهپور واقعا میدانی بود که در وسطش حوض و گیاهی داشت که بعدها برای تسریع شدن ترافیک آنرا برداشتند . آنزمانها برای اطلاع جوانتر ها فروش میوه بنحو دیگری بود . از این قرار که در تابستان خیار و کدو و بادنجان دانه ایی فروخته میشدند و در زمستان هم مرکبات و غیره ;تایین نرخ آنها هم بر اساس تازگی و طراوتشان و کوچکی و بزرگی آنها بستگی داشت بعنوان مثال پرتقال ریز آبگیری دهشاهی و بترتیب یکقران و سی شاهی که بزرگتر و مجلسیش دوزاربود.باری ما مردمان خوش آنروزگاران به از امروز, همانطور که گفتم بعد از فروکشی موجهای روز مادر اینبار اسیر امواج شب یلدا شده و خود را رها میکردیم که مارا به طولانی ترین شب سال ببرند.
مادر بزرگ یکروز مانده به شب یلدا زنبیل پلاستیکی خودش را برمیداشت و با هم راهی میدانشاهپور میشدیم که اگر همزمان با آجیل مشکل گشای ماهانه او بود اول به قنادی سر ظفر الدوله میرفتیم که هم صاحبش مومن بود و هم مغاذه اش رو به قبله که بهمراه آجیل جعبه کوچکی شیرینی هم میخردیم و بعد به سمت میوه فروشیها روانه میشدیم و بهمراه انار و میوه فصل خربزه ایی در خور خود میخردیم .متاسفانه دو سال پیاپی خربزه ما خراب و یخزده در آمدند البته دلیلش فقر تکنیکی نگاهداری وانبار ویژه بود خلاصه همین باعٍث شد که چند سالی خریدش را تحریم کنیم.
در این روز در مدرسه در دوران دبستان بیشتر از زمان دبیرستان از صبح بچه ها در جنب و جوش بودندو راجع به یلدا حرف میزدندو لحظه شماری میکردند تا زنگ تعطیل مدرسه بصدا در بیاید که با شنیدن آن برای خروج ازدحامی میشد که هر کسی سعی میکرد زودتر خارج گردد. در طول راه همین شتابزدگی را در مردم رهگذر محله میشد دیدکه با پاکتهایی از کالا در تردد بودند.
شور و شوق شب یلدا موجب میشد که آنروز بچه های کمتری در میدانگاهی جمع بشوند البته کوتاه شدن روزها از چند هفته پیش از رونق آنجا کاسته بود میدانگاهی محل پهنی بود که با عقب نشینی خانه حسن آقا در وسط کوچه مطیع الدوله بوجود آمده بود که محل بازی ما و بچه های نسل قبل از ما و بعد از ما بود که از والیبال و فوتبال و شوت یکضرب و بیخ دیواری و لیس پس لیس و . . .در انجا بازی میکردیم.باری کسادی بازار میدانگاهی و شب یلدا و وجود کرسی و فرار از سرما همگی دست بدست هم میدادند که خودرا سریع بخانه برسانم که حاصل یا جایزه آن چایی داغ سماور نفتی ما بود که با تکه شیرینی از مادر بزرگ دریافت میکردم ,با جاگرفتن در کرسی در جای خودم آنرا نوش جان میکردم.از معجزات این شب طولانی یکی هم عجله من و بموقع نوشتن مشقهایم بود تا بتوانم از مراسم شب یلدا بیشتر استفاده نمایم. مادر بزرگ اجازه میداد که از کرسی بعنوان میز تحریر استفاده کنم, اما نوشتن خط درشت و ریز بخاطر مرکب و دوات و ترس از برنامه آینده آن که سرنگون شود غدغن بود .از بد حادثه نمیدانم تقریبا هر سا ل دراینروز کنار مشقها خط درشت هم بود. نکته جا لب اینکه نمیدانم چه علتی داشت که هر سا له هر معلمی که میامد و هر کلاسی که بودیم سوژه خط درشت ما توانا بود هر که دانا بود و ادب مرد به ز دولت اوست و چند تای دیگر بود.
قبلا بارها در نوشته های قبلی نوشته ام که من و مادر بزرگ عاری از وسایل صوتی و بصری بودیم و شبهایمان را با چیستان و قصه و . . . بسر میکردیم که شب یلدا هم جز این نبود. در آن شب ویژه بعد از شام و نماز مادر بزرگ او سینی مسی قدیم نسبتا بزرگش را روی کرسی قرار میداد میوه و آجیل و تخمه های خربزه و هندوانه که خود خشک کرده و بو داده بود را قرار میداد همینطور پیاله ایی انار دان کرده برای من و میوه ها ی دیگر که او گاهی از شبهای یلدای گذشته اش از خانه پدرش تا خانه پدر بزرگم تعریف میکرد وموقعی چیستانی را مطرح میکرد وموضوعات دیگر که برخا با آنکه خیلی از آنها تکراری بود باز من با دل و جان گوش میکردم و حتی گاهی خود از او میخواستم برایم تعریف کند و از کارهای دیگرمان کبریت بازی بود و بعضا با مشاعره کردن با تک بیتی های ترکی فالی میگرفتیم و دست آخر هم هر کدام جای خود جای خواب خود را روبراه میساختیم و با خاموش کردن چراغ و قصه ایی از شاه عباس که لباس مبدل میپوشید و بمیان خلق خود میرفت تا رنج و دردشان را بفهمد و به آرزوهایشان جامه عمل بپوشاند توسط مادر بزرگ از آنطرف کرسی برایم تعریف میکرد, شب یلدای ما بپایان میرسید ولی همین قصه ها مرا وادار میکردند آرزو کنم که ایکاش شاه ما هم مانند شاه عباس میان مردم میا مد و بعد این پرسش برایم پیش میامد که شاه اگر چنین کند و من با او روبرو شدم از من از آرزویم بپرسد کدام آرزویم را بگویم که اینجا پلکهایم سنگین و سنگین تر میشدند و در آخرین لحظاتی که خواب تمام وجودم را فرا میگرفت در همان حا لت آرزو میکردم که صبح که بیدار میشوم ایکاش حیاط را برف گرفته باشد .
شعر حافظ شب یلدای این مطلب را دراینجا بخوانید.
روزها و روزگارانتان به سپیدی برف و عمرتان همچو یلدا باد.

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

سفر بخیر . . .

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند










رحلت حضرت آیت اله العضمی منتظری مرجع آزاده را به همه دوستدارانش تسلیت میگویم .